تبليغاتX
کشور دلواپسی
 

 

می گفت :می خواهم سر به کوه و بیابان بگذارم اما اول باید پادشاه شوم

ولی من می خواهم سر به کوه و بیابان بگذارم اما اول باید شجاعت اش را بیابم یعنی برای انتخاب شکلی از زندگی کردن باید قید خیلی از چیزها را بزنم ... هیچ وقت نتوانسته ام به تمامی آنطوری که دوست داشته ام زندگی کنم و مانع بزرگ خودم بوده ام یا ترس هایم یا شرایطی که در آن به سر می برده ام ... دوباره دارد همان اتفاق می افتد و من دچار چالش ام ... این دو شخصیتی بودن گاهی به استیصال ام می کشد مثل سگ ...

+ نوشته شده در دوشنبه 19 مرداد1388ساعت 9:0 PM توسط |


چند وقته هی می یام پست مطلب جدید و باز می کنم و بعد از چند دقیقه می بندم ، ذهن ام خالی شده از هر فکری ، به قول دوستی یا باید فکر کرد یا زندگی ، اما دارم فکر می کنم که زندگی می کنم به شکل تازه ای ، دنبال خونه می گردم ، دنبال یه کار ، ظهرها توی باغ ملی مشهد زیر درخت تناوری به موقعیت هایی که توان ایجادشو دارم فکر می کنم ، نه به تنهایی این ... کار هم می کنم موقتی اما مورد علاقه ام نیست و خب آزار دهنده است ، تنها ظهرها فرصت دارم به این موضوع فکر کنم چون بقیه ی روز گرم کارم ، یه ماهی هست که از هند برگشتم و می خوام مشهد بمونم ... همه چیز برام موقتی یه ... مثل موندن توی این شهر دوست داشتنی و قدیمی ، قدیمی چون اکثر سالهای عمرمو اینجا زندگی کردم ...بد زمانی رسیدم ایران ... زمان جنگ بود و تنفر ، از صلح و آرامش به جنگ و اضطراب رسیدم ، دوران گذره ، دوران رسیدن به دموکراسی و تحمل اندیشه ی مخالف ، اما همه ی ترسم از اینه که تجربه بکنیم وقایع تلخ رو اما نیاموزیم احترام به همدیگر رو ، و متاسفانه همین طوره ... از برخی که اصلا انتظارشو نداشتم رفتارهای ناپخته ای دیدم ، به نظرم رفتاری که با دوستمون فرهاد جعفری شد یا یا با رای مخالف به شدت توهین آمیز بود پس باید به جای عشق ، نفرت درو کرد از این کشتزار ، که جز این نکاشته ایم تا به امروز ... یاد بگیریم ایکاش مهرورزی رو به همدیگه که جز هم کسی را نداریم که یادآوری کنه ... زمانه ی استاد و شاگردی گذشته و عصر رسانه است پس در رسانه ها بذر نفرت نپاشیم و نگیم چون اون ها اون کارهارو کردن ما این طوری جواب دادیم که خطاست...

همیشه می گفتم دموکرات ام اما باز فهمیدم در عمل کار مشکلیه



+ نوشته شده در جمعه 19 تیر1388ساعت 8:33 AM توسط |



این بار نهال دموکراسی و آزادی نباید با خون آبیاری شود تا فرزندان ناهمگون نزاید .

+ نوشته شده در سه شنبه 2 تیر1388ساعت 1:46 PM توسط |

 

 

ــــ آنها که مرگ شما را رقم زدند خود از وحشت مرگ در هراسند.

ــــ برای درک حقیقت کافی ست به مردمان بنگرید که چگونه خود را فدای آزادی می کنند.

ــــ زخم های روح ام را نمک نزن ، می خواهم خون اش را بر صورت ات بپاشم.

ــــ پا پس نمی کشم ، تا قدرت کاذب تو را به چالش کشم.

ــــ ای آفتاب صداقت بر سرزمین ام بتاب !

ــــ اشتیاق انسان بودن را در دل حاکمان کشورم بیدار کن

ــــ ای پروردگار جهانیان ! به این حاکمان بیاموز که عاشق مردم بودن هزار بار بهتر است از هدایت آنان به بهشت

ــــ توهم فرزانگی را از جاهلان بگیر

ــــ مالک کشورم نیستم مالک آزادی ام چه ؟

 

+ نوشته شده در جمعه 29 خرداد1388ساعت 11:44 PM توسط |

 

 

رگ پاره می شود رگبار میشود

رنگین کمان سرخ پدیدار می شود

+ نوشته شده در پنجشنبه 28 خرداد1388ساعت 10:16 AM توسط |

 

 

و این روزها اما بازار سیاست داغ است

و اما نه برای من که نگران قیافه ی پرزیدنت بعدی کشورم نیستم

تنها نگران معرفت و درک و شعور خودم و مردم ام هستم 

+ نوشته شده در چهارشنبه 30 اردیبهشت1388ساعت 1:30 PM توسط |

 

 چگونه کارگران جوان هندی می توانند  زندگی کنند ٬ کار کنند ٬ و در دنیای مصرفی امروز هیچ نداشته باشند ؟ با ۲۰۰۰ یا ۳۰۰۰ روپیه در ماه (هر روپیه معادل ۲۰ تومان) چکار می شود کرد ؟

جواب اول : می شود شاد بود و هیچ غصه ای نداشت ... غذاهای ارزان و خوشمزه خورد البته به بدن فقط غلات و سبزیجات رساند ... و هرجایی خوابید ... بدویت مطلق

جواب بعدی : می شود تحمل کرد و درد کشید و هیچ نگفت

جواب بعدتر : می شود دزدی کرد و ناعدالتی را دور زد

جواب آخر : می شود به دنیا آمد و خودکشی کرد ... و چون کارمای بدی ذخیره می شود تا ابد در این چرخه ٬ گرفتار ماند

جواب بعد از آخر : می شود باهوش شد و تلاش کرد و شنا کرد و رفت آمریکا

 

+ نوشته شده در سه شنبه 15 اردیبهشت1388ساعت 2:3 PM توسط |

 

 

 

چرا با وجود این همه مشروب فروشی و بار و کلاب های شبانه و اتومبیل های آخرین مدل و مست های از خدا بی خبر و کافرین و چه و چه و چه ٬ این مردم سواره جلوی دختران و زنان پیاده ترمز نمی زنند و انواع پیشنهادهای بی شرمانه و وقیحانه نمی دهند ؟ مگر نه اینکه مست ها تجاوز به عنف می کنند و اوباش ند و رذل و ... یا اصلن چرا این شهر اینقدر امنیت دارد به خصوص برای زنان در پاسی از شب گذشته ٬ که به راحتی می توانند با موتورسیکلت هایشان در خیابان ها تردد کنند و جوانان با غیرت مزاحم شان نشوند آن هم با این همه اماکن فساد ؟ یا چرا دختران هندی با این تلوزیون آزاد و ماهواره ی غیر ممنوع اصلن آرایش نمی کنند یا خیلی کم از ابزار ماله کشی استفاده می کنند و با وجود آزادی در انتخاب پوشش کمتر وقیح اند از دختران آزادی ندیده ٬ از دختران تلوزیون ممنوع از عشق و بوسه و رقص ٬ از دختران توهین شده در خیابان ها ٬ راستی ها ...

 

+ نوشته شده در سه شنبه 8 اردیبهشت1388ساعت 11:19 AM توسط |

 

 

گرما ٬ تب های تند ٬ درختان معرکه ٬ گرم شدن کره ی زمین ٬ مانگو ٬ سیرسیرک ها ٬ قدم زدن و دویدن ٬ عرق ٬ عرق ٬ هذیان شعر ٬ آب ٬ کوه های هیمالیا ٬ ترنج ٬ قهوه اسپرسو ٬ انتظار ٬ خدا ٬ الهام ٬ غذاهای اسپایسی ٬ اک ٬ دوست ٬ پشه ها ٬ مردم ٬ عشق ٬ صلح ٬ زندگی ٬ ...

+ نوشته شده در جمعه 4 اردیبهشت1388ساعت 3:27 PM توسط |

 

 

   آوریل ستم گرترین ماه هاست !

خواستم بگم امروز روز تولدمه پس اگه خواستین به یک فروردینی  باشکوه تبریک بگین ٬ خب بگین دیگه دیر نشده ...

شوخی کردم ٬ این لحن من نیست

ممنون که دارین آرزوهای خوب می کنین ...

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 26 فروردین1388ساعت 3:27 PM توسط |

 

 

با مردمی که زندگی می کنم (۱)

توی یک مسیر محلی در یک ریکشا ( تاکسی ) نشسته ام تا مسافرانش تکمیل شود و راه بیفتد . یک اتوبوس از راه می رسد او به هندی متوجه مان می کند که به خاطر اینکه زیاد معطل نشویم می توانیم با اتوبوس برویم و سریع همه پیاده می شوند و من هم و راننده ی ریکشا را نگاه می کنم که باز منتظر مسافر است و چه آرام است و چه زیبا زندگی می کند و اصلن برای رفتن عجله ای ندارد و شب است همه جا ... مقایسه ای کنید با راننده ی تاکسی در تهران ...

+ نوشته شده در سه شنبه 18 فروردین1388ساعت 2:4 PM توسط |

 

 اندر باب ریاست

موضوع بحث درباره ی راه های کاهش استرس کارمندان و بالا بردن راندمان کاری بود . هرکسی پیشنهادی می داد : تعطیلی بیشتر ٬ هدیه به مناسبت های مختلف ٬ ناهار دلچسب و نوشیدنی هایی در بین روز ٬ دیزاین و ترکیب رنگ آرامش بخش محل کار ٬ دادن بلیط مجانی برای استفاده از سینما و کنسرت و استخر و ...

یک شرکت ایده ی بسیار جالبی را اجرا کرده ٬ در باشگاه بدنسازی اش یک کیسه بوکس گذاشته که عکس رییس شرکت بر روی آن است . کارمندان با مشت زدن به آن ناراحتی های خود را تخلیه می کنند

پی نوشت : مطمئن باشید که حراست کسی را بازداشت نمی کند یا اخراج نمی شوند .

                 آدم رئیس هم داشته باشه رئیس با جنبه ...

 

+ نوشته شده در دوشنبه 17 فروردین1388ساعت 2:18 PM توسط |

 

تا گفتم ...

گفتم رها کنم این تخته بند بی حوصله گی را ٬ این دار یأس را ٬ این حزن و افسردگی و واماندگی را ٬ پس ناگهان اتفاق افتاد ... شدم مثل ده سال پیش و شاید قبل تر ... تنها اندک سپیدی موهاست و باری سنگین در ذهن و سیگاری بر لب ... پس گفتم می شود این ها را به زمین گذاشت ...اما چیزی نگفتم و همه چیز اتفاق افتاد ... خواستم و شد ... اینگونه که خوابی ببینی و خواب گذاران را به خوانی بر بسترت ٬ نه ! ... همه چیز در ادراک تو در آرامش تو در جان و روان تو اتفاق می افتد 

گفتم فراموش کنم آدم هایی منفی که حجم زیادی از ذهن ام را اشغال کرده اند ٬ شاعرانی مرده ٬ رسوب و گل و لای افکاری گم و درهم و قاتی و در کمال ناباوری دیدم فراموش شده ام

گفتم خودم را نه در خلاف جهت رودخانه که در مسیر روانی چشمه های جوشان بهاری قرار دهم و نترسم از تخته سنگ های پیش رو  ... هوهووو

سفر به هندوستان شروع خوبی بود ... داشتم خرفت می شدم و در جوانی اخلاق و منش  بیکاره ها را می گرفتم  و هیچ آرزویی و خواستی نداشتم

خدایا ! در قبض شکرت را به جا آوردم ٬ در بسط از اشتیاق تو لبریزم ... در این بهار دوباره شوق ام را همیشگی کن !

 

+ نوشته شده در دوشنبه 10 فروردین1388ساعت 1:14 PM توسط |

 

 

یکی از عجایب جادویی هند موسیقی کلاسیک هنده ... مثلن راوی شانکهار یا ذاکر حسین یا بسم الله خان یا بهیمسن جوشی ..... شاهکاره ... خارق العاده است ... درست همچون پرنده ای که با جنون خودش تو رو غرق حیرت می کنه

به ظن من زاییده ی رازی است که از آرامشی بی نهایت حکایت داره درست مثل خود مردم هند .... عمیق و رؤیایی .... موسیقی رو باید شنید و به کلام نمی شه درآورد .

+ نوشته شده در چهارشنبه 16 بهمن1387ساعت 10:44 AM توسط |

 

 

می گن اسبت رفیق روز جنگه       مو می گویم از او بهتر تفنگه

سوار بی تفنگ قدرت نداره            سوار وقتی تفنگ داره سواره

تفنگ دسته نقره ام رو فروختم        برای یارم قبای ترمه دوختم

روون کردم برایش پس فرستاد         تفنگ دسته نقره ام داد و بیداد

 

پی نوشت : انتخاب این ترانه ی فولکلور با اجرای زیبای

Dead can dance  بسیار شنیدنی است .

تبدیل کلام به آوایی کشدار و موزون به ارزش اثر می افزاید.

 

+ نوشته شده در دوشنبه 14 بهمن1387ساعت 10:55 AM توسط |

 

 

و اما در حضرات آبی ات ای رب العالمین

ما را به گوشه ی امنی از خطوط دستان ات هدایت کن

تا از کشاکش جنگ ستارگان ات

از غضب موعود آفرینگان ات

در امان بباشیم

تا بتوانیم دین این کلاغانی که بر سرمان نواخته اند را

بی کم و کاست

با خلوص تمام

در سبد اخلاص شان بگذاریم ...

 آمین

+ نوشته شده در دوشنبه 18 آذر1387ساعت 1:46 PM توسط |

 

 

تولد ترنج

 

وه که چه شادی ژرفی است

زمانی که برای اولین بار دخترت را در آغوش می گیری !

+ نوشته شده در سه شنبه 28 آبان1387ساعت 2:42 PM توسط |

 

جوگیر شدن و نوشتن در باب سیاسیت

روزنامه های هند هم عکس احمدی نژاد را بر صفحه اول گذاشتند که این بار نه به خاطر تهدیداتش که به خاطر تبریکاتش .... اما شاعر می گوید آن جور که پیداست ٬ پیدا نیست لاجرم .... 

تا حاکمان ایران به مردم شان احترام نگذارند چگونه می خواهند دیگران باور کنند دوستی شان را ٬ باری شاعر برای احمدی نژاد عزت نفس و ضمیری خود آگاه تر آرزومند است...

+ نوشته شده در چهارشنبه 22 آبان1387ساعت 12:20 PM توسط |

 

 

 

سه شعر هندی

 

*دعوت سربسته*

مسافر گام هایت را تند کن ٬ راهت را ادامه بده ٬

در جنگل جانوران وحشی به کمین نشسته اند

مارها ٬ فیل ها ٬ ببرها و گرازها ٬

خورشید در حال غروب است و تو٬ جوان بی تجربه ٬ تنها و بی همسفری.

نمی توانم مهمانت کنم

دخترکی نوجوانم و کسی در منزل نیست.               (ویرا)

 

*بلاغت*

زیبایی نه در آن چیزی است

که واژه ها می گویند

بلکه در ناگفته هایشان است

سینه ها نه عریان

که در حجاب هوس انگیزند.           (والانا)

 

*آرامش*

از رودهای تمنا گذشت

و اکنون مصون از اندوه و شادمانی

سرانجام منزه از اندیشه های ناپاک

می یابد نیک بختی را با چشمان بسته.

ــــ کیست و کجاست ؟

ــــ نمی بینی پیر و ورچروکیده

لاشه ای را که در تابوتش دراز کشیده است ؟

 

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه 14 آبان1387ساعت 12:16 PM توسط |

+ نوشته شده در سه شنبه 14 آبان1387ساعت 12:5 PM توسط |

          این جا صدای قدم های باد

          آدم را مسافر می کند

          دل اش می خواهد به تمامی بنادر جنوبی ترین دریاها پناه ببرد

          تیز می کند آذرخش ذهن را

          و آنجا موجاموج آب اقیانوس های آزاد ...

          چه می شد اگر آدم ها خوش نداشتند یکجا بمانند !! 

          

 

+ نوشته شده در دوشنبه 6 آبان1387ساعت 11:28 AM توسط |

                                               این هم چشم زخم وبلاگ ترنج

                                                          چشم حسود کور

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 2 آبان1387ساعت 12:34 PM توسط |

 

 

 

     نمی دانم در من چه می گذرد

     از دست می دهم و نمی دهم .

     

+ نوشته شده در شنبه 27 مهر1387ساعت 1:18 PM توسط |

                                               جشن گامپاتی ـ هندوستان

 

+ نوشته شده در جمعه 5 مهر1387ساعت 12:56 PM توسط |

به خدا گیر دادم تازگی ها

این روزها جشن خدای گانیش در هندوستان است. این خدا دوستداران فراوانی دارد و شهرهای هند مثلن پر از شادی است. من همیشه دوست داشتم از نزدیک شاهد این رقص و شادی ها باشم. اما حالا این چیزی که می بینم خیلی متفاوت تر از آن چیزی است که در ذهن داشتم و شاید متعلق به هندوستان گذشته بوده است. اینجا اکوهای بزرگ و رقص نورهای مهیج جای شادی و پایکوبی و رقص را گرفته است و مردم چنان با تعجب خیره می شوند که انگار جشن درونی شان را فراموش کرده اند و تنها چیزی که هنوز باقی است تنوع رنگ هاست و هجوم صداها.

 

 

+ نوشته شده در جمعه 22 شهریور1387ساعت 2:50 PM توسط |

 

 

Row, Row, Row your boat , gently down the stream

Merily, Merily, Merily ,Merily..……Life is like a dream ...... Life is like a dream

 

این هم از این 

خوشحالی از سر گیجی

از زبان تازه یاد گرفتن.........

 

                                                                    

+ نوشته شده در پنجشنبه 17 مرداد1387ساعت 4:44 PM توسط |

                                    

 

همیشه مسافر در مسیر خودش راه می رود 

 

                         اینجا هندوستان است . کشور رنگ ها و آهنگ ها   و هیچ خبری از طوطی های زیرک و شکرشکن نیست ..عاشق کتاب طوطی و بازرگان بودم هشت نه سالگی .. عاشق دنیایی پر ازنشانه و رمز .. عاشق آن تصاویر سبز کتاب .. در این عصر خبری از تعجب زدگی نیست .. سرعت سرسام آور تکنولوژی و فراگیرشدن نشانه های آن علامت تعجب را از ذهن آدم ها برداشته خوشبختانه هنوز نشانه های زیادی را از فرهنگ پر عظمت هند می توان دید .

                          همیشه دوست داشتم به هند سفر کنم و این برای من رؤیایی بود قشنگ .. اما هیچ وقت فکر نمی کردم که روزی در این کشور جادویی زندگی کنم .. آن هم شاید برای سال ها .. و چه خوب که می توانم بدون نگاه توریستی هندوستان را تماشا کنم .

0.            ما ه های آخری را که در ایران گذراندم خسته بودم و افسرده و ملول و به قول دوست خوبم ماندا عاشق ماضی .. اما حالا عاشق حالا ... پر انرژی تر از قبل ... هدفمندتر از گذشته به یاری خدا ...

       0.           از بس اینجا خداهای رنگ و وارنگ دیدم دلم برای خدای بی رنگ ایران تنگ شده .. راستی چه خبر از خدا ؟ یا از نماینده های خدا ؟!!

 

 

+ نوشته شده در جمعه 21 تیر1387ساعت 3:16 PM توسط |

 

 

ادامه ی نوشتن روی پله ی بعدی

در گیر و دار افسانه ای که زیر یک درخت زیزفون اتفاق می افتد .. در خواب کبوتری سفید با لهجه ای محلی .. مدت ها بود که دچار این سبکی نشده بودم .. به سوی همان ساحل صخره ای با امواج کبود نرفته بودم .. در اشعه های پر از تیغ و جراحت گرما .. آسوده به خورشید خیره نشده بودم .. این ها را به جمله بر زبان آوردم تا بلکه رازی را بگویند این دو کبوتر قدیمی .. 

 

+ نوشته شده در شنبه 25 خرداد1387ساعت 1:13 PM توسط |

 

 

ارباب!

آن سالی که آزادم کردی ارباب

دوست داشتم بار خودم را به دوش بکشم

اما باری ندارم که به دوش بکشم ارباب

 

 

+ نوشته شده در شنبه 11 خرداد1387ساعت 3:43 AM توسط |

 

 

بزرگترین بی نیازی ترک آرزوهاست

 

گاهی هزینه ی خیال پردازی شخصی است و گاهی جمعی ، خصوصن زمانی که جامه ی عمل نپوشد به تبع هزینه های سنگینی پرداخت می شود .

اما زمانی که برای رسیدن به رؤیای شخصی خودت تلاش می کنی و این به توانایی مالی ات ، خودخواهی ات ، غرورت ،... بستگی ندارد  و تنها ناشی از فهم و ادراک ات از چگونه زیستن است .

آن وقت است که از مهلکه ی وحشت و از دنیای پر اضطراب خواهی رهید

آن وقت است که می توانی زندگی ات را به خطر بیندازی

آن وقت است که انسانی آزاد هستی بدون ترس از بیرون.

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه 7 خرداد1387ساعت 7:17 PM توسط |

مطالب قدیمی‌تر