حدیث نفس ...
اگر هشتاد و چهار بار متولد شوم
و چرخ بخورم تا مرزهای ایران
هزار و سیصدوپنجاه و چهار بار عاشق تو خواهم بود
بر اساس طالع حمل
بر طبق قرضی که داشتم با تولد ترنج ٬
دِین ام را پرداخت کردم
ترس ام را پرداخت کردم
جز هربار که عاشق تو خواهم بود ...
این چرخ را بشکنم اگر در جهت انعکاس نوری که از بالا تابیده است ٬
گناه تو خواهم بود
تقدیر مزرعه های گندم
بر چرخ آسیاب بزرگ ...
گنجشکی که دانه ای بگیرد از لابه لای کاه ها
به گمانم ماه ها ٬ خورشیدها ٬
از قرون قبل از کارمای سرنوشت
آن دانه من خواهم بود .
بر اساس قانون تعادل
ذخیره نمی شوم در انبار این آسیاب قدیمی
در هر پره ای از این چرخ
در چینه دان مسافرت
دین ام را به اقصا نقاط قاره های زیر زمین می برم
هشتاد و چهار فرسنگ در اعماق دریاها
در هشتاد و چهار سلول نهنگ
آدم می شوم
پیغمبر می شوم
گندم می شوم
رانده می شوم به سیاره ی دوست
کشتزار سبزی می شوم در دل سیاهی
با وجود قانون شهوت و خشم
به شهادت زن ها ....
درک تو چقدر مشکل است
که هر بار عاشق تو خواهم بود از اول ...
اگر می خواهی همراهم بیا
تا شاخه ی زیتون
تا نوری که ما را در آغوش می کشد
از لا به لای سبز بالاترین جوانه
دستش را بگیر
با انگشتان باریک و بلند اشاره
تکرار کن
تکرار کن
.....
با تو ساعت ها حرف زدن را دوست دارم
مثل ساعت ها زندگی کردن را
وقتی خودش می رسد دلتنگی
از پرده های اتاق ٬ از خانه ای خالی ٬
از شب هایی که به قدر کافی در آغوش
در های و هوی کودکانه ای آرام غلتیده ای
و در دیوانه گی هایت که بی همتاست
که به قدری کافی ست که می رسد
از بک گراند پنجره ها
از سقفی که سنگینی می کند
معبد را که بالا رفته ای
روی گلدسته ی کبوترانش در چراغانی شهر
با عود های اینجا که چقدر آشناست
چایخانه ی پایین را از بوی زنجفیل نمی شود شناخت
اما از بوی تن تو که در کاشی ها می ریزد
از باران صدای تو که در برقص با من جاری ست
وقتی خودش می رسد
همه چیز را می شود شناخت
یکی از عجایب جادویی هند موسیقی کلاسیک هنده ... مثلن راوی شانکهار یا ذاکر حسین یا بسم الله خان یا بهیمسن جوشی ..... شاهکاره ... خارق العاده است ... درست همچون پرنده ای که با جنون خودش تو رو غرق حیرت می کنه
به ظن من زاییده ی رازی است که از آرامشی بی نهایت حکایت داره درست مثل خود مردم هند .... عمیق و رؤیایی .... موسیقی رو باید شنید و به کلام نمی شه درآورد .
می گن اسبت رفیق روز جنگه مو می گویم از او بهتر تفنگه
سوار بی تفنگ قدرت نداره سوار وقتی تفنگ داره سواره
تفنگ دسته نقره ام رو فروختم برای یارم قبای ترمه دوختم
روون کردم برایش پس فرستاد تفنگ دسته نقره ام داد و بیداد
پی نوشت : انتخاب این ترانه ی فولکلور با اجرای زیبای
Dead can dance بسیار شنیدنی است .
تبدیل کلام به آوایی کشدار و موزون به ارزش اثر می افزاید.
.......
سال هاست که گم کرده ای
از هبوط به روی تخت بیمارستان
از گریه های کودکی در گوش باران
از پرت شدن در سلیقه ی این و آن
از اول همه چیز روبه راه است
تا زمانی که بفهمی که فهمیده ای ٬
تا آنوقت است که گم می کنی
تا کجا بود ؟ آهان !
تا زیر سر سوارهای ترک
تا چشم به تاراج رفته ی آهوان
با کشتی های دزدان عرب
با ... باید درست همین جا به گل می نشست
در سرزمین موروثی مرزهای همدیگر
همه چیز زیر سر کلاهخود نیزه به دست
زیر سر خرطوم بدمذهب است در معبد فیل ها
از اولین افتادن در سقوط
آن هم از پشت دنیا
آن هم به خاطر چشم یار
به خاطر خاری که سال ها
از همان گریه های پر معنای کودکی
در چشم چپ ات بود.
گفتم که
تو فراموش می کنی
از یک جایی بود که برگشتم بی گمان
در مسیر آب
جریان همیشه مطابق میل ات نیست
اما می داند با تو چکار کند
که دل ات نسوزد
که سر آخر پشیمان نشوی از این همه امکان
گفتم که
من دچار هیجان مضاعف ام
آتش بگیرانی این هیزم های خیس را
فوران می کند حوالی کلیمانجارو
سنگ خوش یمن من جای پای دایناسوری بود یا نبود
این که گفتی اصلن ربطی نداشت به تواضع
گفتم که
چه خوب که صاعقه نداشتیم از ابتدا
وگرنه تا به حال چیزی به جا نمانده بود
جز خاکستر همان آتشفشان
گفتم که ...