تبليغاتX
کشور دلواپسی
 

دولتهای خودکامه به همه کس اجازه ی سفر کردن و دیدار با بیگانگان نمی دادند چون از آن بیم داشتند که مردم سر به زیر و چشم و گوش بسته با شناخت آفاق ناشناخته ٬ در حقانیت حاکمان خودرای که از وجود خود بیرون نمی توانستند شد ٬ شک کنند ٬ گرچه اینک زمانه دگر گشته است .

(یادداشت های سیروسفر ـ جلال ستاری)

+ نوشته شده در شنبه 14 شهریور1388ساعت 1:59 PM توسط |

 

مکان انصاف را زیر آسمان دیدم که در آنجا ظلم است

و مکان عدالت را که در آنجا بی انصافی ست

و در دل خود گفتم :

خدا عادل و ظالم را داوری خواهد نمود زیرا که برای هر امر و برای هر عمل در آنجا وقتی ست

+ نوشته شده در سه شنبه 3 شهریور1388ساعت 9:44 AM توسط |



هرگز هیچ جهان بینی جامع و فراگیرنده ای را بوجود نیاورده ام و نپذیرفته ام .هرگونه نظام متحد ، درست ، کامل و جامع فلسفی ، ایدئولوژیک یا نظام های عقیدتی غیرقابل تجدیدنظر را رها کرده ام ، تا بتوانم آنچه را که می تواند پاسخگوی تمام پرسش هایم باشد بشناسم . این مسلماً از سر بی حسی نبود ،( پناه بردن زیر بال محافظ یک نظام حاضر و آماده کار دشواری نیست و حتا ممکن است زندگی آدم را به نحو قابل ملاحظه ای آسان کند )، و یا به عکس ، از سر اشتیاق زیاد به اتخاذ مواضع خودسرانه و هر چه باداباد ، و خارج از تمام جریان های فکری هم نبود. این فقط از آن رو بود که چیزی بسیار عمیق در درونم همواره در برابر همچو رویکردی مقاومت کرده است . ظاهراً استعداد درونی همچو کاری را ندارم ...

برایت نوشته ام که ایمان چه مفهومی برایم دارد : این فقط در یک وضعیت خاص ذهنی، آزادی پایاو پرحاصل، پرسیدن دائم، نیاز به دوباره و دوباره تجربه کردن جهان در مستقیم ترین و بی واسطه ترین شیوه ی ممکن است ...

سعی در آشتی دادن داروین با مسیح، مارکس با هایدگر، یا افلاطون با بودا، احمقانه ، غیرممکن وبی نهایت بیهوده است. هریک از آنها سطح خاصی از وجود و تجربه ی بشری را می نمایاند و به راه و روش خود به دنیا گواهی می دهد و حتا به من کمک می کنند تا زندگی کنم و نمی فهمم چرا به خاطر یکی باید تجربه ی درست و قابل اعتمادی را که دیگری می تواند به من نشان بدهد ، رد کنم...

آدم هرقدر بنده صفت تر و متعصبانه تر شیفته ی یک نظام ایدئولوژیک ساخته و پرداخته یا یک جهان بینی بشود، به گونه ای محتوم تر تمام فرصت ها برای اندیشیدن ، آزادی و روشن شدن درباره ی آنچه را که می داند را دفن می کند، ذهن را به گونه ای قطعی تر بی حس و بی روح می کند و خدمت به نظم مرگ را در عمل حتمی تر آغاز می کند ...


+ نوشته شده در جمعه 26 تیر1388ساعت 11:20 AM توسط |

 

 

ساقـیـا  آمدن  عیـد مبـارک بادت

آن مواعید که دادی نرود از یادت

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 29 اسفند1387ساعت 1:27 PM توسط |

 

 

" بهترین ورزشکار دوست دارد حریف مقابلش در بهترین وضعیت باشد

بهترین سردار به ذهن دشمن اش رخنه می کند

بهترین تاجر در خدمت همه ی اجتماع است

بهترین رهبر پیرو خواست مردم است

همه ی این ها نشان از برتری رقابت نکردن دارد

نه این که دوست ندارند رقابت کنند

که با روحیه ی بازیگوشی رقابت می کنند

درست همانند کودکان "

 

+ نوشته شده در دوشنبه 16 دی1387ساعت 11:56 AM توسط |

 

 

" اگر کشوری خردمندانه اداره شود

ساکنانش خوشنود خواهند بود

از دسترنج شان لذت می برند

و از آن جایی که خانه هایشان را دوست دارند

علاقه به سفر را از دست می دهند .

ممکن است در این کشور چند وسیله ی نقلیه و قایق وجود داشته باشد

ولی به جایی نمی رود .

ممکن است انبارهای ادوات جنگی وجود داشته باشند

ولی کسی از آنها استفاده نمی کند .

مردم از خوراکشان لذت می برند

و از زندگی با خانواده هایشان شادند

تعطیلات را در باغچه هایشان سپری می کنند

و از کمک به همسایگان خوشنود می شوند .

حتا اگر کشور همسایه به قدری به آنها نزدیک باشد که

صدای خروس ها یا پارس سگ هایشان را به سادگی بشنوند

از این که بدون سفر کردن به کشور همسایه در سن پیری بمیرند ٬

راضی اند . "

 

+ نوشته شده در جمعه 13 دی1387ساعت 11:51 AM توسط |

 

 

هیچ یک چیزی نگفتند

نه میهمان و نه میزبان و نه گل های داوودی .

 

 

+ نوشته شده در شنبه 4 خرداد1387ساعت 0:37 AM توسط |

 

 

شعرهای یک دوست

 

 

قطعه یخی جدا شده از کوه ام

رها شده در اقیانوس

 

...........................

 

همدیگر را در آغوش می گیریم

و هر کدام خواب های خودمان را می بینیم

 

...........................

 

قرار نیست قطاری از اینجا بگذرد

قرار نیست کسی بیاید و پل ها را تعمیر کند

یا سوزنبانی ریلی را بگرداند

در این مکان زمان زنگ زده است

و من بیهوده اینجا ایستاده ام

با دل واقعی ام

 

............................

 

کودکان در آن طرف رود

به دنبال چیزی نیستند

فقط می خواهند از آب بگذرند

 

.............................

 

هنوز در ذهن من آسمان آبی وجود دارد

و خورشید به فراوانی می تابد

پرنده ی قهوه ای پرواز می کند

و بلبل زرد می خواند

در انبار متروکه ی فرودگاه

زیر ماشین قدیمی دراز کشیده ام

و همه ی آنچه که به زبان آوردم

حقیقت دارد

 

.............................

این ها زیباترین شعرهایی است که پس از مدت ها شنیده ام

اگر شما هم لذت بردید برای رمائیل (علی عربی) این مرد درگزی

ساکن مشهد درود بفرستید و برایش آرزوی آزادگی و قدم هایی

 بلندتر کنید همین طور بخت و اقبالی بلند .

 

+ نوشته شده در یکشنبه 22 اردیبهشت1387ساعت 6:50 PM توسط |

 

کتاب دلواپسی

 

من که مالک اندام خود نیستم، پس چگونه می توانستم آن را تصاحب کنم؟

من که مالک روان خود نیستم، پس چگونه می توانستم آن را تصاحب کنم؟

من که از عقل خود بی خبرم، پس چگونه می توانستم با یاری او درک کنم؟

ادراک شخصی ما سپری می شوند ـ چطور می توانستم آنها را تصاحب کنم

و آن چه به ما نشان می دهند، خیلی زودتر نشان داده اند.

اگر کسی مالک رودخانه ای روان باشد، آیا باد وزنده نیز می تواند از آن کسی باشد؟

ما نه صاحب اندامیم و نه حقیقت و نه حتا رؤیا.

ما اشباح پا گرفته از دروغ ایم، از سایه های تلقین ایم،

و زندگی من از درون هم چون برون هیچ است.

کسی که مرزهای روان خود را می شناسد می تواند بگوید: من، من ام؟

ولی من می دانم آن چه را حس می کنم از جانب من احساس می شود.

ما چه چیز را مالک ایم؟ وقتی نمی دانیم چه ایم، پس چطور می دانیم که مالک چه ایم ؟

(قسمتی از کتاب دلواپسی ـ فرناندو پسوا)

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 16 اردیبهشت1387ساعت 10:21 AM توسط |

 

اشتباه می کند ...

 

توی همه چیز حقیقت وجود داره حتا توی خطا و اشتباه !

انسان نمی تونه همیشه عاری از خطا و اشتباه باشه و همیشه درست زندگی کنه ...

انسان باید کار کنه .او نیاز به تلاش داره . باید حرف بزنه و راه خودشو پیدا کنه.

چیزی رو که باید بیان کنه، بگه و کاری رو که باید انجام بده، بکنه

بدون هیچ آزار و اذیتی ...

کانت می گه : برای رسیدن به حقیقت باید از خطاهای خودمون بگذریم ،

                      انسان همواره با جبر و خطا زندگی می کنه و باید با اونها کنار بیاد

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 22 بهمن1386ساعت 4:55 AM توسط |

 

 

کتاب می خوانم که زندگی کنم نه اینکه یاد بگیرم .

                                                                               ( فلوبر )

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 15 بهمن1386ساعت 10:59 AM توسط |

 

ادامه دادن

 

وقتی ما به سن معینی می رسیم، آن چه را که تا آن موقع انجام داده ایم دیگر برایمان کافی نیست و فقط به درد این می خورده که ما را تبدیل به آن چه هستیم بکند و آن وقت می خواهیم تبدیل به آن چه آرزو داریم بشویم. دوباره بر حسب عقاید امروزی خود زندگی را شروع کنیم، ولی برعکس باید همان طور به همان زندگی که وقتی نوع دیگری بوده ایم و برای خود انتخاب کرده ایم ادامه دهیم.

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 24 دی1386ساعت 11:45 PM توسط |

 

 

 

نویسندگان بسیاری بوده اند که از تیره نمودن و بدنام کردن زندگی، برای خویش تخصصی ساخته اند. شاعران و هنرمندان غالبن برای خویشتن گونه ای حق بی نزاکتی قایل می شوند. به بهانه ی آن که صاحب قریحه اند، گمان می برند که حق انجام هر کاری را دارند. از این طرز فکر بیزارم.............

امروزه نویسندگان بسیار زیادی مدعی آنند که دوزخ را دوست می دارند و این صرفن نشان می دهد که آن را نمی شناسند.نفرت پروست از آفتاب یا انزجار سارتر از درخت، برای من نشانه ی بارز این جامعه ی بیمار است.

از تیره روزی مضمونی ادبی می سازند و بار آن را در کمال خوبی بر دوش می کشند، اینان به بهانه ی افشای چهره ی بدی، آن را می گسترند. پاره ای آثار به اصطلاح عصیان گر، کاری جز آن نمی کنند که بر آشوب دنیا می افزایند و به هیچ کس یاری نمی رسانند.

«قسمتی از کتاب نور جهان ـ کریستیان بوبن»

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه 23 دی1386ساعت 11:56 AM توسط |

 

 

برتراند راسل :

با تمام زنان می توان خوابید

اما با تعداد معدودی از آنان می توان بیدار ماند

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 5 دی1386ساعت 9:21 PM توسط |

 

من نمی دانم کجا هستم

 و این تکه ی آسمان بالای سرم ،

یا این چند وجب زمینی که روی آن نشسته ام

مال نیشابور یا بلخ و یا بنارس است .

در هر صورت من به هیچ چیزی اطمینان ندارم .

صادق هدایت

+ نوشته شده در دوشنبه 26 آذر1386ساعت 6:29 PM توسط |

 

 

چوانگ ـ تسو خواب دید که پروانه است .

و در بیداری نمی دانست آیا انسانی ست که خواب دیده بود پروانه است

یا پروانه ای ست که حالا خواب می بیند که انسان بوده است .

 

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه 16 آذر1386ساعت 2:37 PM توسط |

 

یک افسانه ی چینی

 

چوانگ ـ تسو در میان تمام صفاتی که داشت ، هنرمند هم بود .

پادشاه از او خواست خرچنگی برایش بکشد .

چوانگ ـ تسو پنج سال برای این کار فرصت خواست و تقاضای یک خانه و دوازده پیش خدمت کرد .

پس از گذشت پنج سال ، هنوز نقاشی را شروع نکرده بود .

چوانگ ـ تسو گفت پنج سال دیگر فرصت لازم دارم .

پادشاه با این خواسته هم موافقت کرد .

وقتی دهمین سال پایان گرفت ، چوانگ ـ تسو قلم مویی برداشت ،

و در یک آن و با یک خط ، خرچنگ را کشید .

کامل ترین خرچنگی که تا آن زمان دیده شده بود .

 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 15 آذر1386ساعت 11:57 PM توسط |