کدام بهتر است تصرف کردن یا متصرف شدن ؟
چرا خداوند به آدم های دوران عتیق محبت بیشتری روا می داشته تا آدم های دوران معاصر ؟
آیا شما از دیدن تعداد بسیار زیادی شمع و سنگ های قیمتی و درخشندگی احساس لذت می کنید یا از دیدن پیشرفته ترین و شگفت ترین دستگاه های الکترونیکی _ مخابراتی ؟
باز می پرسم چرا رمز و رازهای عجیبی که آدم های قرن ها پیش را به سمت خود می کشید و مسحور خویش می نمود و تصرف می کرد ، برای انسان امروزی تنها محلی از افسانه و داستان دارد و انسان امروزی با اختراع روز به روز ابزارهای تازه و با پیشرفت در تکنولوژی خود به قصد تصرف طبیعت گام برداشته ؟
راستش را بخواهید غرض از طرح این پرسش مقابل هم گذاشتن جادوگران و دانشمندان نبود ، مبهوت ماندن از رفتارهای این اعجوبه های زمان گذشته و حال هم نیست ، وظیفه و شیوه ی برخورد انسان با رازهای هستی ، با دانش بشری ، و با درک صحیحی از این دو در نظرم بود اما حالا به رهیافت تازه تری می خواهم برسم . کمک ام می کنید ؟
شعر ۱۲
انتظار آزمون تو را می کشم
به روزی بزرگ تر
به معجزه آسان تر اعتقاد داری
تا حرکت گوش های برگ
که تیز می کند شنیدن آفتاب را
تنبلی کنی زودتر می افتی از درخت
می خواهی چه صدایت کنم
" قلب "
گل به وسوسه می افتد
"رگ "
حرکت خون پنهان می کند رفت و آمدمان را
هرچه صدایت کردم
به همان شکل در آمدی
پای هر نیمکت که نشستی عریان
باز شد جریان رودخانه ای
راز پنهان می کند خنده
راز فاش می کند گریه
آرام نگیر
انتظار آزمون تو را می کشم
همیشه به هم می گوییم : می بینمت !
یعنی چی ؟ چه چیزی را قرار است ببینیم ؟ دیدن چه چیز را ؟ حضور یکدیگر را در آینده ؟
چگونه از پس مشکلات برآمدن هم را ؟
قول هایی که به هم می دهیم را ؟
وفاداری و اعتماد متقابل به یکدیگر را ؟
خطوطی که روزگار بر صورت مان حک می کند را ؟
موفقیت ها و شکست های خودمان را ؟
و شاید آرزو و امید دوباره دیدن هم را و باور داشتن به این که هر لحظه مرگ می تواند ما را
از دیدن هم محروم کند .
می بینمت در روزهای شاد یا در غم های آینده یا در هر موقعیتی که قرار داشته باشی .
به نظر شما چه چیزی را قرار است ببینیم ؟
یک شعر خوب :
ما دو نفر بودیم ، یکی بود ، یکی نبود
موفقیت نه مزه داره و نه بو ،وقتی هم بهش عادت کنی انگار که اصلن وجود نداره ...
این جمله رو هوما میگه در فیلمی از آلمادوار به نام همه چیز درباره ی مادرم ، شهرت هم همین طوره حتا خوش بختی ، ولی غم ها و شادی ها چطور ؟ برای اونها هیچ پایانی نیست .
این عصر / این بدجور بهانه ی این عصر / باید سرانجام آرام می بود/ این انسان ناآرام / مهمان قرن معاصر / در ژرف اندیشی باید می گذشت / زمین رو به گرم شدن می رود / این تلاطم معکوس / این پاییز بی باران / تنها هراس کار که نیست / نگران تاول پوست این عصرم / چرک اگر بکند / زیبایی شب را می گیرد / گیرم تمام ساختارها را کشف کرد / تمام اتم ها را شکافت / همه ی علوم مدرن را متحول کرد / بر خشونت غریزی اش مهربانی گرفت / همواره ترس در انتها هست . / می خواهد انتقام بگیرد / دیگر هراس زنده ماندن ندارد / انتقام تولد / انتقام عشق / انتقام جنگ / انتقام مرگ . /گیرم به تفاوت امواج پی برد / یا به شکل نقطه ها / دیگر میل خندیدن ندارد/ حس انتقام اگر نبود / می توانست آرام بگیرد / در پناه یک سقف / در فکر یک سفر / در پیچش برهنه ی یک خواب / در گرداب رنگین زندگی / در خیال سبک یک گفت و گو .
از گریه از تب از هیجان می شود شروع/ از روزنامه های جهان می شود شروع
چون ناله در محاکمه ی روزنامه ها/ در سرمقاله ی همه ی روزنامه ها
ای کاست قدیمی آوازهای شرق/ ای سرزمین منقلب رازهای شرق
در روزنامه ها خبرت را دمیده اند/ اصلن خبر نه خون سرت را دمیده اند
با روزنامه خون تو دیوانه می شود/ دیوانه وار وارد هر خانه می شود
هر کس به خواندن خبرت آرمیده است/ با چشم هاش خون سرت را مکیده است
دیده به دیده با تو زمان منفجر شده است/ خون تو در رگان جهان منتشر شده است
هر گل سفیر اول عید مزار توست/ هر سبزه زند معبد بی نوبهار توست
هر دل تب اش به نقشه ی تلخ تو می رسد/ هر شعر کوچه ای که به بلخ تو می رسد
هر خال لب مرید غزالی به زابل است/ هر خط چشم شعبه ای از حسن کابل است
از گریه از تب از هیجان می شوی شروع/ از روزنامه های جهان می شوی شروع
در روزنامه ها من پسر تو نبوده ام/ خون دل تو دردسر تو نبوده ام
پس روزنامه ذوق تدابیر من شده است/ روی کفی کفش عرق گیر من شده است
در روزنامه آمده ای با تو نیستم/ از روزنامه سر زده ای با تو نیستم
سیدرضا محمدی
پی نوشت :هفته ای با یک دوست سپری شد . حالا او رفته و زندگی دوباره جریان یافته
اینکه دوستی را چگونه آموخته ام حکایت مفصلی است که با کلمه ادا نمی شود
شفاهی ست و تنها می شود همین آفریده ی او را زمزمه کرد
کار و کار و کار و کار و کار و کار و کار و کار و کار و کار و کار و کار و کار و کار و کار و کار و کار و کار و کار و کار و کار و کار و کار و کار و کار و کار و کار و کار و کار و کار و کار و کار و کار و کار و کار و کار و کار و کار و کار و کار و کار و کار و کار و کار و کار و کار و کار و کار و کار و کار و کار و کار و کار و کار و کار و کار و کار و کار و کار و کار و کار و کار و کار و کار و کار و کار و کار و کار و چه گناه بزرگی در پیش گاه تو کرده ام / رحمت خود را بر من فرود آر / کار را
به حرف زدن فنجان ها
چاي را كه تمام كرديم
اين موسيقي بودايي
از نوشيدن فنجان ها نواخت
و از عطر چاي ها .
خواهرم می گوید فقط باید در سکوت خواند و نوشت / نگاه کن ! درخت انار برگ هایش را به آرامی فرو می ریزد / از جنجال و هیاهو بیزار است / من که اعلام نکردم خودم را / تنها خودم بودم حداقل / بدون هیچ نمایشی / ادعایی / این هیجان و بی قراری شیوه ای از تاب آوردن است / ولی گاهی احساس می کنم خودم را تحمیل کرده ام به دیگران محترم / سال ها پیش هم خودم را تحمیل کرده بودم به عشق / هر چه پس می زد زمانه جنون کودکانه ام را / هر چه می خواست صبر داشته باشم برای رسیدن / عجول بودم و نخواستم / شتاب داشتم / نگران بودم که زمان دارد می گذرد / شتاب داشتم / نخواستم / نرسیدم / اصلن نمی خواهم چه این کودکانه باشد چه سرانجام کار / قهار نیستم / مقهور زمان هم نیستم / اما فکر می کنم دارم می افتم / اهل اهالی جلوت نیستم / خلوت گزیده را به تماشا چه حاجت است / اما ناگزیر هر انسانی متاثر از پیرامون خویش است / چه بخواهی و چه نه / دلواپس شدم گفتند نباید بروز داد / عاشق شدم گفتند نباید ابراز کرد / دوست داشتم گفتند نباید گفت / انگار نسخه پیچی هنر این سرزمین است / آخر مگر می شود دانه های سرخ انار را بدون شعف نگاه کرد / اگر وونه گات را کشف کردم / اگر ایتالو کالوینو را تحسین کردم / آخه نامردا به همتون گفتم / ولی شما به من چه دادید / آل پاچینو را / اصلن / سلینجر را / اصلن / گاری کوپر رو / ابدن / خودم پیداش کردم اون هم به خاطر خداحافظیش بود / اتفاقی بود / شعفی درهیچ کس نمی بینم / دارم بازی را بلد می شوم / انگار دنیای مجازی تنها راه ادامه دادن در این دنیای پر از سوءتفاهم است / دوستانی مجازی / زندگی مجازی / اما سر شور و اشتیاق کوتاه نمی آیم / از خنده های مجازی بیزارم / بدون شعف حاضر به ادامه دادن نیستم / اما فقط باید در سکوت خواند و نوشت .
شعر ۱۰
دنیا سنگین و ساکن و تیره و تار است
می خواهم راه فراری پیدا کنم
و آن جز سبکی راهی نیست.
نزدیک می شویم به آن سمت
عشق عملی عمیقن تراژیک، اما بنیادین است/ زیرا باعث زنده بودن می گردد/ من طرفدار مواجهه ی مستقیم با زندگی ام/نمی توان بدون دوست داشتن زندگی کرد/ بدون دوست داشتن دیوانه وار یا احمقانه/ اما به استثنای دردهای فیزیکی، هیچ چیز بیشتر از دوست داشتن، باعث رنج نمی شود./ برای رنج نبردن نباید دوست داشت./ عشق و نبودعشق هر دو یک چیز هستند و هر دو باعث رنج می شوند./ هنگامی که از عشق رنج می بریم در درون عشق از نبود عشق در رنجیم. زیرا خواستن عشق نامحدود است./ مثل ابدیت بی کران است./ بنابراین همیشه ناخشنودیم.
یاسمینا رضا (نمایش نامه نویس فرانسوی ایرانی)
شعر ۹
این اولین باری نیست که هراس دارم از امنیت
از ارتفاع سرگیجه آور سراشیب
هر چه فکرش را بکنی یا به سرت آمده باشد در خواب یا بیداری
هر چه تردیدش زودتر آمده باشد از خودش
این اولین باری نیست که...
و چون رازش را فهمیدی پس فرق می کند با بار قبل
هراسی نیست پس از افتادن از درخت
باز هم چرخ می خوری ، به هوا بلند می شوی ، زمین می خوری
باز هم تکان می دهد باد تکه های قلبت را
که افتاده است کنار خیابان