بچه ها شوخی شوخی به قورباغه ها سنگ می زنند
قورباغه ها جدی جدی می میرند.
همیشه آن هایی که احساسات شان را خیلی به شدت مصرف می کنند زود سرخورده می شوند و عقب نشینی می کنند. بدون توقع نوشتن، بدون توقع دوست داشتن، بدون هیچ چشم داشتی نقد و یا تحسین کردن، بدون در نظر گرفتن عاقبت کار و با در نظر داشتن همه ی جوانب، زندگی درست کردن، نشانه ی دانایی یک فرد است و اینکه بدانیم در کار نوشتن از خرد بیشتر باید بهره برد تا احساسات رقیق زود گذر. برای من این وب نوشته ها به قصد تفریح و مسخرگی و کاری از سر گذران وقت نیست. به قصد فریب خود و دیگران هم دکان باز نکرده ام و از دوستانی که وقت می گذارند برای خواندن نوشته ها انتظاری جز درباره ی همان فکر و نظر گفتگو کردن را ندارم.
دیروز دوست ام شهرام پرسید که به جلسه ی سه شنبه های کانون ادبیات می رم یا نه ؟ و من گفتم مدتی ست شاعر نیستم . و او در جواب گفت: ما هم شاعر نیستیم. اون جا برای خندیدن می ریم. مگه تو جدی گرفته بودی؟
متأسفانه اکثر اوقات همه چیز و همه جا را جدی گرفته ام تا به حال.
البته گفته اند که جهان و زندگی یکسر بازی ست . پس اکثرا به مسخرگی و بدون رعایت قواعد بازی، بازی کرده اند. اما من باور دارم که باید خوب بازی کرد. شکست یا پیروزی مهم نیست، باید خوب بازی کرد.
وقتی ما به سن معینی می رسیم، آن چه را که تا آن موقع انجام داده ایم دیگر برایمان کافی نیست و فقط به درد این می خورده که ما را تبدیل به آن چه هستیم بکند و آن وقت می خواهیم تبدیل به آن چه آرزو داریم بشویم. دوباره بر حسب عقاید امروزی خود زندگی را شروع کنیم، ولی برعکس باید همان طور به همان زندگی که وقتی نوع دیگری بوده ایم و برای خود انتخاب کرده ایم ادامه دهیم.
نویسندگان بسیاری بوده اند که از تیره نمودن و بدنام کردن زندگی، برای خویش تخصصی ساخته اند. شاعران و هنرمندان غالبن برای خویشتن گونه ای حق بی نزاکتی قایل می شوند. به بهانه ی آن که صاحب قریحه اند، گمان می برند که حق انجام هر کاری را دارند. از این طرز فکر بیزارم.............
امروزه نویسندگان بسیار زیادی مدعی آنند که دوزخ را دوست می دارند و این صرفن نشان می دهد که آن را نمی شناسند.نفرت پروست از آفتاب یا انزجار سارتر از درخت، برای من نشانه ی بارز این جامعه ی بیمار است.
از تیره روزی مضمونی ادبی می سازند و بار آن را در کمال خوبی بر دوش می کشند، اینان به بهانه ی افشای چهره ی بدی، آن را می گسترند. پاره ای آثار به اصطلاح عصیان گر، کاری جز آن نمی کنند که بر آشوب دنیا می افزایند و به هیچ کس یاری نمی رسانند.
«قسمتی از کتاب نور جهان ـ کریستیان بوبن»
نامه ای برای همسرم،
و من برشی هستم از ما دو تن و من برایش مهم است چنان زندگی کند که تأسف نخوریم در سال ها حرکت با هم.
و من دارد دم خور استکان تو می شود تا نیمه ی خالی اش را پررنگ تر نبیند از آن چه هست، که استکان تو همیشه پر است از زلالی لحن ات و دل ات نمی لرزد با کوچک ترین لرزشی.
و من دستان ات را محکم تر در آغوش می کشد نه تنها زمانه ی تنگ دستی که حتا زمان گشودن دست ها و به آغوش بردن لب ها در روزگار گشایش، در روزهای شگفت پیش رو.
به درستی تو را در خود گرفته ام که در نهایت ما را به من شدن هدایت کنیم.
عزیزم! باران ذهن ات را چه دوست دارم که در حوالی کوچه های دل ات می بارد و دل ات کویر نیست که هر چه بباری بر آن جوانه ای نزند، زمین زعفران است با شادی و صداقتی مطمئن.
و من در میانه ی زمستان ام که زبان آشنای برف را می شناسد، گوش به دور و برت نده! به سرما و برف! گوش به نبض ذهن خودت بسپار! به نبض زمین! و فراموش نکن دل قاعده ی خودش را دارد و راه خوبی برای سنجیدن است.
هذیان های کودکانه ی من را می شناسی،
غم های صادقانه ی من را می شناسی،
و امید عاشقانه ی هر دوی ما را.
سعی کن همیشه صراحت داشته باشی و بسیار شادی و ایمان به قدم هایی که می گذاری.
همین طور زیبا ببینی دوست ام.
فنگ شویی و ذهن
گاهی یک فکر کوچک که همیشه بدون کاربرد مانده و جای زیادی هم اشغال نکرده و به آن اهمیتی هم نمی دهیم تمام ذهن را درگیر خود می کند و بدون اینکه از آن آگاه باشیم بر تمام مسائل مهم تأثیری منفی می گذارد و اختلال ایجاد می کند، به طوری که نمی دانیم مشکل از کجاست، مثلن در آشپزخانه ای با وجود مرتب بودن ظاهر آن، یک بطری پلاستیکی بی مصرف داخل کابینت می تواند تمام ذهن آشپزخانه را درگیر خود کند.
پاک سازی خانه از اشیاء بی اهمیت می تواند آرامش تازه ای به وجود آورد، هم چنان که می تواند بر ذهن تأثیری مثبت گذارد.
سال ها پیش یه عکس درست شبیه به این در خیابان احمد آباد مشهد گرفتم البته نه به این بد کیفیتی و این عکس در یکی از خیابان های تهران .
رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند
چنان نماند و چنین نیز هم نخواهد ماند...
ای کاش نگوییم ای کاش
این که شیئی داشته باشی و با آن شب و روز زندگی کنی و برای ات اهمیت داشته باشد و با آن لحظه های خوبی را سپری کنی خیلی هم خوب است و گه گاه غبطه می خورم که نزدیکان ام چنین احساسی را برای چیزهای کوچک ولی پر اهمیت شان ابراز می کنند و من نمی توانم .
از چه زمانی این قدر به همه چیز بی اعتنا شدم یادم نیست . فکر می کنم از زمانی که با اندیشه های عرفانی و متافیزیکی آشنا شدم که می گفتند دل به چیزهای فانی نبند و از این گپ ها یا از وقتی رکود و افسردگی اجتماعی این کشورِ به دروغ منتظر و امیدوار گریبانِ من را هم گرفت .
زمان هایی پیش خیلی با اشیاء انس بودم مثلن تمبر جمع می کردم یا انواع چیزهای قشنگ و جالب داشتم یا آرزو داشتم واکمن و دوربین و دوچرخه ی حرفه ای و خیلی چیزهای دیگه بخرم و با خرید هر کدام سر از پا نمی شناختم و واقعن رؤیاهایم همین ها بودند. می خواهم از تک تک آن ها بنویسم تا در جایگاه خود قرار بگیرند و با من مهربان تر شوند و من با آن ها .
تا فراموش نکنم چقدر خوشبخت ام.
تا نگویم ای کاش من هم به چیزی دل بسته بودم.

وقتی یه مهمون خیلی عزیز داشته باشین ، بعد که می ره چه حسی دارین؟
هدیه، جان دارد
به هدیه ها خیلی فکر کرده ام . هدیه ی باشکوه به ارزش مادی آن بستگی ندارد، یک جور راز انگار با خود حمل می کند و تمام حس شما را به دیگری انتقال می دهد.
همیشه رفع تکلیف کردن و از سر باز کردن در هدیه دادن سریع خود را نشان می دهد و چه زشت هم این راز را برملا می سازد.
بعضی هدیه ها هیچ حسی ندارند یا آن قدر مصرفی هستند و یا آن قدر بی مصرف.
یکی از کارهای بدی که شاید خیلی از ما آن را انجام داده باشیم دادن اشیایی است که در خانه داریم که هیچ مصرفی برایمان نداشته اند و عمومن هم آن ها را هدیه گرفته ایم.
به شدت ناراحت می شوم از دادن یا گرفتن این جور هدیه ها.
پیشنهاد می کنم خساست و صرفه جویی را در این طور مواقع کنار بگذارید و با دلی صاف و بی آلایش تنها به آن کسی که می خواهید هدیه بدهید فکر کنید و با هر اندازه هزینه ای که برای این کار در نظر گرفته اید هدیه ای از سر عشق بخرید، مطمئنن حس خوبی از این کار خواهید داشت و اگر واقعا برایتان مقدور نیست بودجه ی زیادی را هزینه کنید به هدیه های ساده ی کوچک ولی پر از عشق بسنده کنید.
در انحنای علف بودم
در نازکی ذهن علف بودم
هر چه زمان بیشتری کنارم نشستی
موهایم سپیدی تو را بیشتر گرفت
با تو زیباتر شدم
برف تر
دل، زبانِ شگفت انگیزی دارد
تنها چیزی که به شدت آرام ام می کند و جهان را دلپذیرتر از حد تصور، حرف هایی است که از دل خودم و آدم ها بر می آید و زمان هایی می زنیم و می شنویم .
قدرت عجیبی دارد که از پس مفهوم برمی آید
گاهی داریم از کسی تعریف می کنیم ، تصنع ویا صمیمیت آن از دریچه ی دل مشخص است،
گاهی داریم به کسی با کلمه مهر می ورزیم باز با همان معیار قابل شناخت است
بی اختیار دچار ستایش می شوم از این زبان جادویی.
اثری از خواب آلودگی نیست اما قوای دماغی یخ بسته اند
اثری از دیوار و قفل و زندان بان نیست اما این حبس ابدی تر از حدی است که تصورش را کنی
اثری از آثار بهبودی نیست
جاپایی، رد چرخ های دوچرخه ای، خرده های نانی، سرابی، خورشیدی، ستاره ای،
حدودن هیچ چیز پیدا نیست
و چیزی که نیست سخن گفتن از آن حشو است
اما شما که هستید ، قدم هاتان که دارید می زنید، لبخندهاتان، حرف هاتان، دلگرمی هاتان...
اینجا این جوری شده از رسم زمانه ، همه جا که مثل هم نیست. الان در نیم کره ی آن طرفی یا جنوبی هزار داستان به هم می رسد در اوج رضایت و اقبال بلند
سفره ی صبحانه ام کشورم بود
پنیر تبریزی، گردوی بزنجانی، نان تهرانی، چای لاهیجانی، شکر خوزستانی
با دلی خراسانی ...
دغدغه های شعر نوشتن
این پست عکس نظری را دارد که در پست قبلی گذاشتم تنها برای از زوایای مختلف بررسی کردن کاری مثل شعر گفتن .
گاهی که شعر می نویسیم به دنبال دنیای جدی نیستیم، به دنبال آدم هایی جدی که راهی هدف دار را دنبال می کنند. بلکه به دنبال دنیایی آزاد و رها و غرق در خیال های دوست داشتنی هستیم، دنیایی کاملن بدون محدوده و مرز و اصول و خط مشی هدف دار. دنیایی که بشود لحظه ای هر چه می خواهی بگویی و آسوده باشی. هر آنچه در آن لحظه به آن فکر می کنی، هر آنچه تو را در برمی گیرد بدون این که بخواهی به ساحل نجاتی ببرد. تنها فانوس های دریایی بسیاری می بینی که هر کدام تو را به سمت خود می خوانند.
شعر گفتن در کمین نشستن تصویرهای بکر و جذاب است آفریدن یک دنیای تازه، دنیای رؤیایی خودت به خصوص در کشوری که پر است از محدودیت و ممنوعیت.
و شاید یک فریب که اصلا برایت اهمیت ندارد و صرفا قصد تن سپردن داری به راهی که پیش گرفتی برای یک دم خلاصی از دردها و رنج هایی که خودت برای خودت درست کردی یا خانواده ات یا اجتماع ات یا جغرافیایت و جالب این جاست که میدانی اینجا هم آرام نمی گیری و این رؤیا تمام می شود و روزی واقعی تر آغاز می شو د و اگر پشتوانه ی مالی و حمایت عاطفی نداشته باشی باز باید بار مشکلات ات را خودت بر دوش بگیری که این جا حتی اگر کمترین خواسته ها را برای زنده ماندن داشته باشی باز هم تاوان غیر قابل انتظار را باید تحمل کنی و هیچ تأمینی نداری،هیچ حقوق شهروندی نداری. و هیچ کس بهایی برای شنیدن شعر نمی پردازد و برای شعرناب و غیر مدح و آزاد ساپورتی نیست.
کاش می دانستی که با همین پناه بردن به شعر همه ی خواسته های ناچیزت یا ابتدایی ترین نیازهایت که مزایای شغلی و مسکن و زمین و ...نیست ، که تنها غذا و لباس های بدون مارک و خدمات درمانی و اجاره ی خانه برآورده می شد با تلاشی که برای زنده ماندن می کنی برای شعر گفتن برای خوب شنیدن و دیدن...
ما به نوعی تحت تاثیر بخشی از فیلم ها و تبلیغات کشورهایی هستیم که تنبلی و آنارشی گری را رواج می دهند و برای آدم های تنبلش هم رفاه دارند و همه از حداقل حقوق شهروندی برخوردارند. تنبلی و خواستن و رسیدن ناگهانی به رؤیاها بدون هیچ تلاش را از آنها بلد شدیم فارغ از درک این واقعیت که آنها بدون کار و تلاش به اینجا نرسیده اند
شاعران اگر شاعر بودند ...
جای تعارف ندارد اگر بگویم این روزها از شعر دل خوشی ندارم و از شاعران . آخر اگر حرف حسابی داری پس چرا به زبانی نمی گویی که دیگران بفهمند ، آخر چرا خودت را مخفی می کنی پشت واژه های بدجور نشسته کنار هم ، می خواهی چه حرفی را منتقل کنی که به زبان ساده نمی شود گفت ؟؟؟
باید خیلی بنویسیم تا احتیاج به شعر پیدا کنیم، باید آنقدر درباره ی تمام حرف ها و گفت ها و شنیده ها نوشت تا نیاز به طور دیگری گفتن یا زیباتر گفتن در ما ایجاد شود نه پیچیدگی یی عبث .
کمبودی که در شعر امروز دیده می شود نداشتن حرف حساب است به ظن من.
میل نوشتن برای کودکان در من شدید است تا ارتباطم قطع نشود با کودک درون خودم که می خواهد همه چیز را بهتر بشناسد. او این اجازه را نداده تا بالغ شوم، تا پیر شوم.
ولی محقق نشده تا به حال و از کودکانه نوشتن نگذشته تا به حال.
اگر از چیزهایی بنویسم که رابطه ام را تنها با تعداد معدودی از هم سالان ام و دوستان ام امکان پذیر سازد جای بسی تاسف است که همان راهی را رفته ام که دیگران بسیاری به آنجا رسیده اند یعنی عدم درک مشترک بزرگ ترها با کوچک ترها .
نوشتن مثل مرور زندگی است تنها با این تفاوت که آن چیز را که ته نشین کرده ای دوباره زنده می کنی یا بازمی آفرینی .....
برتراند راسل :
با تمام زنان می توان خوابید
اما با تعداد معدودی از آنان می توان بیدار ماند
دل ام می خواهد خود را جای نگاه مادرم بگذارم به خودم
دل ام می خواهد خود را جای نگاه پدرم بگذارم به خودم
نه برای آن که غمگین ام کند
تنها برای آن که نگاه ام را عاشقانه تر کنم به تو ؛
در انتظار معجزه نیستم
بعضی وقت ها در واقع ناشکر می شوم. تمام چیزهایی را که دارم و تمام موهبت هایی را که زندگی به من داده فراموش می کنم و چیزهایی را می خواهم که ندارم غافل از این که بسیاری از این هایی را که دارم زمانی نداشتم و برای داشتن شان آرزو می کردم.
مهم رضایت داشتن است و تلاش برای یادگیری آن قسمت از زیبایی های زندگی است که نمی دانیم ، که چطور لذت ببریم از اتفاق های خوب .
فکر می کنم تا زمانی که قلب و ذهن آماده ی پذیرش افکار تازه و شیوه ی بهتری از زیستن نباشد هیچ نشانه ای خود را نشان نمی دهد، باید دریچه های قلب را برای خون تازه و سرخ باز گذاشت نه برای هر خونی.
آنچه اهمیت دارد به دست آوردن برای مالک شدن نیست بلکه رفتار درست کردن در شرایطی است که در آن به سر می بریم و این خود هنری است که جان را می پالاید و درون را روشن می کند و ذهن را از افسوس و ایکاش و حسرت و ناکامی ها خالی می کند و آماده ی دریافت رمزها و نشانه هایی می کند که زندگی را به سمت آرامش بیشتر هدایت کند نه به سمت اغتشاش و توهم و هذیان های پرضرر .
در این فصل سرد هم می شود
و شروع شد برف هایی تازه به تازگی شکوفه های بهاری ، با لحظه های تازه اش ، با کشف و اتفاقات جانانه اش ، با گشایشی در کارها ، با انرژی که از شب نشینی یلدا با دوستان مان گرفتیم برای تحمل سردی ها و پیچ و خم ها و برای این که تا آخر این فصل با دوستی هامان یاری گر هم باشیم .
چند روزی نتوانستم بنویسم و مثل بچه ای که تکالیف اش را انجام نداده یا بهتر است بگویم با خودش خلوتی نداشته و به دوستان اش سری نزده ناآرام و بی قرار و شلوغ بودم و البته دلیل دیگرش دوستان و میهمانان ام بودند که از مشهد و کرمان آمده بودند وبه حرافی گذشت تا به تامل . البته دلیل دیگری هم دارد و آن جابجایی فصل است که انگار همه جا را به هم میریزد با این اسباب کشی .
فردا تولد برادرم محمد است ، راستش نمی دانم کسانی که برایم عزیز هستند چرا عزیز هستند ولی دی ماه عزیز است به خاطر اینکه تولد کسانی است که دوست شان دارم .
برایش که در کرمان دندان پزشکی می خواند آرزوی زندگی زیبا و پر از لحظه های باشکوه دارم و این نوشته را به او تقدیم می کنم :
« در زندگی ابرهای بسیاری می آیند وهمه جا را تیره و تار می کنند اما آنان که زمین را به سرزمین لبخندها، به باغ دوستی ها، به نام برادری ها و به شوق زیبایی ها آکنده می کنند هرگز از شروع زمستان، از راه های پرپیچ و خم هراسی ندارند.
طوری می نویسم انگار دارم می شنوم صدای پای خودم را که در آسمان طنین انداخته و باید از همین جا آغاز کرد. منتظر شب مهتابی نیستم تا آسمان را ببینم یا منتظر رسیدن به قله ی کوهی تا نزدیک تر شوم. از همین جا که حتا اگر قعر دره ای باشد باز هم به آسمان نزدیک ترم که همه جا هست آن آبی عزیز با رگه های سپیدش. می خواهم آسمان را در تاریکی های زیر پوست ام بفهمم. من آغوشی در آغوش دیگرم یا در آغوش تو . »