تبليغاتX
کشور دلواپسی، آبستن حوادث قشنگي است
 

 در کنار من در میان این مردم تنها

مردی ایستاده که سوگند می خورد گناهکار است

در گوش ام طنین انداخته صدایش

فریاد می زند که هیچ اجباری نیست ٬ هیچ بهتانی نیست

ـ مرا محاکمه کنید و به اشد مجازات برسانید .

در کنار من در میان این مردم تنها

جوانی ایستاده که سوگند می خورد بی گناه است

به او بهتان زده اند

ـ مرا تبرئه کنید ٬ مرا آزاد کنید !

در کنار من در میان این مردم تنها

باور هر کسی دشوار است

در میان تاریکی

در نبود شرافت

شناخت خنده از گریه آسان نیست

قلب هایی هستند که تیر می کشند

آنها را می شناسم و باور دارم

 

پی نوشت: طرح اولیه از یکی از ترانه های باب دیلن است که مصادره شد ...

+ نوشته شده در پنجشنبه 5 شهریور1388ساعت 2:33 PM توسط |

 

 

اشتیاق من برای تو ٬ یک شکوفه از عطش ٬ خواب برف های نو ٬ لحظه ای گریختم به تو ٬ لحظه ای گریختم ز تو ٬ در مسیر بادهای هند ٬ در شیار رازهای سنگ ٬ موج و کشتی و شب ام ٬ انتظار قرمز شفق ٬ روزهای خوب و زنده ام ٬... و تو ... کشتزار بی بهانه ام! ٬ جنگل پر از جوانه ام! ٬ بارها میانه ی سفر ٬ بارها تقدس زمین و آب ٬ بارها قسم به رود گنگ ٬ بارها به جلجتا و خارها ٬ در میان خنده های تو ٬ آب می شدم جواب می شدم ٬ رنگ می شدم درنگ می شدم ٬ بی مقاومت به سوی نور ٬ بال های آن پرنده می شدم ٬ آورنده ی کتاب می شدم ٬ شکل یک سفر به ناکجا ٬ سرو پیر در سلوک ٬ قایق نجات چوبی از درخت ٬ اولن خطی به خاطرت ٬ دوما دقایقی عزیز ٬ سومین الف به سمت او ٬ نه خدا نمی شدم ٬ یک من دوباره می شدم ٬ قطره ی هبوط ابر نازکی ٬ خواب دخترم ترنج می شدم ٬... ای دوباره ها دوباره ها!٬ راه ها کناره ها کناره ها! ٬ نقش هایی از ستاره ها ! ٬ ماه رنگ تازه ای شده ست ٬ این شب از نهایت خودش ٬ کهکشان تازه ای شده ست ٬ هیچ گنگی از صدا ٬ یک نت رها طنین آیه ها ٬ انعکاس واضحی شده ست ٬... سر کشیده ام جنون و عقل خویش را ٬ زهد را شراب را ٬ هجر را وصال را ٬ من بهشت را برای خود خریده ام ٬ من هنوز عاشق ام به اصل ماجرا ٬...

 

+ نوشته شده در دوشنبه 4 خرداد1388ساعت 11:48 AM توسط |

 

 

و تنهایی های کشنده

آبستن معجزه ای باشد

چشمان معجزه گری باشد

شاخه ای باشد عشقه وار ٬ سزاوار زیبایی ...

درخت کهنسال با خود چنین می گفت و زیباتر می شد .

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 27 فروردین1388ساعت 2:18 PM توسط |

 

 

در یک خانه ی اجاره ای

پونه ٬ شهری که نمی شناختم پیش از این

در های و هوی خدایان اسطوره ای

خدایان جورواجور هندی

و نبرد میان هویت از دست رفته ی خودم و کشورم

حالا که در صلح کامل ام

چه می خواهی از جانم ای عزراییل ؟

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 14 اسفند1387ساعت 10:16 AM توسط |

 

 

حدیث نفس ...

اگر هشتاد و چهار بار متولد شوم

و چرخ بخورم تا مرزهای ایران

هزار و سیصدوپنجاه و چهار بار عاشق تو خواهم بود

بر اساس طالع حمل

بر طبق قرضی که داشتم با تولد ترنج ٬

دِین ام را پرداخت کردم

ترس ام را پرداخت کردم

جز هربار که عاشق تو خواهم بود ...

این چرخ را بشکنم اگر در جهت انعکاس نوری که از بالا تابیده است ٬

گناه تو خواهم بود

تقدیر مزرعه های گندم

بر چرخ آسیاب بزرگ ...

گنجشکی که دانه ای بگیرد از لابه لای کاه ها

به گمانم ماه ها ٬ خورشیدها ٬

از قرون قبل از کارمای سرنوشت

آن دانه من خواهم بود .

بر اساس قانون تعادل

ذخیره نمی شوم در انبار این آسیاب قدیمی

در هر پره ای از این چرخ

در چینه دان مسافرت

دین ام را به اقصا نقاط قاره های زیر زمین می برم

هشتاد و چهار فرسنگ در اعماق دریاها

در هشتاد و چهار سلول نهنگ

آدم می شوم

پیغمبر می شوم

گندم می شوم

رانده می شوم به سیاره ی دوست

کشتزار سبزی می شوم در دل سیاهی

با وجود قانون شهوت و خشم

به شهادت زن ها ....

درک تو چقدر مشکل است

که هر بار عاشق تو خواهم بود از اول ...

 

+ نوشته شده در جمعه 25 بهمن1387ساعت 11:29 AM توسط |

 

 

اگر می خواهی همراهم بیا

تا شاخه ی زیتون

تا نوری که ما را در آغوش می کشد

از لا به لای سبز بالاترین جوانه

دستش را بگیر

با انگشتان باریک و بلند اشاره

تکرار کن

تکرار کن

 .....

 

+ نوشته شده در جمعه 25 بهمن1387ساعت 11:4 AM توسط |

 

 

با تو ساعت ها حرف زدن را دوست دارم

مثل ساعت ها زندگی کردن را

+ نوشته شده در جمعه 18 بهمن1387ساعت 11:59 PM توسط |

 

 

وقتی خودش می رسد دلتنگی

از پرده های اتاق ٬ از خانه ای خالی ٬

از شب هایی که به قدر کافی در آغوش

در های و هوی کودکانه ای آرام غلتیده ای

و در دیوانه گی هایت که بی همتاست

که به قدری کافی ست که می رسد

از بک گراند پنجره ها

از سقفی که سنگینی می کند

 معبد را که بالا رفته ای

روی گلدسته ی کبوترانش در چراغانی شهر

با عود های اینجا که چقدر آشناست

چایخانه ی پایین را  از بوی زنجفیل نمی شود شناخت

اما از بوی تن تو که در کاشی ها می ریزد

از باران صدای تو که در برقص با من جاری ست

وقتی خودش می رسد

همه چیز را می شود شناخت

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 17 بهمن1387ساعت 10:15 AM توسط |

 

 .......

سال هاست که گم کرده ای

از هبوط به روی تخت بیمارستان

از گریه های کودکی در گوش باران

از پرت شدن در سلیقه ی این و آن

از اول همه چیز روبه راه است

تا زمانی که بفهمی که فهمیده ای ٬

تا آنوقت است که گم می کنی

تا کجا بود ؟ آهان !

تا زیر سر سوارهای ترک

تا چشم به تاراج رفته ی آهوان

با کشتی های دزدان عرب

با ... باید درست همین جا به گل می نشست

در سرزمین موروثی مرزهای همدیگر

همه چیز زیر سر کلاهخود نیزه به دست

زیر سر خرطوم بدمذهب است در معبد فیل ها

از اولین افتادن در سقوط

آن هم از پشت دنیا

آن هم به خاطر چشم یار

به خاطر خاری که سال ها

از همان گریه های پر معنای کودکی

در چشم چپ ات بود.

 

+ نوشته شده در سه شنبه 8 بهمن1387ساعت 1:11 PM توسط |

 

 

گفتم که

تو فراموش می کنی

از یک جایی بود که برگشتم بی گمان

در مسیر آب

جریان همیشه مطابق میل ات نیست

اما می داند با تو چکار کند

که دل ات نسوزد

که سر آخر پشیمان نشوی از این همه امکان

گفتم که

من دچار هیجان مضاعف ام

آتش بگیرانی این هیزم های خیس را

فوران می کند حوالی کلیمانجارو

سنگ خوش یمن من جای پای دایناسوری بود یا نبود

این که گفتی اصلن ربطی نداشت به تواضع

گفتم که

چه خوب که صاعقه نداشتیم از ابتدا

وگرنه تا به حال چیزی به جا نمانده بود

جز خاکستر همان آتشفشان  

 گفتم که ...  

 

+ نوشته شده در جمعه 4 بهمن1387ساعت 11:26 AM توسط |

 

 

۱. لاک پشت های مهیب می خواستند رکورد طول عمر را بشکنند ٬ دست به اصلاحات ژنتیکی بزنند ٬       قسمت های دیگر بدن شان را هم سخت و محکم کنند ٬ با این حال زودتر از آنچه فکر می کردند            نسل شان منقرض شد .

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه 3 دی1387ساعت 9:11 AM توسط |

 

 

بی ملاحظه می شوم با دیگران

که فراموش کرده اند

به تو  که می رسم  اما

فراموش می شود طوفان و امواج پرغرور شِکوه

لنگر می اندازم در کنار اسکله ات

پایین می کشم بادبان فرسوده را 

و روزهای زیادی در خنده هایت راه می روم .

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 21 آذر1387ساعت 12:30 PM توسط |

 

 آرزوی پدر برای تو

 

در نیمه های شب

فرشته ای به دنیا آمد

نیمی از آب و

نیمی از آتش .. 

با چشمانی باز در نیمه های شب

دهانی باز در نیمه های شب

دستانی باز در نیمه های شب

و قرار بود که دنیا بیاید از همان اول

برایش چراغان کند

گل ها را بگستراند در نیمه های شب ..

رازی هست در مشت اش ٬ در سینه اش

در گروپ گروپ قلبش

در نیمه های شب که هنوز بیدار است ..

درست از همان اول

از همانجا که چشم بسته بود

که خواسته بود در پایان یک رقص

که به دنیا بیاید بگوید : سلام

می توانی برقصی با من لطفن ...

می توانی عاشقم شوی اما سربه سرم نگذاری !

به روی خودت نیاوری

مثل مادرم آب !

همچون پدرم آتش !

دنیای خوبی باشی

مرا با رؤیاها تنها بگذاری

در رقص هایی که در من پیچیده اند

در سکوتی که صدایش را از گروپ گروپ قلبم می شنوی ..

 دیر زمانی ست که آمده ام

رؤیاهایم را از دست نداده ام تاکنون ..........

 

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه 8 آذر1387ساعت 9:4 AM توسط |

 

 

تمام  گنجشک های زمین یک طرف

مورچه ها طرف دیگر

همه چیز در همه چیز یکسان است و با این حال

حتا اگر پشت کوه قاف هم ببری

یا آب حیات دهی رؤیای زخم خورده را

دست بر ندارم از بادهای وزنده

از این زمان اطلس و آهو

از مهره ی مار و

طلسم روزگار ...

 

+ نوشته شده در سه شنبه 5 آذر1387ساعت 10:6 AM توسط |

 

عبور می کنم از جغرافیا...

 

فصل ها در من به هم رسیده اند

این جا همه ی فصل ها

آن جا همه ی زمستان ها ...

رگبار صاعقه است بر جزیره ی آلفانتا

یک مشت تمشک سیاه

یک جرعه گریه جرعه گریه ی این کودک خزان

رسیده به هم شانه های خسته ی بوداست در غارهای آجانتا ...

در ساعت تلاقی نگاه خدایان با رأفتی به هم

من نیمه ای که مست

یا آنچه در نبود شما داده ام ز دست

افتادم از دریچه ی این فصل ...

اما نوشت رامای من ٬کتیبه ی این رقص را

و دست های کریشنا نوازشگر فصل های زمین شد

یک مشت فصل

یک مشت فاصله در من به هم رسیده اند.

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه 25 آبان1387ساعت 10:14 AM توسط |

 

 

حکمت مرگ

 

گاهی برای زندگی

گاهی برای مرگ

برای رقص

گل های باز

بادهای پشت پنجره

دست زیر چانه

دهان بسته خزه

اما هنوز رؤیای گم شده ام

آن هم با هجای بلند

از زبان گنجشک

از افرا ...

 

پاها برای باز شدن

فرضاً برای هم خوشه گی

زمان ، زیادی گذشته است

آخرین خودکشی مال خیلی وقت ها پیش بود .

 

گاهی به سنگ

گاهی به چوب و هندسه

دیدی عنکبوت ...

عجب حرکات وسیعی !

شنیدی ازدحام رنگ را

در صدف های غول پیکر اقیانوس

می خواهی به آدم بدل شوی هنوز ؟

 

 

نشان مُهر درب های منبت

در کتیبه ات نوشته بود :

محبت !

دو شاخه ی بزرگ اصلی

سه کوچک تر فرعی

چهار ریشه ی تهی

بدون جوانه های رمانتیک

یک چنین کلماتی در آغاز  به چشم می خورد

چون راز مرگ

از زمان زیادی گذشته است......

  

+ نوشته شده در یکشنبه 29 اردیبهشت1387ساعت 3:25 PM توسط |

 

عاشقانه

 

به آهستگی

تکانه های وجودت را

که در کنارم زندگی می کنی

شنیدم

هست بی بهانه ات را به هزار زبان

آماده ام تا نفس بکشم در دنیای تو .

پنجره ی باغ ات را

که هر روز جوانه ی تازه می زند

دیدم

رهیده تر از زمانی که در آغوش می کشی

خلوت بی کرانه ی تن را.

دیدن تو را

بدون چشم

بدون لب

بدون موهایت

نواختن تو را

بدون زخمه

بدون کلاویه

بدون ضربه

تو در خلق سکوت

تو در آفرینش رنگ

شاهکاری

  

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 19 اردیبهشت1387ساعت 11:14 AM توسط |

 

 

نیایش

 

ای مدار گمشده !

با مداد رنگی ات چه می کنی

حدود تو کجاست

ای تبسم حیات !

رسم کن خطی در انتهای خط خود

لب به اسم من نزن

تر نکن تو حوض را از آب

یواش !

آب را نپاش روی خواب

آن شراب کهنه را نریز

آبروی رفته ام بخر

بند رخت شسته را نَکَن

جا نزن میان این و آن

چاه نکن برای این و آن

حرف ناشیانه ای نگو نزن نخند

ای قلندر قوی !

ای صراط خط خطی !

آن تراش لعنتی چه بود

آن خیال پاپتی که بود

ای رسول غایب از نظر

قایق ات چرا نمی رود به سمت خانه ی قمر

شانه ات چرا چهارشانه نیست

 پس مداد من کجاست ؟

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 9 اردیبهشت1387ساعت 3:25 AM توسط |

 

 

 

 

     برای پیچیدن گل ها

     برای بستن روبان ها

     به قدر کافی حوصله کن

 

     

+ نوشته شده در جمعه 6 اردیبهشت1387ساعت 0:57 AM توسط |

 

 

شمعی نذر اسفند

 

مرا همین بس است

که افتاده ام در این گوشه ی باشکوه خودم

بذرهای فراموشی در جان ام یکی یکی جوانه کرده

بهار آمده انگار !

روزگاری کُشته ی هر شکفتنی بودم

امیر کشور تردیدها

با باران و نارنج و

با هزار حنجره

هنوز کُشته ام امروز

بی تاج و اسب و

با هزار آرزو

در حبس سال های بعد از او .

 

 

+ نوشته شده در شنبه 18 اسفند1386ساعت 6:31 PM توسط |

 

1)

 

آب از حوصله رفت

کنار حوضچه

چند ماهی قرمز

زیباتر شده بودند

یعنی تشریف آورده بودند

بیرون حوصله ی آب .

اندکی چرخیدند

یعنی پهلو به پهلو  غلت زدند

انگار داشت جهان

حوصله شان را سر می برد .

 

2 )

 

ماهی

خودش را می کِشد تا

بالاترین سطح آب

درست لبِ مرز

می ایستد

و به منقار مرغ ماهی خوار

فکر می کند.

 

3 )

 

ماهی

عاشق می شود

دست می کشد

به دور و برش

گاهی

به بیرون آب

هوا را

می فهمد

طعم گنگ مرگ را

و

عاشق می شود.

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 6 اسفند1386ساعت 10:54 AM توسط |

 

 

 

تنها من مانده ام

و دلهره ی ریل هایی که

هیچ وقت به هم نمی رسند

ردّ پای قطاری را  دارم

محو و ناپیدا.

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه 5 اسفند1386ساعت 3:22 PM توسط |

 

 

منتظر قطاری ست

تا کسی را بیاورد

تا از پشت پنجره دستی تکان دهد

در این ایستگاه متروک

سوزنبانی نیست

تا مسیر ریل ها را عوض کند.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 2 اسفند1386ساعت 9:39 AM توسط |

 

 

 

این ساحل پناهگاه خوبی نبود

امواج را به کُشتن داد

و قایق

به گِل

. نشست .

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1 اسفند1386ساعت 12:48 PM توسط |

 

 

توازن

 

از من چه مانده است ؟

این را گوزنی می گفت

شاخ هایی بر دیوار  شکارچی پیری

از من چه مانده است ؟

این را چشم های تو می گفت

خیره  به جاهای دور

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه 28 بهمن1386ساعت 12:10 PM توسط |

 

 

فقط مثل تو غمگین ام

 

می خواهم شادی کنم  اما شادی ام نمی آید

می دانم سلامتی خوب است اما چکارش کنم

می خواهم راضی باشم اما نیستم

می دانم غنیمتی هستی اما حوصله ام را سر می بری

می خواهم سادگی ات را اما آزارم می دهد

می دانم تنهایی اما هم صحبت خوبی نیستم

می خواهم مهربانی نگاه و دل ات را اما تاب تحمل ندارم

می خواهم می دانم ، می دانم می خواهم

می خواهم می خواهم می خواهم می خواهم

پس چرا ؟؟؟

     به هیچ شکل کنار نمی آیم با خودم ؛

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 17 بهمن1386ساعت 0:8 AM توسط |

 

 

حدیث نفس همین روزهای بی خودی

 

هزار سال است که رها می شدم به زمین

هر آینه با شکلی که می گرفتم و رها می شدم در هزاره ی بعدی

همه ی این راه ها را تنهایی می گرفتم دست ام

الان! جانِ من چه بگویم

از اضطراب بود که رستگار شدم

که هی برمی گشتم تا از نو تازه شوم

زمان داوری هم نزدیک اگر بشود

می گویم : من فقط رها می شدم به زمین

از شکلی که می گرفتم رها می شدم به زمین

آن روز که از زمین بلند شوم و بایستم روی پای خودم

آدمی هستم که زندگی را عجیب فهمیده

«الان جان من مضطرب است چه بگویم»

آن روز که قد بکشد دل ام با حرف های دل ام

بی شک آن روز نگاه می کنم به شکل هایی که خواهم گرفت

تا چشم کار می کند

تا دل کار می کند

تا...

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه 9 بهمن1386ساعت 2:59 AM توسط |

 

 

هر آدمی سرعتی دارد برای رفتن به سمت فنا

این را از آتشی که در کوهستان خاموش شده بود شنیدم

 

 

+ نوشته شده در شنبه 6 بهمن1386ساعت 11:23 PM توسط |

در انحنای علف بودم

در نازکی ذهن علف بودم

هر چه زمان بیشتری کنارم نشستی

موهایم سپیدی تو را بیشتر گرفت

با تو زیباتر شدم

برف تر

+ نوشته شده در چهارشنبه 12 دی1386ساعت 2:29 PM توسط |

 

 

سفره ی صبحانه ام کشورم بود

پنیر تبریزی، گردوی بزنجانی، نان تهرانی، چای لاهیجانی، شکر خوزستانی

با دلی خراسانی ...

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه 9 دی1386ساعت 10:55 AM توسط |

مطالب قدیمی‌تر