تبليغاتX
میخانه مجاز

هیچ می تپد درمن

و هیچ افسانه می شود

در هزار و یکشب قصه ها.

از هزار پیچ هیچ می آیم

از میلادهای دوباره

تا تپیدن هیچ مرگ

از شبانه های گیسو

تا هیچ ساکت هر سپیده دم.

بی اندازه هیچ ام !

بی اندازه !


+ نوشته شده در یکشنبه 21 اسفند1390ساعت 10:5 PM توسط |



رگباری بر شکوفه بگیرد

شاخه ای خم بشود

زیر بار عصر تابستان

بشکند !

خواب از مژه ی نرگسی ها

قطره قطره بچکد

بر گونه ی سپیده ،

شکوفه

ورق ورق بشود در باد .


و مرگ ، بخواند

                   خط سوم جوانی را !


+ نوشته شده در جمعه 5 اسفند1390ساعت 9:10 AM توسط |





نه کنار گودم

نه میان جمعیت

من جمعیت پنهان خویشم

فراوانی فردیت های لجام گسیخته _

                         گمراهم نمی کند .


+ نوشته شده در جمعه 28 بهمن1390ساعت 9:36 PM توسط |



زمان 

در ساعت شنی

خوب اجرا می شود

هی پر می شود

هی خالی...

***********************

ذهن ماسه از ساحل پر است
 همچون ساعتی شنی
که ردپاهای زیادی را می ریزد .

+ نوشته شده در پنجشنبه 27 بهمن1390ساعت 0:2 AM توسط |



نترس!

ازجدال ابرهای رو به رو

از نبرد بادهای کین و شاخه های مهر

از نبود صلح و آشتی 

نترس نازنین !

بر آرزوی سرزمین هرزمان

برای سبزه های واقعی

در آمدن ببار !

از آمدن نترس !


+ نوشته شده در یکشنبه 23 بهمن1390ساعت 5:44 PM توسط |



... تا که دل بستم او پرید از دستم

... بی دل و بی بهانه بنشستم
... نه گریزی ،نه کوچی و راهی
... تا بفهمم کی ام ؟کجا هستم ؟
...هر چه باشد دوباره می خندم
... لب نمی بندم و نمی بستم
...من شراب م شراب کهنه ی ری
... رقص این تاک را نگیر از دست ام
... ناگزیرم درست باشم و راست
... اگر انگور قرمزم ، مستم
... تا شود این بهانه ها پنهان
... من به قولی که داده ام هستم
 ... آفتاب و زمین و سایه و ابر !
... من مسافرتر از شما هستم .
+ نوشته شده در جمعه 14 بهمن1390ساعت 3:48 AM توسط |



من یک قاتلم

با دستم

با حباب و کف صبحگاهی

با کشتن

میکروب های بی گناه 


+ نوشته شده در دوشنبه 10 بهمن1390ساعت 7:51 PM توسط |



در کجا توقف می کنم

در کجا ؟

در کنج کجای لنگر ساکن ،

نزدیک تو من گرفته ام لنگر ؟

در کجای امواج رقص تو

این طور موزون می شدم ؟

در خود می کشیدم

زبانه های تاریک و ساکت ام را

ساحلی می شدم که تو را ...

در کجای خود؟


+ نوشته شده در شنبه 8 بهمن1390ساعت 4:0 PM توسط |




از میان اشیاء

با آینه صمیمی ترم

اما دوست داشتم

موسیقی دان می شدم

مثل تو

که با شب صمیمی تری

و موسیقی دان شدی .


+ نوشته شده در شنبه 8 بهمن1390ساعت 3:47 PM توسط |


ما دو نفر بودیم ;

یکی بود !

یکی نبود !

+ نوشته شده در شنبه 8 بهمن1390ساعت 3:40 PM توسط


کوله پشتی یعنی مسافرت

با لاک پشت های کولی

مختصر زمین را چرخیدن

پا در رکاب دوچرخه

خواب چادر خواب و دیدن درخت

راه رفتن تا تاریک روشن ماه ...


آدم خودش بود مسافرت

دست به پیشانی می گذاشت 

نگاه می کرد رگ راهش را

که به تاخیر می کشید .


در جریان بود

مثل قلب حلزون

عاشق خانه به دوشی بود

عاشق دست زدن به مسافرت

مسافری که می توانست

به آب فکر کند

مسافر یعنی آب ...



+ نوشته شده در یکشنبه 25 دی1390ساعت 8:40 PM توسط |



سر گوزن از کلبه بیرون زده

مرگ را دیده

چشمی که از ماجرا خبر داشت .

شکارچی خود را دیده بود در آن

و به خودش شلیک کرده بود .

گوزنی در کار نبود

آیینه ای از دیوار کلبه

در شکار بود


+ نوشته شده در دوشنبه 19 دی1390ساعت 10:24 PM توسط |


بلند شو از خنده ی زمین

لمس تازه ای  دست و پا کن

تردامنی موج باش در آفتاب .

می ترسم طبیعت ماسه ها

گلوی تردامنی را بگیرد .

در وقت های دشوار نفس کشیدن

خنده سربرسد

و بی هیچ تاثیر نمکی

گریه آسان شود .

رها شو در خنده ی زمین

تکان بده خودت را در خودت

از سوزن عبور بده گره های کور  قرقره را

سکه بازی

سکسکه بازی را

...

داشتم از سربالایی برف

از  رف رف سفید

می رفتم .



+ نوشته شده در شنبه 17 دی1390ساعت 6:16 PM توسط |



میخواهم ندوم ندوم ندوم

تا از چرخه ی زمان بیرون بیفتم

تا دست هیچ مرگی

به من نرسد



با دستانی باز بایستم

بارها خورشید در نیم دایره ی دستان ام طلوع کند و غروب

تا از نمایش بندباز و توپ

حوصله ی دنیا سر برود


با اسب این روزگار نمی شود بگریزم

با خنده های کاغذی

مچاله نمی شود لبهایم

دستی به یال هایش کشیدم و رفت

خنده را می گویم


پرتاب می شوم از روی زین پایین

می افتم زیر پاهای این روزگار

نه زیر دست و پای این روزگار

خاری که در چشم اش فرو رفته ،منم!

+ نوشته شده در شنبه 10 دی1390ساعت 5:40 PM توسط |


در آینه چروک های پیشانی عمیق است

خطوطی در افقی عمیق

آنجا راه آهنی متروک است

 و تقدیر

واگن من بود از ریل ها خارج شده

+ نوشته شده در شنبه 10 دی1390ساعت 5:0 PM توسط |



در لبخند او مزارع نیشکر را می دید

بذرهای تلخ قهوه را که به هم رسیده بودند

در کافه می نشست

دهانش را به سلامتی لبخند او باز می کرد

تا ته فنجان می خندید

خنده های او راز تاکستان های دور را برملا می کرد

خوشه های انگور در تابوتی از بشکه های چوبی چرخ می خوردند

و خنده های او جاودانه می شد.


+ نوشته شده در سه شنبه 6 دی1390ساعت 8:58 PM توسط |



از عمر ساحل

ماه های زیادی گذشته بود

و از عمر دریا

ماهی های زیادی...


+ نوشته شده در جمعه 2 دی1390ساعت 10:17 AM توسط |


امشب سالروز تولد زنده یاد رضا بروسان است وبا تولد دوست و استاد ارجمندم خسرو نوربخش یکی است برایش تولدی گرفتیم و یادش را زنده کردیم وغزلی را تقدیمش می کنیم

از ما یکی کم است کم از ما مبارک ات

بر جمع لحظه، لحظه ی منها مبارک ات

یک لحظه در دو وقت دو مثل مسافرت

اینجا مبارک ات و آنجا مبارک ات

دیروز از آشنایی امروز رد شدی

امروز را غریبی فردا مبارک ات

خوش باشی ای دریغ دریغایی ات قبول

ای قابل قبول! دریغا مبارک ات

آوازهای پرپر لال ات زلال باد

این بال بال چه چه بالا مبارک ات

در جمله ی سوالی تبریک تسلیت

سربسته گفت پاسخ و زیرا مبارک ات

پیمانه ای که بی ملاحظه رد می شد از عبور

با لحظه های بی همه حالا مبارک ات

ای ترس کودکانه درین خواب پلک ها

خوابیدن کنار هیولا مبارک ات

پلک کلید گمشده در پلک بسته ات

پلکی نزد کلید و تماشا مبارک ات

در گور نه ! تو در انگور خفته ای

این مست مستطاب طهورا مبارک ات

سرمستی ات قبول در آن صبح لاجرم

این جرعه از صبوحی آن لا مبارک ات

در هم شکسته بود تن ات مثل توبه ای

ای تن درست ! توبه ی تن ها مبارک ات

فرصت نشد و نوبتی از فرصت ات گذشت

پس نوبت نهنگی دریا مبارک ات

دنیایی از سکوت و دنیایی از غزل

ای شاعر جوان دو دنیا ، مبارک ات


+ نوشته شده در جمعه 25 آذر1390ساعت 10:59 PM توسط |



ذهن ماسه از ساحل پر است
 همچون ساعتی شنی
که ردپاهای زیادی را می ریزد .


+ نوشته شده در پنجشنبه 24 آذر1390ساعت 11:47 PM توسط |


همه چیز در حال واژگون شدن است

از همه سو باد می آید

و کسی نمی داند که غم به کدام سو می رود ...

درها یکی یکی بسته

و آدم ها یکی یکی گم می شوند ...

نه آنانی که می رقصند

و نه دیگرانی که نگران می شوند از تماشا

هیچ کس سخنی نگفت

از گلدانی که شکست

اشک می ریخت از سه شاخه ی نرگس ...


+ نوشته شده در یکشنبه 20 آذر1390ساعت 6:52 PM توسط |


+ نوشته شده در سه شنبه 15 آذر1390ساعت 5:10 PM توسط |


چقدر خوب است خود را محروم کردن از آنچه که فکر می کنی فوق العاده ست ولی نمی توانی صادق باشی و ریا می کنی ... حداقل به خودت احترام گذاشتی و این احساس خوبی در تو برمی انگیزد ... این جسارت به تو این اجازه را می دهد که با روش آزمون و خطا زندگی کنی ولی در اولین فرصت دوباره آزادی را تجربه کنی.


+ نوشته شده در چهارشنبه 9 آذر1390ساعت 4:30 PM توسط |



برایم فرقی نمی کند 

شاعری خوب شدن

اما برایم فرق می کند

شعرهای اکنون را

خوب زندگی کردن .


+ نوشته شده در جمعه 4 آذر1390ساعت 10:14 PM توسط |


دوست دارم آغوش تو را که هزار بار برهنه تر بود از هزار گلبرگ شاد

دوست داری غنچه های باغچه ی کوچک ات را که هزار بار دلتنگ تر بود از هزار قناری غمگین

لحظه لحظه مراقب بودی از نزدیک های دور تا دورهای نزدیک همین حالا

مبتلایت می شوم به خدا در تبی که شب می شد از تابستان

می خواستم از ابتدا زیبایی ات را

که هزار بار زیباتر بود از مهتاب و تنبورهای بی تاب بر شاخه های بید

مست تر از هزار نیایش هزار مست

آگاه تر از نگاه صنوبر تو بودی که نظر داشتی بر بی صبری های فروردینی ام

با بصیرت اسپندی ات

با چشم های نگران تماشا...


+ نوشته شده در یکشنبه 29 آبان1390ساعت 6:34 PM توسط |


خنده های ساری تو تا اجرای خنده های شکوفه ،این گنجشک ها تا کجا نشسته اند بر شکوفه های لب های تو که روبه رو می شوند در سطحی از غلتیدن در هوا که خنده ، خنده با خود می آورد به ارمغان و لب را شکوفا می کند از پشت و روی هرچه باشد . از تقلید حضرت خنده که مرجع لبالبی ست از بلوغ و بالاتر از علاقه تا اجتهاد خنده ای واقعی در آیینه های پیش رو ،نشانی آنها بگو کجاست تا بوسه را بنشانند در کمان اشاره تا بنویسند از مدام و همیشه .خنده هایت را می بوسم حاشا نبوسیدن این سرخ های وحشی در دشت های لاله های لیلایی که می تپد یک سرخ واقعی از تاختن اسب خیال...که هجی می کند خنده را هجاهجا در به جا آوردن قضایش بی وقت و ناگهان موانع را عبور می کند از سر راه تا سر بکشد سکوت را بشکند در گلو که خنده هایی تهی ، انعکاس صدایی ست رو به کوه رو به رو ...از خودش که می گذرد می رسد تا اکنون همه ی دهان های قحطی زده رو به دره های بی حوصله . السلام ای خنده های مسافر ....                     السلام ای تبسم بسم الله در بسم الله خنده های نخستین تا رستاخیز خنده های خراسانی ...     تا طلوع خنده های آخرین .


+ نوشته شده در شنبه 28 آبان1390ساعت 12:4 PM توسط |


مثل تو باده می خورم

مثل قسم -

که می خوری

باده !

قسم به خوردن ات

وقت نخوردن ام

... بیا

+ نوشته شده در چهارشنبه 11 آبان1390ساعت 11:45 PM توسط |


زمان با نقطه هایی تاریک و روشن

تشکیل خطی را می دهد

که می توانی غروب را 

آن طور که دلت می خواهد نقاشی کنی .

زمان برای من حجمی از اتفاق هایی ست

که تو هیچ وقت آنها را پیش بینی نکرده ای

زمان ، بین من و تو جریان دارد

می توانیم زمان را نگه داریم

و در ایستگاه تماشا پیاده شویم .

در آبتنی بین یک رودخانه

در آب هایی که از تلاطم ایستاده باشند

ودر دلشان غوغا باشد

و در غوغاشان من وتو ایستاده باشیم .

زمان را هرجا خواستی نگه دار

و شعرهایت را توی کاغذی بدون خط

در شکل های بی زمانی اش بنویس

در حجم عشق هایی که کلمه می شود

در حجم نامه هایی که به دستت می رسد

در حجم تن هایی که در هم می پیچند

و ساعت زمان را

از کار می اندازند .



+ نوشته شده در یکشنبه 23 مرداد1390ساعت 1:50 AM توسط |


1. به وعده های زمان گوش نسپار

    او کار خودش را می کند

    تو هم کار خودت را بکن


2. کفش های زمان را که پاره کردی

   کفشی نو برایت می خرم

   کفش بی زمانی


3. زمان ،

    کودکی ست که نقاشی خوب می داند

    موهایم را خط خطی می کند

 


4. من ناخدای زمان ام

    دارم کشتی زمان را

    به گل می نشانم


5. تو را زمان به قلب ام راه داد

    از من اجازه نخواست


6. دخترم لجباز است

    هر چه می گویم زمان چیز خوبی نیست

    گوش نمی کند

     بزرگ می شود


7. مربی سخت گیری دارم

    جریمه ام کرده

    تا چند صفحه زمان را

    زندگی کنم .

  


+ نوشته شده در چهارشنبه 12 مرداد1390ساعت 5:20 AM توسط |


همیشه جای خوبی نیست تنهایی

همیشه در دلم هستی

همیشه پیش از آنکه رفتنی باشی

دل ام را خاک می خوانی

تن ام را ها کنی

تنهایی ام را اوج می گیری

دل ام را وا کنی

دریای بی آبی ،

نه قحطی های بی حاصل

مصیبت های نافرجام

و خالی تر زتنهایی

نمی بینی

نمی بینی ...



+ نوشته شده در سه شنبه 11 مرداد1390ساعت 0:13 AM توسط |






1.رویای من

خونی بود که در لب های سیب می دوید


2.سیب بوسه ی تو

بر فنجان لب پریده

بر سیگاری روشن

بر بخارهای شیشه

...

از بوسه ی تو بود

که همه جا زیبا شد


3. بوسه ، وحی است

که بر لبهای ما نازل می شود

رسالت اش بر لبهایم

سنگینی می کند.


+ نوشته شده در چهارشنبه 5 مرداد1390ساعت 2:12 AM توسط |