حدیث نفس ...
اگر هشتاد و چهار بار متولد شوم
و چرخ بخورم تا مرزهای ایران
هزار و سیصدوپنجاه و چهار بار عاشق تو خواهم بود
بر اساس طالع حمل
بر طبق قرضی که داشتم با تولد ترنج ٬
دِین ام را پرداخت کردم
ترس ام را پرداخت کردم
جز هربار که عاشق تو خواهم بود ...
این چرخ را بشکنم اگر در جهت انعکاس نوری که از بالا تابیده است ٬
گناه تو خواهم بود
تقدیر مزرعه های گندم
بر چرخ آسیاب بزرگ ...
گنجشکی که دانه ای بگیرد از لابه لای کاه ها
به گمانم ماه ها ٬ خورشیدها ٬
از قرون قبل از کارمای سرنوشت
آن دانه من خواهم بود .
بر اساس قانون تعادل
ذخیره نمی شوم در انبار این آسیاب قدیمی
در هر پره ای از این چرخ
در چینه دان مسافرت
دین ام را به اقصا نقاط قاره های زیر زمین می برم
هشتاد و چهار فرسنگ در اعماق دریاها
در هشتاد و چهار سلول نهنگ
آدم می شوم
پیغمبر می شوم
گندم می شوم
رانده می شوم به سیاره ی دوست
کشتزار سبزی می شوم در دل سیاهی
با وجود قانون شهوت و خشم
به شهادت زن ها ....
درک تو چقدر مشکل است
که هر بار عاشق تو خواهم بود از اول ...