شعر ۱
گاهی سرک می کشی به گذشته /به پشت سر /که بلافاصله ظهور کند /خاطره ای روی عکسی مرطوب/ظاهر شود ناگهان مثل آفتاب دم صبح از پشت یک آپارتمان/این نگاتیو نور دیده ،تصویر را خیلی مبهم می کند/تا چشم به هم بزنی آفتاب ایستاده درست بالای سرت/و این ساعت شنی بارها پر شده و مرتب خالی می شود ./مثل خشابی پر از گلوله/که در چشم به هم زدنی/هر سه زمان را بیاورد درست جلوی چشم ات ./ابری می آید روی صفحه ی گرامافون ؛/ابری می آید روی صفحه ی باران ؛/ابری روی صفحه ی تیرباران ؛/گاهی سرک می کشی به آینده/روبه رویی که ترحم نمی کند حتا برای حذف صحنه ای کوتاه/و آنچه سرنوشت نوشت/بی کم و کاست/با تکه های قهوه ی ته فنجان /همراه کتاب تقدیرات یی چینگ/با سکه های کوچک چینی/تلخ می کند خیال مزرعه ی قهوه را/خیلی تلخ تر از جوهر مسموم !/و می کشد آرزوهای خاک را/کشته تر از خیال مزرعه حتا.
می خواستی تنها راز ورق ها را بدانی/بخت گلوله نصیب تو خواهد شد .
با تو سر به هوا بودم،
به سنگ رسیدم ؛
حالا روان و امیدوار
به تو خواهم رسید روزی