تبليغاتX
کشور دلواپسی

 

 

گم شدن

 

شب در کوه خوابیدیم  و روز به کنار دریا آمدیم

در کنار آب ها ایستادیم و زمان بر ما گذشت

و آنگه نور  معکوس تابید و عصر فراز آمد

و آنگه چراغ ها و اسکله ها از دور دیده می شدند

و روزی دیگر می گذشت ، کاملاً بیهوده ، نالازم ، اضافی

و آنگه ما به تخته پاره ای چند نشستیم  و هرجا رفتیم

به ساحل هایی دیگر و کنار مردمانی که هر کجایی به مانند همند

با همان دهان ها ، دندان ها ، دشنام ها

و کودکی و کدورت و مزد و کار !

و کامل شدن انسان ،

رؤیایی نبود ، وهمی بود بی گمان

و گم شدن آدم در دنیا

و گم شدن یک روز ، یک عمر ، یک زندگی

و گم شدن کوه و دریا

و گم شدن روز و شب

و گم شدن انسان در مغاک ، در تاریکی ، در بیهوده گی !

 

                                                         «محمد باقر کلاهی اهری»

پی نوشت :

از خواندن کتاب تازه ی محمدباقر کلاهی اهری خیلی لذت بردم و شگفت زده شدم . کلاغ عنوان آخرین کتابی است که از ایشان چاپ شده .

چه خوب که بالاخره یک بار در این کشور جایزه ای به درستی به یکی از لایق ترین شاعران معاصر و مدرن ما اهدا شد .(جشنواره شعر فجر)

غنیمتی ست حضور این شاعر خراسانی در روزگاری که به سر می بریم.

 

+ نوشته شده در جمعه 24 اسفند1386ساعت 2:10 AM توسط |

 

شکایت آخرهای فصل

 

هیچ کس نیامد تا بگوید

تو به اندازه ی کافی زیبایی !

یا بگوید تو به اندازه ی کافی مهربانی !

باز هم بگوید می شود تا همیشه کنار من بمانی؟

همیشه همین طور است

دلم می خواست من بروم و همه ی این حرف ها را بزنم .

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه 21 اسفند1386ساعت 0:48 AM توسط |

 

 

شمعی نذر اسفند

 

مرا همین بس است

که افتاده ام در این گوشه ی باشکوه خودم

بذرهای فراموشی در جان ام یکی یکی جوانه کرده

بهار آمده انگار !

روزگاری کُشته ی هر شکفتنی بودم

امیر کشور تردیدها

با باران و نارنج و

با هزار حنجره

هنوز کُشته ام امروز

بی تاج و اسب و

با هزار آرزو

در حبس سال های بعد از او .

 

 

+ نوشته شده در شنبه 18 اسفند1386ساعت 6:31 PM توسط |

 

1)

 

آب از حوصله رفت

کنار حوضچه

چند ماهی قرمز

زیباتر شده بودند

یعنی تشریف آورده بودند

بیرون حوصله ی آب .

اندکی چرخیدند

یعنی پهلو به پهلو  غلت زدند

انگار داشت جهان

حوصله شان را سر می برد .

 

2 )

 

ماهی

خودش را می کِشد تا

بالاترین سطح آب

درست لبِ مرز

می ایستد

و به منقار مرغ ماهی خوار

فکر می کند.

 

3 )

 

ماهی

عاشق می شود

دست می کشد

به دور و برش

گاهی

به بیرون آب

هوا را

می فهمد

طعم گنگ مرگ را

و

عاشق می شود.

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 6 اسفند1386ساعت 10:54 AM توسط |

 

 

 

تنها من مانده ام

و دلهره ی ریل هایی که

هیچ وقت به هم نمی رسند

ردّ پای قطاری را  دارم

محو و ناپیدا.

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه 5 اسفند1386ساعت 3:22 PM توسط |

 

 

منتظر قطاری ست

تا کسی را بیاورد

تا از پشت پنجره دستی تکان دهد

در این ایستگاه متروک

سوزنبانی نیست

تا مسیر ریل ها را عوض کند.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 2 اسفند1386ساعت 9:39 AM توسط |

 

 

 

این ساحل پناهگاه خوبی نبود

امواج را به کُشتن داد

و قایق

به گِل

. نشست .

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1 اسفند1386ساعت 12:48 PM توسط |