شعر ۷
نمی خواهی دود تلخ تری در خانه بپیچد
قهوه ساز معجزه می کند
قهوه ،
ساز ،
صدای تحریر دستگاه تایپ
بدت نیاید
چرخ خیاطی معجزه می کند
عریانی مزرعه ها را به خاک می دوزد
باد های عریان گر را یادداشت می کند
برگ ها را به درخت بر می گرداند
نمی خواهی از انفصال بشنوی
از مراعات فاصله
از خزان دل انگیز ؟
فصل معجزه می کند .
شعر ۸
در این گونه مواقع
پیش نهاد میشود
از نور پرهیز کنید
از جمعیت به ستاره ای بروید
که تا برسد
هزار سال نوری
کم می شود از مغناطیس اندام تان
داوری نکنید
هر آینه کسی هست
که چون حلزون
دارد خودش را از شما نزدیک تر می کند .
در یک انطباق جانورشناسی ، مردم شناسی می گویند کپورها خورده می شوند ، کوسه ها می خورند و دلفین ها نه فاعل اند و نه مفعول ؛ آدم ها خنثا شده اند حالا ، پس از له شدن ، له کرده اند . و حالا به ظن بیمارشان به ساحت دلفینی رسیده اند یعنی یک بیماری جدید ؛
آنقدر اهل تساهل و تسامح شده اند که آدم کوتوله ها سرنوشت شان را به دست گرفته اند
چقدر دلم تنگ شده برای به اشتیاق حرف زدن در سقوط بین دره ؛
چپ بودن کافی نیست
تف کردن به فرهنگ بورژوازی کافی نیست ،
نشانه ی چپ بودن تنها این نیست که از دنده ی چپ بلند شوی یا بیفتی روی دنده ی چپ ، یا زن ،این ها که می گویند چپ مرده است تنها از دیدن این عروسک های خیمه شب بازی به تردید افتاده اند و لابد جهان دارد به سمت ساحل نجات پیش می رود که همه با بهت به تماشا نشسته اند پوتین و فانسقه جواب نمی دهد اما انگار خشمی فراموش نشده هنوز در من است .
حالا به هوای هر چه شده یا نشده ، دوباره بیرون شده ام از لاک سنگینی ؛
دلیل آن فصل تازه می خواهد باشد ، باشد . به برگ در فروافتادن می خواهد بمانم ، بمانم .
نوشتن در بساط من با ته نشین شدن نسبت دارد .
اگر به تأخیر آغشته است ، گریزی نیست که جان کندن ام به آهستگی است .
به جان پاییز ! به مهر دارم می نویسم ، ازمهر ، ازشوق ، ازجان ...
به قول هدایت ، سایه ام هست که مرا وادار به حرف زدن می کند ، فقط او می تواند مرا بشناسد .
شاید سکوت این روزها کفاره ی شراب خوری های بی شمار دیروزها باشد و شاید سکویی برای پرشی در انتها
در سایه ، با سایه ، بدون سایه ،... بهتر!
تنها همین سایه ی سرد باقی است از سواحل آفتابی دیگران ، وگرنه من را چکار به پوست برنزه ، به حواشی ترک و ماترک آدم ها .
همین که بتوان هستی خود و سایه را حس کرد ، همین که از شادی های دروغ و راست دست برداشت و برنداشت ،
همین که چیزهای مزخرف ، آدم های خرفت ، ایده آل های خرافی را بتوان شناخت ، ...
می خواهم خودم را بهتر بشناسم .