تبليغاتX
کشور دلواپسی، آبستن حوادث قشنگي است

 

 

توازن

 

از من چه مانده است ؟

این را گوزنی می گفت

شاخ هایی بر دیوار  شکارچی پیری

از من چه مانده است ؟

این را چشم های تو می گفت

خیره  به جاهای دور

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه 28 بهمن1386ساعت 12:10 PM توسط |

 

 

سلسله نشست های شعر کانون ادبیات ایران

نقد و بررسی مجموعه شعر کشور دلواپسی سروده ی امیرجواد یونسی با حضور منتقدان و شعرپژوهان در تاریخ دوشنبه بیست و نهم بهمن ماه 86 ساعت   7 ــ 5 بعدازظهر در محل کانون ادبیات برگزار می شود .

از دوستداران و علاقه مندان شعر دعوت می کنم من را سرفراز کنند و بر من منت گذارند و قدم رنجه فرمایند. خداوند از دوستی کم تان نکند .

منتقدان و سخنرانان :

 

2 . شهرام میرشکاک

3 . لادن نیکنام

4 . مهرنوش قربانعلی

 

آدرس : تهران ـ میدان هفت تیر ـ خیابان مفتح جنوبی ـ روبروی

            ورزشگاه شیرودی ـ کوچه اردلان ـ پلاک 31 ـ تلفن 88837774

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 24 بهمن1386ساعت 11:56 PM توسط |

 

 

در سکوت

...........

نتیجه منطقی : چرا نمی فهمم که باید سکوت کرد به جای این همه حرف و شعار و واکنش های احساسی و ناگهانی بهترین راه سکوت کردن است این جامعه به التهاب نیازی ندارد به حد کافی شعار داده است و باید در خودش فرو رود و فکر کند و زندگی کند تا در زمانه ی امیدوارانه ای که دور نیست بهترین گزینه را برای ادامه ی حیات انتخاب کند.

باید سکوت کرد سکوت

هیس س س!

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه 23 بهمن1386ساعت 2:59 PM توسط |

 

اشتباه می کند ...

 

توی همه چیز حقیقت وجود داره حتا توی خطا و اشتباه !

انسان نمی تونه همیشه عاری از خطا و اشتباه باشه و همیشه درست زندگی کنه ...

انسان باید کار کنه .او نیاز به تلاش داره . باید حرف بزنه و راه خودشو پیدا کنه.

چیزی رو که باید بیان کنه، بگه و کاری رو که باید انجام بده، بکنه

بدون هیچ آزار و اذیتی ...

کانت می گه : برای رسیدن به حقیقت باید از خطاهای خودمون بگذریم ،

                      انسان همواره با جبر و خطا زندگی می کنه و باید با اونها کنار بیاد

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 22 بهمن1386ساعت 4:55 AM توسط |

 

 

 

نگر تا حلقه ی اقبال ناممکن نجنبانی

  

+ نوشته شده در یکشنبه 21 بهمن1386ساعت 3:31 AM توسط |

 

 

چرا تعطیلی این قدر طولانی شده ؟

 پس چرا  دیگر نمی توانم آن طور که شایسته است غرق شوم...

 

+ نوشته شده در جمعه 19 بهمن1386ساعت 10:39 PM توسط |

 

 

فقط مثل تو غمگین ام

 

می خواهم شادی کنم  اما شادی ام نمی آید

می دانم سلامتی خوب است اما چکارش کنم

می خواهم راضی باشم اما نیستم

می دانم غنیمتی هستی اما حوصله ام را سر می بری

می خواهم سادگی ات را اما آزارم می دهد

می دانم تنهایی اما هم صحبت خوبی نیستم

می خواهم مهربانی نگاه و دل ات را اما تاب تحمل ندارم

می خواهم می دانم ، می دانم می خواهم

می خواهم می خواهم می خواهم می خواهم

پس چرا ؟؟؟

     به هیچ شکل کنار نمی آیم با خودم ؛

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 17 بهمن1386ساعت 0:8 AM توسط |

 

 

رقص مرگ بر شانه های غمگین آدمی

 

هر ساله تعدادی از کسانی را که دوست می داریم از دست می دهیم و همین طور کسانی را که مرده و زنده بودن شان برایمان فرقی ندارد .

پاییز زندگی بزرگانی که در حوزه ی اندیشه و ادبیات کار می کردند از همه جبران ناپذیرتر است و نیز کسانی که رابطه ای عاطفی با آنها داریم.

بدیهی است که برای مرگ هر کسی فریاد وااسفا سر نمی دهیم و باز بدیهی است که از مرگ بورقانی، شهیدی، رادی،.... همه متأسف نشوند.

دنیای امروز دنیای غم انگیزی است به خاطر مرز بندی های فکری و منش فردی، آدم های امروز آدم های تنهاتری هستند و گاهی مرگ آنها در انزوای بیشتری اتفاق می افتد.

اکبر رادی بزرگ بود

احمد بورقانی بزرگ بود

برای مرگ این عزیزان اندوهگین نیستم چرا که تأثیرگذار بودند و به قول صمد بهرنگی : مهم نیست چه زمانی مرگ اتفاق می افتد مهم آن است که چه تأثیری بر زندگی دیگران داشته باشیم.

برای خودم غمگین ام که بمیرم و هیچ حرفی نزده باشم.

 

+ نوشته شده در سه شنبه 16 بهمن1386ساعت 11:27 AM توسط |

 

 

کتاب می خوانم که زندگی کنم نه اینکه یاد بگیرم .

                                                                               ( فلوبر )

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 15 بهمن1386ساعت 10:59 AM توسط |

 

 

همیشه پیش از آمدن لحظه های روشن ، تاریک ام!

 

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه 13 بهمن1386ساعت 9:21 AM توسط |

 

 

حدیث نفس همین روزهای بی خودی

 

هزار سال است که رها می شدم به زمین

هر آینه با شکلی که می گرفتم و رها می شدم در هزاره ی بعدی

همه ی این راه ها را تنهایی می گرفتم دست ام

الان! جانِ من چه بگویم

از اضطراب بود که رستگار شدم

که هی برمی گشتم تا از نو تازه شوم

زمان داوری هم نزدیک اگر بشود

می گویم : من فقط رها می شدم به زمین

از شکلی که می گرفتم رها می شدم به زمین

آن روز که از زمین بلند شوم و بایستم روی پای خودم

آدمی هستم که زندگی را عجیب فهمیده

«الان جان من مضطرب است چه بگویم»

آن روز که قد بکشد دل ام با حرف های دل ام

بی شک آن روز نگاه می کنم به شکل هایی که خواهم گرفت

تا چشم کار می کند

تا دل کار می کند

تا...

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه 9 بهمن1386ساعت 2:59 AM توسط |

 

 

هر آدمی سرعتی دارد برای رفتن به سمت فنا

این را از آتشی که در کوهستان خاموش شده بود شنیدم

 

 

+ نوشته شده در شنبه 6 بهمن1386ساعت 11:23 PM توسط |

 

 

 

            امشب را گفتم : پيش من نمان !

            گفتم : به شهرمان برگرد !

            نگاه ات را به من دادي

            و با اندوه ات موافقت کردی .

           خودت را بردي زير دوش،

           خودت را بردي زير آب سرد، شايد !

           يله كردي خودت را و امشب را .

           بعدش گفتي : مي مانم !

           تا كنار پنجره رفتیم ...   

           به پرنده ها كه مي رسم خنده ام مي گيرد

           دلتنگي ، خنده را پيش بيني مي كند

           پرنده ها را پيش بيني مي كند

           و از صراحت لحن ها لبریز می شود.

 

           پيش من نماندي

           به شهرمان هم بازنگشتی .

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه 5 بهمن1386ساعت 6:3 PM توسط |

 

 

                براي كشف آتش، اندکی دير شده          

                براي کشف الکل،

                برای کشف آمریکا،

                برای کشف تو اما  هنوز فرصت هست

                كاشف بزرگي مي شوم

                                    با كشف تو .

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 3 بهمن1386ساعت 2:27 PM توسط |

 

به هیچ یار مده خاطر و به هیچ دیار          که برّ و بحر فراخ است و آدمی بسیار

 

به علت مسافرت یک هفته ای دکان نوشتن تعطیل بود، قفلی که زده بودم و کرکره ای که بالا نرفته بود حسابی یخ زده و امروز با هزار روغن کاری و سلام و صلوات باز شد. سفر به شهری نوستالژیک آدم را سنگین می کند به جای آن که تو سبُکانه به هر گوشه ای سرک بکشی، شهر در هر کجای تو سرک می کشد. و این خیلی هم خوب نیست. برای مدت طولانی نمی توانم یک جا ساکن شوم. زمان رفتن دارد می رسد انگاری باید آماده شوم. این بار درصدد بالا رفتن از پله ی بعدی هستم. خود سوخت گیری خیلی زمان بر است. هنوز پیدا نکرده ام آن شهری را که بشود آرام گرفت یک چند مدتی. فکر کنم ماجرایم می شود همان ماجرای آدمی که به قصد پیدا کردن گنجی رهسپار شد و سر آخر گنج همان جا بود که سفر را آغاز کرده بود. ولی خب این دلیل نمی شود که یک جا بمانم شاید واقعن پشت دریاها شهری باشد و در آن جا وسعت خورشید به اندازه ی چشمان سحرخیزان باشد. یا باز می گوید: مرا سفر به کجا بردی؟ کجا نشان قدم ناتمام خواهد ماند/و بند کفش به انگشت های نرم فراغت/ گشوده خواهد شد؟/ کجاست جای رسیدن، و پهن کردن یک فرش/و بی خیال نشستن/ و گوش دادن به/ صدای شستن یک ظرف زیر شیر مجاور؟

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه 2 بهمن1386ساعت 3:1 PM توسط |