هرگز هیچ جهان بینی جامع و فراگیرنده ای را بوجود نیاورده ام و نپذیرفته ام .هرگونه نظام متحد ، درست ، کامل و جامع فلسفی ، ایدئولوژیک یا نظام های عقیدتی غیرقابل تجدیدنظر را رها کرده ام ، تا بتوانم آنچه را که می تواند پاسخگوی تمام پرسش هایم باشد بشناسم . این مسلماً از سر بی حسی نبود ،( پناه بردن زیر بال محافظ یک نظام حاضر و آماده کار دشواری نیست و حتا ممکن است زندگی آدم را به نحو قابل ملاحظه ای آسان کند )، و یا به عکس ، از سر اشتیاق زیاد به اتخاذ مواضع خودسرانه و هر چه باداباد ، و خارج از تمام جریان های فکری هم نبود. این فقط از آن رو بود که چیزی بسیار عمیق در درونم همواره در برابر همچو رویکردی مقاومت کرده است . ظاهراً استعداد درونی همچو کاری را ندارم ...
برایت نوشته ام که ایمان چه مفهومی برایم دارد : این فقط در یک وضعیت خاص ذهنی، آزادی پایاو پرحاصل، پرسیدن دائم، نیاز به دوباره و دوباره تجربه کردن جهان در مستقیم ترین و بی واسطه ترین شیوه ی ممکن است ...
سعی در آشتی دادن داروین با مسیح، مارکس با هایدگر، یا افلاطون با بودا، احمقانه ، غیرممکن وبی نهایت بیهوده است. هریک از آنها سطح خاصی از وجود و تجربه ی بشری را می نمایاند و به راه و روش خود به دنیا گواهی می دهد و حتا به من کمک می کنند تا زندگی کنم و نمی فهمم چرا به خاطر یکی باید تجربه ی درست و قابل اعتمادی را که دیگری می تواند به من نشان بدهد ، رد کنم...
آدم هرقدر بنده صفت تر و متعصبانه تر شیفته ی یک نظام ایدئولوژیک ساخته و پرداخته یا یک جهان بینی بشود، به گونه ای محتوم تر تمام فرصت ها برای اندیشیدن ، آزادی و روشن شدن درباره ی آنچه را که می داند را دفن می کند، ذهن را به گونه ای قطعی تر بی حس و بی روح می کند و خدمت به نظم مرگ را در عمل حتمی تر آغاز می کند ...
چند وقته هی می یام پست مطلب جدید و باز می کنم و بعد از چند دقیقه می بندم ، ذهن ام خالی شده از هر فکری ، به قول دوستی یا باید فکر کرد یا زندگی ، اما دارم فکر می کنم که زندگی می کنم به شکل تازه ای ، دنبال خونه می گردم ، دنبال یه کار ، ظهرها توی باغ ملی مشهد زیر درخت تناوری به موقعیت هایی که توان ایجادشو دارم فکر می کنم ، نه به تنهایی این ... کار هم می کنم موقتی اما مورد علاقه ام نیست و خب آزار دهنده است ، تنها ظهرها فرصت دارم به این موضوع فکر کنم چون بقیه ی روز گرم کارم ، یه ماهی هست که از هند برگشتم و می خوام مشهد بمونم ... همه چیز برام موقتی یه ... مثل موندن توی این شهر دوست داشتنی و قدیمی ، قدیمی چون اکثر سالهای عمرمو اینجا زندگی کردم ...بد زمانی رسیدم ایران ... زمان جنگ بود و تنفر ، از صلح و آرامش به جنگ و اضطراب رسیدم ، دوران گذره ، دوران رسیدن به دموکراسی و تحمل اندیشه ی مخالف ، اما همه ی ترسم از اینه که تجربه بکنیم وقایع تلخ رو اما نیاموزیم احترام به همدیگر رو ، و متاسفانه همین طوره ... از برخی که اصلا انتظارشو نداشتم رفتارهای ناپخته ای دیدم ، به نظرم رفتاری که با دوستمون فرهاد جعفری شد یا یا با رای مخالف به شدت توهین آمیز بود پس باید به جای عشق ، نفرت درو کرد از این کشتزار ، که جز این نکاشته ایم تا به امروز ... یاد بگیریم ایکاش مهرورزی رو به همدیگه که جز هم کسی را نداریم که یادآوری کنه ... زمانه ی استاد و شاگردی گذشته و عصر رسانه است پس در رسانه ها بذر نفرت نپاشیم و نگیم چون اون ها اون کارهارو کردن ما این طوری جواب دادیم که خطاست...
همیشه می گفتم دموکرات ام اما باز فهمیدم در عمل کار مشکلیه
این بار نهال دموکراسی و آزادی نباید با خون آبیاری شود تا فرزندان ناهمگون نزاید .