گفتم : به شهرمان برگرد !
نگاه ات را به من دادي
و با اندوه ات موافقت کردی .
خودت را بردي زير دوش،
خودت را بردي زير آب سرد، شايد !
يله كردي خودت را و امشب را .
بعدش گفتي : مي مانم !
تا كنار پنجره رفتیم ...
به پرنده ها كه مي رسم خنده ام مي گيرد
دلتنگي ، خنده را پيش بيني مي كند
پرنده ها را پيش بيني مي كند
و از صراحت لحن ها لبریز می شود.
پيش من نماندي
به شهرمان هم بازنگشتی .
براي كشف آتش، اندکی دير شده
براي کشف الکل،
برای کشف آمریکا،
برای کشف تو اما هنوز فرصت هست
كاشف بزرگي مي شوم
با كشف تو .