تبليغاتX
کشور دلواپسی
 

 

و تنهایی های کشنده

آبستن معجزه ای باشد

چشمان معجزه گری باشد

شاخه ای باشد عشقه وار ٬ سزاوار زیبایی ...

درخت کهنسال با خود چنین می گفت و زیباتر می شد .

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 27 فروردین1388ساعت 2:18 PM توسط |

 

 

   آوریل ستم گرترین ماه هاست !

خواستم بگم امروز روز تولدمه پس اگه خواستین به یک فروردینی  باشکوه تبریک بگین ٬ خب بگین دیگه دیر نشده ...

شوخی کردم ٬ این لحن من نیست

ممنون که دارین آرزوهای خوب می کنین ...

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 26 فروردین1388ساعت 3:27 PM توسط |

The Love

+ نوشته شده در دوشنبه 24 فروردین1388ساعت 12:24 PM توسط |

 

 

با مردمی که زندگی می کنم (۱)

توی یک مسیر محلی در یک ریکشا ( تاکسی ) نشسته ام تا مسافرانش تکمیل شود و راه بیفتد . یک اتوبوس از راه می رسد او به هندی متوجه مان می کند که به خاطر اینکه زیاد معطل نشویم می توانیم با اتوبوس برویم و سریع همه پیاده می شوند و من هم و راننده ی ریکشا را نگاه می کنم که باز منتظر مسافر است و چه آرام است و چه زیبا زندگی می کند و اصلن برای رفتن عجله ای ندارد و شب است همه جا ... مقایسه ای کنید با راننده ی تاکسی در تهران ...

+ نوشته شده در سه شنبه 18 فروردین1388ساعت 2:4 PM توسط |

 

 اندر باب ریاست

موضوع بحث درباره ی راه های کاهش استرس کارمندان و بالا بردن راندمان کاری بود . هرکسی پیشنهادی می داد : تعطیلی بیشتر ٬ هدیه به مناسبت های مختلف ٬ ناهار دلچسب و نوشیدنی هایی در بین روز ٬ دیزاین و ترکیب رنگ آرامش بخش محل کار ٬ دادن بلیط مجانی برای استفاده از سینما و کنسرت و استخر و ...

یک شرکت ایده ی بسیار جالبی را اجرا کرده ٬ در باشگاه بدنسازی اش یک کیسه بوکس گذاشته که عکس رییس شرکت بر روی آن است . کارمندان با مشت زدن به آن ناراحتی های خود را تخلیه می کنند

پی نوشت : مطمئن باشید که حراست کسی را بازداشت نمی کند یا اخراج نمی شوند .

                 آدم رئیس هم داشته باشه رئیس با جنبه ...

 

+ نوشته شده در دوشنبه 17 فروردین1388ساعت 2:18 PM توسط |

 

تا گفتم ...

گفتم رها کنم این تخته بند بی حوصله گی را ٬ این دار یأس را ٬ این حزن و افسردگی و واماندگی را ٬ پس ناگهان اتفاق افتاد ... شدم مثل ده سال پیش و شاید قبل تر ... تنها اندک سپیدی موهاست و باری سنگین در ذهن و سیگاری بر لب ... پس گفتم می شود این ها را به زمین گذاشت ...اما چیزی نگفتم و همه چیز اتفاق افتاد ... خواستم و شد ... اینگونه که خوابی ببینی و خواب گذاران را به خوانی بر بسترت ٬ نه ! ... همه چیز در ادراک تو در آرامش تو در جان و روان تو اتفاق می افتد 

گفتم فراموش کنم آدم هایی منفی که حجم زیادی از ذهن ام را اشغال کرده اند ٬ شاعرانی مرده ٬ رسوب و گل و لای افکاری گم و درهم و قاتی و در کمال ناباوری دیدم فراموش شده ام

گفتم خودم را نه در خلاف جهت رودخانه که در مسیر روانی چشمه های جوشان بهاری قرار دهم و نترسم از تخته سنگ های پیش رو  ... هوهووو

سفر به هندوستان شروع خوبی بود ... داشتم خرفت می شدم و در جوانی اخلاق و منش  بیکاره ها را می گرفتم  و هیچ آرزویی و خواستی نداشتم

خدایا ! در قبض شکرت را به جا آوردم ٬ در بسط از اشتیاق تو لبریزم ... در این بهار دوباره شوق ام را همیشگی کن !

 

+ نوشته شده در دوشنبه 10 فروردین1388ساعت 1:14 PM توسط |

"Peek-a-Boo III, Cow" Stretched Canvas Print

                         سال گاو مبارک

+ نوشته شده در دوشنبه 3 فروردین1388ساعت 2:25 PM توسط |