ادامه ی نوشتن روی پله ی بعدی
در گیر و دار افسانه ای که زیر یک درخت زیزفون اتفاق می افتد .. در خواب کبوتری سفید با لهجه ای محلی .. مدت ها بود که دچار این سبکی نشده بودم .. به سوی همان ساحل صخره ای با امواج کبود نرفته بودم .. در اشعه های پر از تیغ و جراحت گرما .. آسوده به خورشید خیره نشده بودم .. این ها را به جمله بر زبان آوردم تا بلکه رازی را بگویند این دو کبوتر قدیمی ..
ارباب!
آن سالی که آزادم کردی ارباب
دوست داشتم بار خودم را به دوش بکشم
اما باری ندارم که به دوش بکشم ارباب
بزرگترین بی نیازی ترک آرزوهاست
گاهی هزینه ی خیال پردازی شخصی است و گاهی جمعی ، خصوصن زمانی که جامه ی عمل نپوشد به تبع هزینه های سنگینی پرداخت می شود .
اما زمانی که برای رسیدن به رؤیای شخصی خودت تلاش می کنی و این به توانایی مالی ات ، خودخواهی ات ، غرورت ،... بستگی ندارد و تنها ناشی از فهم و ادراک ات از چگونه زیستن است .
آن وقت است که از مهلکه ی وحشت و از دنیای پر اضطراب خواهی رهید
آن وقت است که می توانی زندگی ات را به خطر بیندازی
آن وقت است که انسانی آزاد هستی بدون ترس از بیرون.
هیچ یک چیزی نگفتند
نه میهمان و نه میزبان و نه گل های داوودی .