تا گفتم ...
گفتم رها کنم این تخته بند بی حوصله گی را ٬ این دار یأس را ٬ این حزن و افسردگی و واماندگی را ٬ پس ناگهان اتفاق افتاد ... شدم مثل ده سال پیش و شاید قبل تر ... تنها اندک سپیدی موهاست و باری سنگین در ذهن و سیگاری بر لب ... پس گفتم می شود این ها را به زمین گذاشت ...اما چیزی نگفتم و همه چیز اتفاق افتاد ... خواستم و شد ... اینگونه که خوابی ببینی و خواب گذاران را به خوانی بر بسترت ٬ نه ! ... همه چیز در ادراک تو در آرامش تو در جان و روان تو اتفاق می افتد
گفتم فراموش کنم آدم هایی منفی که حجم زیادی از ذهن ام را اشغال کرده اند ٬ شاعرانی مرده ٬ رسوب و گل و لای افکاری گم و درهم و قاتی و در کمال ناباوری دیدم فراموش شده ام
گفتم خودم را نه در خلاف جهت رودخانه که در مسیر روانی چشمه های جوشان بهاری قرار دهم و نترسم از تخته سنگ های پیش رو ... هوهووو
سفر به هندوستان شروع خوبی بود ... داشتم خرفت می شدم و در جوانی اخلاق و منش بیکاره ها را می گرفتم و هیچ آرزویی و خواستی نداشتم
خدایا ! در قبض شکرت را به جا آوردم ٬ در بسط از اشتیاق تو لبریزم ... در این بهار دوباره شوق ام را همیشگی کن !