تبليغاتX
کشور دلواپسی، آبستن حوادث قشنگي است

 

 یک دو راهی دیگر ...

 

اگر بخواهی می توانی قدرت این را داشته باشی تا دوری یا نداشتن کسی یا چیزی را تحمل کنی .

اگر بخواهی می توانی قدرت این را داشته باشی تا کسی یا چیزی را به دست آوری .

کدام راه را می خواهی انتخاب کنی ؟

 

+ نوشته شده در سه شنبه 27 آذر1386ساعت 7:56 PM توسط |

 

من نمی دانم کجا هستم

 و این تکه ی آسمان بالای سرم ،

یا این چند وجب زمینی که روی آن نشسته ام

مال نیشابور یا بلخ و یا بنارس است .

در هر صورت من به هیچ چیزی اطمینان ندارم .

صادق هدایت

+ نوشته شده در دوشنبه 26 آذر1386ساعت 6:29 PM توسط |

 

یک دو راهی !

 

چرا بعضی ها آدم را در موقعیت های سخت قرار می دهند ؟

چرا دوست دارند آن ها را بیشتر دوست داشته باشیم از دیگران ؟

همین که می پرسند : من و بیشتر دوست داری یا اونو ؟

چه لذتی می برند از این سؤال حتا برای بچه ها ؟

شاید می خواهند با جواب خوشایندشان در مقایسه با دیگری برتری خودشان را اثبات کنند.

یا می خواهند دوست داشتن متقابل آن کسی را که دوست دارند بسنجند و به دست بیاورند .

و شاید هم فقط یک سؤال کلیشه باشد در ارتباط با دیگری  .

ولی به هر شکلی که مطرح شود از بنیان دچار اشکال است .

گه گاه پدر و مادر برای حس یک پیروزی کاذب سعی در وابسته کردن کودک به خود را دارند که در این جا نیز طرح این سؤال تأییدی بر موفقیتشان است .

در یک رابطه ی عاشقانه نیز طرح این سؤال برای امنیت خاطر بیشتر مطرح می شود.

« وقتی می گویی دوستت دارم ! انگار تپانچه ای بر من نشانه رفته ای تا من هم بگویم دوستت دارم . »

+ نوشته شده در یکشنبه 25 آذر1386ساعت 4:50 PM توسط |

 

 

سرمایه داران پفکی

 

« این مردها و زن هایی که سر هر چهارراه سپنج دود می کنند و کبریت می فروشندو جوراب و دیگر چیزها ، این ها خیلی پولدارند ، هر کدام از این ها چندین ساختمان دارند و بالش بالش پر از پول و سپرده های ارزی و بلند مدت و .... »

مطمئنا این جملاتی است که زیاد شنیده اید، این چه جور ساده انگاری و ساده لوحی این مردم است که در هر برخوردی با اجتماع و دور و برشان رفتار می کنند و حرف می زنند و حرف. این هم شد قضاوت! آن هم تنها برای اینکه چشم بر واقعیات ببندند و آنها را نبینند و فراموششان کنند. هیچ فکر نمی کنند که گاهی رسانه ها عوام فریبند و حتا یک حکومت که می خواهد به مردم بگوید هیچ فقری در کار نیست.

آخر اگر این آدم های محروم و رنج کشیده و دست از زمین و آسمان کوتاه سرمایه دار بودند، سر هرخیابان و چهار راهی پفک نمی فروختند و بساط بینوایی شان را در معرض دید دیگران قرار نمی دادند. حالا بماند که شاید تعداد اندکی هم حقه باز و نیرنگ کار باشند.

یعنی واقعن فقر را نمی بینیم  که از گوشه و کنار این شهر دارد بالا می رود؟ از بین این همه اتومبیل؟ از بین این همه برج های بلند؟ از بین این همه خیابان های شاید به ظاهر مدرن؟

لابد فکر می کنید از اتحادیه ی گدایان و دست فروشان و آسمان جُل ها برای این نوشته دستمزد خوبی گرفته ام نه؟

 

 

+ نوشته شده در شنبه 24 آذر1386ساعت 8:12 PM توسط |

 

 

می ترسم از این همه زیبایی

و چه خوب

که نمی دانم کجایی

تا پنهان ات کنم !

+ نوشته شده در جمعه 23 آذر1386ساعت 10:45 AM توسط |

 

 در ستایش هوش

 

یکی از بزرگ ترین مؤلفه ها در آدم ها که من و جذب می کنه باهوش بودن اونهاست و دیگری صمیمیت . معمولن آدم ها به دنبال اون چیزها می گردند که در خودشون کم تر وجود داره ، البته این حرف اونقدر قطعیت نداره ، مثل خود من و خیلی های دیگه و شما که دارین این پست رو می خونید که برای این حکم نادرست و بی شعور ، استثنا ایجاد می کنیم ،  بماند...

هوش  یا به اصطلاح IQ و یا به تعبیری رندی در ادبیات و عرفان  ( شخص شخیص حضرت حافظ از جمله ی همان IQ  بالاهاست ) برای من جزو ارزش های والاست که در نبودش دچار آزار می شوم چه از طرف خودم و چه از طرف دیگری .

یاد چند تست واگرایی افتادم ، البته آن ها جزو تست های استاندارد  IQ  نبودند و نکته ی جالب این که سخت هم نبودند بلکه نشان می دادند که فرد چه اندازه ذهنی خلاق و فکری باز دارد یا محدودیت های ذهنی او را نشان می دادند . این تست ها برای این بودند که ذهن ! خیلی قالبی و تک بعدی و خطی فکر نکند .  بماند...

به ویژه در شعر حجم هم ماجرا به همین شکل است ، توجه زیاد به فرم و ساختار که نشان از پیچیدگی ذهن سراینده ی اثر می دهد و مخاطب را می کشاند به کشف و دریافت آن مقصود نهایی ، درست مثل تصاویر سه بعدی . یدا... رؤیایی از آن شاعرانی است که احترام خاصی برایش قائلم ، شعرهایش را دوست دارم و به خصوص کتاب هفتاد سنگ قبر را .

ابراهیم گلستان هم با نگاه خاص و هوشمندانه اش همه چیز و همه کس را تحلیل می کند و ناگفته نماند که گاهی مغرضانه و نه منصفانه در کتاب نوشتن با دوربین که سؤالات پرویز جاهد با اوست برخورد می کند . ولی از شیوه ی برخورد و صراحت کلام و تحکم اش خیلی لذت می برم  . نه تنها خوش آمدن که احترام می گذارم به او .

البته هوشمند بودن به تنهایی کافی نیست ، گاهی برخی در اثر هوش زیاد دچار مشکلات عجیبی می شوند و روان آشفته ای که تمام ارتباطاتشان را تحت شعاع قرار می دهد مهم این است که بتوانی چیزهای قشنگی در زندگی ات به جا بگذاری و تحلیل درستی داشته باشی از اتفاقاتی که می افتد یا حرف هایی که می شنوی ....

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 22 آذر1386ساعت 9:11 PM توسط |

 

 

شعر  ۱۷

 

عزیزم !

هر قدر داروی خواب اَم را اضافه کنی

به هزینه های مصرفی روزانه اَم ،

جامی تلخ تر از شوکران

در آستین امنیت اَم بگذاری ،

در هیأت زیبای کودکی می شوم باز

مکیدن پستان مادرش را .

 

رگ های پیشانی اَم پر از خیابان است .

در این سفر پُر از خستگی که آغاز کرده اَم

از میان توده های یخ ،

می دانم دمای زمین رو به افزایش است

به زودی قطب ها از میان می روند

گربه ی دلواپس تو

پرسه می زند در هوای آزاد خیابان ها

می پرد بر قله ی کوهی در مِه

و پیش از آمدن صبح

می داند که نباید بمیرد .

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 21 آذر1386ساعت 12:59 PM توسط |

 

 

 

بندی به پای دارم و باری گران به دوش

در حیرتم که شهره به بی بند و باری ام

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه 20 آذر1386ساعت 11:22 PM توسط |

 

درجه ی حساسیت آدم ها

 

چقدر دلش برای خودش تنگ شده ، همان خودی که هر جمعه با یک انرژی انگار تمام نشدنی کوه می رفت ، آواز می خواند ، حساس بود ، گوش هایش برای شنیدن هر چیز تازه ای آماده بود و به فتح تمام آن رؤیاها که در خاطرش شکل می گرفت ، فکر می کرد . چشم هایش برای دیدن لحظه لحظه ی این زندگی می تپید و با دقتی فراوان به ثبت می نشست هر آن چه را که بود و اصلن اهمیت نداشت که دیگران به دنبال چه می گشتند تنها داشت شکل خودش را می گرفت ، کار خودش را می کرد ، و رؤیاهای خودش را داشت . زود دل می بست و زود باز می کرد ، زود به زود عوض می شد و آن موقع فکر می کرد دارد شاخه های تازه ای ... و سر سوزنی از پیر شدن نمی ترسید ، فکرش را نمی کرد که روزی مثل تمام آن دیگرانی شود که پیر شده بودند و داشتند از گذشته های خود با حسرت یاد می کردند . این شد که ترسید ، خواست بگردد و پیدا کند آن جایی را که شروع مثل دیگران شدن بود ، آن جاهای خوبی را که همه مثل هم اند نه ! مثل غذا خوردن و خوابیدن و رقصیدن و ... بلکه آن جاهایی را که ترس از آینده علت اش بود ، عدم امنیت همیشگی ، حرص و طمع تمام نشدنی ، غرور احمقانه ی کاذب ، میلِ گرفتن و گرفتن و  نبخشیدن ، دوست داشته شدن و دوست داشته شدن و دوست نداشتن ، انتقام و تلافی و هزار بلایی که آدم ها را در کارخانه ی کثیف بازیافت مواد تبدیل به هم می کند . همه ی این ها علتش بود . این بازگشت ها شاید حرکت اش را کُند می کرد اما قرار که نبود به نقطه ی خاصی برسد ، مسابقه که نبود ، حرکت در طول  زیبایی ها را می گیرد ، رسیدن که مهم نیست ، لذت از همین راه است که زندگی را در عرض زیبا میکند ، مثل همین نوشته که قرار نیست به نتیجه خاصی برسد ، دارد کلمه ها خودش کارخودش را می کند . خوبی بازگشت ! تصحیح دیکته ی زندگی خودش است ، چون حوادثِ مشابه فراوان دارد و وقت هم زیاد دارد [زمان را هم که از کودکی برایش تفهیم نکرده اند ( دارم قضاوت می کنم اما ببخشید شاید درست بگویم ) که چه اندازه باید قدرش را بداند ]  پس لاجرم می تواند این بازی را هِی از سر بگیرد و هِی از سر بگیرد تا بمیرد .

یک چیزی را که باید بفهمد همان درجه ی حساسیت یک انسان جالب است . باید بفهمد که اگر درک شرایط و محدودیت ها و نشانه ها را داشته باشد و خودش را با انواع مُسکن ها نخواباند ، هر روز می تواند از پیشنهادهای خوب دوستانش که قرار است وقتی می خوانند حرفی بزنند تا احساس تنهایی نکند ، تا عاصی نشود ، تا مثل سگ لوک خوش شانس بفهمد که آقا مهربون ها و خانم خوب ها فراوانند . و بقیه ی چیزها را با او حرف می زنند تا این قدر نگردد تنهایی با عقل کوچک و ناکامل اش .....

 

پی نوشت : نمیدونم چرا این بیت حافظ توی ذهنم داره چرخ می خوره . و هیچ ربطی به طوطی و قوطی نداره :

هر که خواهد که چو حافظ نشود سرگردان      دل به خوبان ندهد از پی خوبان نرود

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 19 آذر1386ساعت 11:50 PM توسط |

 

 

بیت :

به روز حَشر ، تن به جحیم افکنم نخستین گام

دل و دماغ ِ رَسَـن بـازی صراط ام نیست

بیتِ بعدی :

زِ خُرده گیری روز حساب باکی نیست

ورق ، سیاه چنان کرده ام که نتوان خواند

بیتِ اضافی :

با سرکشی سیاه نشد سرنوشت من

این نامه از همان شب خلقت سیاه بود

 

پی نوشت : می خواستم از فقر و بدبختی و گلایه کردن و شاکی بودن و این طور چیزها بنویسم اما شیرینی بیت و این بی حوصلگی قشنگ ، من و از اون کار باز داشت و از این کار باز نداشت .

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه 17 آذر1386ساعت 11:52 PM توسط |

 

 

چوانگ ـ تسو خواب دید که پروانه است .

و در بیداری نمی دانست آیا انسانی ست که خواب دیده بود پروانه است

یا پروانه ای ست که حالا خواب می بیند که انسان بوده است .

 

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه 16 آذر1386ساعت 2:37 PM توسط |

 

یک افسانه ی چینی

 

چوانگ ـ تسو در میان تمام صفاتی که داشت ، هنرمند هم بود .

پادشاه از او خواست خرچنگی برایش بکشد .

چوانگ ـ تسو پنج سال برای این کار فرصت خواست و تقاضای یک خانه و دوازده پیش خدمت کرد .

پس از گذشت پنج سال ، هنوز نقاشی را شروع نکرده بود .

چوانگ ـ تسو گفت پنج سال دیگر فرصت لازم دارم .

پادشاه با این خواسته هم موافقت کرد .

وقتی دهمین سال پایان گرفت ، چوانگ ـ تسو قلم مویی برداشت ،

و در یک آن و با یک خط ، خرچنگ را کشید .

کامل ترین خرچنگی که تا آن زمان دیده شده بود .

 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 15 آذر1386ساعت 11:57 PM توسط |

 

 

 

رؤیا ، رؤیاست

 

 

 

آدمی با رؤیاهاشه که می تونه ادامه بده به زندگی . چرا نمی تونیم تمام رؤیاهامون رو بگیم و انجام بدیم و فقط در ذهنمون اونها رو می سازیم و مزه مزه می کنیم ؟ رؤیاهای ممنوع ، رؤیاهای سرکش ، رؤیاهای دور و دست نیافتنی ، رؤیاهای دست یافتنی و قابل ریسک ، رؤیاهای خودخواهانه ،...  

بعضی وقت ها با درک شرایطی که باهاش مواجه ایم اون ها رو می سازیم . هر چه جسارت و شجاعت بیشتری داشته باشیم ، وسعت رؤیاهامون هم بیشتر می شه . هر چه افق و چشم انداز خیره کننده تری برای اونها تصور کنیم به همون اندازه توان و قدرت خودمون رو هم بالا می بریم و کم کم توقع بیشتری از اونها داریم و به اندازه ی بیشتری به اونها می تونیم نزدیک بشیم . ولی اون چیزی که هالیوود رو داره از بین می بره پس چیه ؟ یعنی تحت هر شرایطی نمی شه رؤیاها رو زنده کرد و شاید به همین خاطره که زمان مرگ رؤیاهای هالیوودی نزدیک شده .

من فکر می کنم اگه رؤیا رو یا بعضی رؤیاها رو بخوای به دستشون بیاری ناگزیر از دستشون می دی . رؤیا خاصیت سیالی داره و نباید اونو توی دست محکم گرفت مثه یه ماهی می مونه که اگه اونو به زور بخواهی نیگهش داری  می میره !« اگر می خواهی نگه ام داری دوست من از دست ام می دهی »

 و فکر می کنم دارم اشتباه می کنم که از رؤیا می نویسم . رؤیا رو نمیشه نوشت ، رؤیا رو نمی شه به زبون آورد چون همین که بخواهی تحلیلش کنی یا موضوعیت بهش بدی از بین میره ، اون بکر بودنش ، و اون ناب بودنش و می گیری .

به همین خاطر که حتا مستبدترین حکومت ها هم نمی تونه رؤیاهای مردم شو ازشون بگیره چون اگه به زندان هم بیندازشون باز رؤیای آزادیه که زندانی رو زنده نگه می داره . پس تنها کاری که می تونه با رؤیاهای آدم ها  بکنه کشتن رؤیاهای اوناست .

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 14 آذر1386ساعت 2:37 PM توسط |

 

 شعر ۱۶

من خورشیدم

به شرط چاقو ؛

ببین غروب می کنم .

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه 13 آذر1386ساعت 0:11 AM توسط |

 

 

همه چیز پر از سوءتفاهم است

 

 

در پست قبلی نَه ، قبل تر از اون می خواستم مثالی بزنم از یکی از وبلاگ های خوبی که همان روش را در پیش گرفته و به نقد رفتارهای جزء اجتماعی می پردازد ولی با یادآوری یکی از دوستان منصرف شدم . هر بار فراموش می کنم که همه چیز پر از سوءتفاهم است ، حتا اگر بخواهی تحسین کنی باز باید به عاقبت کار فکر کنی . باید به پس زمینه و پیش زمینه و نوع ارتباط و خیلی چیزهای دیگه هم فکر کنی . البته اگر سر آخر پشیمان نشدی از نظردادن .

بعضی آدم ها از تعریف و تمجید متنفرند ، بعضی دیگر از انتقاد به هر شکل اش خواه دوستانه یا خصمانه ، خواه با قسمتی یا به تمامی مشکل دارند (مثلن حاکمان و ایرانیان و خیلی های دیگه) و بعضی ها

می خواهند کار خودشان را انجام دهند و از هر واکنشی بیزارند . اما دسته ای هستند که به آدم های دمدمی مزاج شهرت دارند باید ساعت این آدم ها را بفهمی تا بدانی با آنها چه کنی .

یاد یکی از شاهکارهای شل سیلوراستاین افتادم : آشنایی قطعه ی گم شده با دایره ی بزرگ :

« آن یکی از جوردرآمدن چیزی نمی فهمید ، دیگری از هیچ چیز چیزی نمی فهمید ،... ،

بعضی ها بیش ازاندازه قطعه ی گم شده داشتند ، بعضی بیش از اندازه قطعه داشتند . تکمیلِ تکمیل!»

 یکی گفت : ــ هیچ خبری از وحدت و یگانگی و این جور کلمه ها پیدا نمی کنی بی خودی نگرد !

دیگری گفت : ــ از چی حرف می زنی ؟ از درک ، از تفاهم ؟   مگه نمی دونی  بحران ارتباطه ؟

اون طرفی ها : ــ گفتند : یافت می نشود جُسته ایم ما .

از اون دوردورها : ــ پسر جان کار خودتو بکن و اصلندشم برات اهمیت نداشته باشه که دیگران چی

می گن و چی می خوان و چه قِر و قَمیشی می یان . تحویل نگیر ! مگه نشنیدی که

عمو سارتر گفته : دیگران جهنم هستند .

گفت : آن که یافت می نشود آن ام آرزوست .

+ نوشته شده در یکشنبه 11 آذر1386ساعت 7:17 PM توسط |

 

 

جانِ کندنی را باید کَند ، سوتی را هم باید داد !

 

عصر ـ خارجی ـ TAXI

کنارم در صندلی عقب همین تاکسی در همین خیابان های عصر پایتخت ، دختری نشسته بود که زیبایی هلن  را به نظر بیشتر هم داشت و جای فاوست حسابی خالی بود . عطری که به مشام می رسید ، جنگل های بورکینافاسو را تداعی می کرد . داشت با موبایل اش با صدایی بلند حرف می زد و البته بیشتر می خندید . من که از ابتدا مسحور آن گفتار نیک و دلپذیر شده بودم و هم آن صدای جادویی طنازانه باز هم شده بودم ، همین طور مست و مست تر به داخل این کاناپه ی سه نفره ی تاکسی فرو می رفتم . انگار همان افسونگر دریاها بود که با صدای دل فریب اش تمامی کشتی ها و ملوانان ( در اینجا تاکسی ها و راننده ها ) را به سمت خود می کشید و گمراه می کرد و از انظار ناپدید می گشت ( در اینجا یک ایستگاه بعد پیاده می شد ) . و به کام مرگ می کشید .

داشتم سکان کشتی ام را به سمت همان صدای سحرانگیز پیش می بردم که به یاد این افسانه ی یونانی افتادم و خواستم هوشیاری ام را به دست آورم و از این عقوبت تلخ خودم را برهانم ، اما دختر پیاده شد .

من مانده بودم و همان سرگردانی ملوانان مبهوت که این بار موبایل این آقای کناری این طرفی زنگ زد و او هم بلند بلند شروع کرد به حرف زدن .

درسته که آدم ها قرار است آزاد باشند ولی آیا می توانند هر طور که دوست دارند و هر جا و با هر لحنی و با کلمات رکیک همیشگی شان از دیگران سلب آزادی کنند ؟ خودتان قضاوت کنید . و فکر می کنند که هر چقدر بلندتر حرف بزنند ، اعتماد به نفس بیشتری دارند و به قول آمریکایی ها relax  ترند .

اعصاب ام داشت به هم میریخت  ،خواستم که اعتراض خودم را نشان دهم ، اما متوجه چیزی شدم و به خود آمدم  .

گفتم : یونسی پیاده شو !

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه 10 آذر1386ساعت 11:59 PM توسط |

 

 

 

هموار کرد خواهی گیتی را        گیتی ست کی پذیرد همواری

 

 

برای خودم که زندگی می کنم خیالم راحت تره بابت اینکه انتظار نداشته باشم تا برایم استخوانی بیندازند و تشویق شوم و بشوم جیره خور دربار پر نعمت آنها . هر کاری را برای پاداش کرده ام انگار برایم از قبل یک شاخ دو شاخ کنار گذاشته اند . اصلن سوای همه ی حرف ها فقط برای خود خودمه که الان این همه حرف دارم که بزنم توی گوش خودم ، تنبیه ام کنم . این تنبیه از صد تا تشویق دیگران که بهتره .

خوب حواستو جمع کن ببین چی می گم چرا تو این قدر لفتش می دی برای واکنش مناسب در برابر آدم های دون صفت ؟ آدم های بی مایه ی پررو ، آدم هایی که در موقعیت و تحصیلات و جایگاه مثلن بالایی که هستند باز هم مرتکب رفتارهای حقیری برای زیستن شون می شن .

چرا سریع تو کاسه شون نمی گذاری اون چیزی رو که حقشونه ؟

راستش همیشه اعتقاد داشتم که کلمات رو سریع به زبون نیارم و سنجیده سخن گفتن رو دوست داشتم ، بماند که خیلی وقت ها من هم بر اثر دقت ناکافی ضعیف عمل کرده ام و شاید با اختلاف کم یا زیاد با اصول فکری ام همراه شده ولی سعی داشتم که این طور نباشه .

و بعضی مواقع هم که یک برخورد درست و حسابی لازم بوده ، تاخیر باعث شده که منفعل عمل کرده باشم .

غرض از همه ی این حرف ها این بود که برای رشد فرهنگ انسانی و سالم بایدبه نقد رفتارهای جزء اجتماعی پرداخت که به نظر من زیربنای رفتارهایی در حوزه های مختلف سیاسی ،اقتصادی ، دینی ، ... است . حتا گاه  رفتارهای متداول شده ی غلط به صورت معمول درآمده و انگار فراموش کردیم که آن پرنده که از قلب ها گریخته ایمان است . 

 شاید هر کدام از ما یه سهم کوچک و یه قدم بزرگی بتونیم داشته باشیم و برداریم . و کمی هموار کنیم این گیتی کوچک رو برای زیستنی دلچسب تر و امن تر .

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه 9 آذر1386ساعت 2:41 AM توسط |

 

 

شعر  15

 

 

می خواهم بگویم برویم

او زودتر می گوید

می گویم رفتنی در کار نیست !

می خواهم بگویم بمانیم

او زودتر می گوید

می گویم ماندنی در کار نیست !

 

می گذاری بازویت را بگیرم

چون تو مطمئن تر از من راه می روی

+ نوشته شده در پنجشنبه 8 آذر1386ساعت 12:31 PM توسط |

 

شعر ۱۴

 

او نمی داند خیال دارد تهی مغزی بیش باشد

او بیشتر از حوادث اتهام می فهمد

بر گردن عاج گریز

بر پاهای چرک سرنوشت

می خواهد به راه خودش برود

در مهی سرسبز

با پوستی که نام اش از آهن گداخته  داغ می خورد

معلوم است که راه ات نمی دهد آن کولی لذیذ

معلوم است کلون دیگران مست تر از چفت و بست مهر گیاهی ست که نوشیده ای

با هم نخواهیم ماند حتی بی دغدغه ی این روزها

که می گذرند بر پل های هوایی

می توانی در گیر و دار سالخوردگی

شاخه ای زیتون تر ببافی برای تکمیل روزهای زندگی ات

زمستانی بهتر بسازی

قلبی هوش رباتر

و بنفشه های ساکت .

و او اغتشاشی دهان گشاده تر از مرداب تن اش می خواست

بازوانی حریص تر از کافه شب های مستی

خیابانی عریض تر از رویاهای بدمستی

درختانی تهی تر از خیال تهی .

+ نوشته شده در چهارشنبه 7 آذر1386ساعت 9:34 PM توسط |

شربت  multi  Sanostol

 

 

امروز یه هدیه ی غیر قابل پیش بینی و بی نظیر گرفتم

الهام به من یک شیشه شربت Sanostol   هدیه داد راستش خیلی حال کردم

این شربت و از بچگی عاشقش بودم و این طعم  تا حالا به خاطرم مونده . این فرم سه گوش شیشه شو هم خیلی دوست دارم و هم شادی و هیجان عکس و طرح دوست داشتنی شو .خیلی خوبه که طرح و فرم و رنگ بی نظیرش حداقل توی این سی سالی که من می دونم هیچ تغییری نکرده ( این هم رمز موفقیت این کمپانی آلمانی ) براشون ماندگاری تا قیامت و به الهام عزیزم دست مریزاد و برای خودم هزار تای دیگه (چون این یکی چیزی ازش باقی نمونده) آرزو می کنم

اگه بلد بودم و امکاناتشو داشتم حتمن عکس شو می گذاشتم اینجا ولی طوری نیست مثل یک خیال می مونه 

+ نوشته شده در یکشنبه 4 آذر1386ساعت 11:22 PM توسط |

 

 شعر ۱۳

 

بوی دهان خاک می آید

_ باران خورده و مست _

آوازهای خاک ،

بد مستی زمین ،

دهان تو را چه دوست می دارم

وقتی جوانه می زند ،

بوسه های خیس .

+ نوشته شده در شنبه 3 آذر1386ساعت 1:45 PM توسط |

 

اندر باب آب

 

دیشب خودم را به آب زدم به آب یک استخر ناشناس  ،

آسمان هم دلش را به آب زده به باران پر تأخیر اما دلچسب پاییزی ،

حوض کوچک اتاق را پر از آب کردم ، زلال زلال .

و مهم تر از همه این که این روزها قلب و ذهن و اندیشه و نگاه و خیال و باقی امور را به روانی آب

سپرده ام به جریان آرام زمان ، کم تر کلنجار می روم با خودم و با دیگران ام . بیشتر به دنبال

نشانه های روشن ام تا گشتن موهومات عقلی . اما راستش خالی از سوتی نیستم مثلن در _ به _ در سراغ سادگی می گردم ، ساده نوشتن ، ساده حرف زدن ، ساده دیدن و با بدبینی کمتری به آینده فکر کردن . به قولی تا عاقلان راهی برای خندیدن پیدا کنند دیوانه ها ده ها بار خندیده اند . نمی دانم از چه زمانی این پیچیدگی در نوشتن سراغ من آمد ، کدام روز بذر این کج بینی در ذهن من کاشته شد و حالا ناگزیرم از گشتن گذشته برای پیدا کردن این آشفتگی ها .

تنها شعر نابی که این روزها خیلی موجب شادی ام می شود این شعر دوست شاعرم لاله موسوی است که گفته :

این گوشه ی جهان را چه دوست می دارم

این گوشه ی جهان را

که این همه جنگیدم برای نداشتن اش .

 

 

پی نوشت : شناور شدن در آب را به خصوص این روزها پیشنهاد می کنم .

پی پی نوشت : به حالت جنینی خود را در آب رها کنید .

پی پی پی نوشت : اطمینان داشته باشید که این کار توصیه ای ورزشی نیست و اصلن به                          سلامتی ربطی ندارد چون بعد از انجام این کار راحت می توانید سیگاری بگیرانید .

+ نوشته شده در جمعه 2 آذر1386ساعت 10:42 PM توسط |

 

 

 

آن که دوست اش داریم همه گونه حقی بر ما دارد حتا حق آن که دیگر دوست مان نداشته باشد و نمی توان از او رنجشی به دل گرفت بلکه تنها باید از خود رنجید که چرا باید آن قدر کم شایسته ی محبت باشیم که دوست ، ما را ترک کند

و این خود دردی کشنده است .

+ نوشته شده در پنجشنبه 1 آذر1386ساعت 2:10 AM توسط |