تو او را در آرامش کامل خواهی شناخت
او را که ذهنش معطوف توست .
با شکوه کردن از همنوعان خود٬ خویش را آزرده می کنی
و این تو را از عشق به من باز می دارد.
چقدر تنفرآور است مشاهده ی هزاران هزار دروغگوی زبردست و موفق که هم چنان در گیرودار پیگیری مشاغل منظم و همه جانبه ی خود لحظه ای از جستجوی چاشنی های مذهبی و فلسفی باز نمی نشینند تا با آن مطالب و موعظه های معنوی خود را شیرین و نورانی جلوه دهند. گاهی آنانی که وظایف خویش را نسبت به خدا انجام می دهند در چنگال نفس پرستی گرفتار می آیند و به وابستگی و تعلق تن در می دهند.
خردمند این را می داند که خودش راه است، او راه را فراسوی خود نمی پندارد، و می داند که خودش تنها راه به خداست.
یافتن خرسندی در درون خود مشکل است، اما یافتن آن در جای دیگر غیرممکن. عشق مانند ایثار است همیشه از خانه شروع می شود.
عبادت و تفکر را فراموش کن، خالی بودن را فراموش کن،درک را فراموش کن، خدا را فراموش کن، همه و همه را فراموش کن، آنگاه وارد حیطه ی شناخت حقیقی می شوی. زندگی روزمره ات آرام و سرشار خواهد شد. کمتر سخن خواهی گفت، کمتر دلواپس خواهی شد، و کمتر به هیجان خواهی آمد. آنگاه در یک چشم بر هم زدن خویش حقیقی را خواهی شناخت.
دولتهای خودکامه به همه کس اجازه ی سفر کردن و دیدار با بیگانگان نمی دادند چون از آن بیم داشتند که مردم سر به زیر و چشم و گوش بسته با شناخت آفاق ناشناخته ٬ در حقانیت حاکمان خودرای که از وجود خود بیرون نمی توانستند شد ٬ شک کنند ٬ گرچه اینک زمانه دگر گشته است .
(یادداشت های سیروسفر ـ جلال ستاری)
در کنار من در میان این مردم تنها
مردی ایستاده که سوگند می خورد گناهکار است
در گوش ام طنین انداخته صدایش
فریاد می زند که هیچ اجباری نیست ٬ هیچ بهتانی نیست
ـ مرا محاکمه کنید و به اشد مجازات برسانید .
در کنار من در میان این مردم تنها
جوانی ایستاده که سوگند می خورد بی گناه است
به او بهتان زده اند
ـ مرا تبرئه کنید ٬ مرا آزاد کنید !
در کنار من در میان این مردم تنها
باور هر کسی دشوار است
در میان تاریکی
در نبود شرافت
شناخت خنده از گریه آسان نیست
قلب هایی هستند که تیر می کشند
آنها را می شناسم و باور دارم
پی نوشت: طرح اولیه از یکی از ترانه های باب دیلن است که مصادره شد ...
مکان انصاف را زیر آسمان دیدم که در آنجا ظلم است
و مکان عدالت را که در آنجا بی انصافی ست
و در دل خود گفتم :
خدا عادل و ظالم را داوری خواهد نمود زیرا که برای هر امر و برای هر عمل در آنجا وقتی ست
می گفت :می خواهم سر به کوه و بیابان بگذارم اما اول باید پادشاه شوم
ولی من می خواهم سر به کوه و بیابان بگذارم اما اول باید شجاعت اش را بیابم یعنی برای انتخاب شکلی از زندگی کردن باید قید خیلی از چیزها را بزنم ... هیچ وقت نتوانسته ام به تمامی آنطوری که دوست داشته ام زندگی کنم و مانع بزرگ خودم بوده ام یا ترس هایم یا شرایطی که در آن به سر می برده ام ... دوباره دارد همان اتفاق می افتد و من دچار چالش ام ... این دو شخصیتی بودن گاهی به استیصال ام می کشد مثل سگ ...
هرگز هیچ جهان بینی جامع و فراگیرنده ای را بوجود نیاورده ام و نپذیرفته ام .هرگونه نظام متحد ، درست ، کامل و جامع فلسفی ، ایدئولوژیک یا نظام های عقیدتی غیرقابل تجدیدنظر را رها کرده ام ، تا بتوانم آنچه را که می تواند پاسخگوی تمام پرسش هایم باشد بشناسم . این مسلماً از سر بی حسی نبود ،( پناه بردن زیر بال محافظ یک نظام حاضر و آماده کار دشواری نیست و حتا ممکن است زندگی آدم را به نحو قابل ملاحظه ای آسان کند )، و یا به عکس ، از سر اشتیاق زیاد به اتخاذ مواضع خودسرانه و هر چه باداباد ، و خارج از تمام جریان های فکری هم نبود. این فقط از آن رو بود که چیزی بسیار عمیق در درونم همواره در برابر همچو رویکردی مقاومت کرده است . ظاهراً استعداد درونی همچو کاری را ندارم ...
برایت نوشته ام که ایمان چه مفهومی برایم دارد : این فقط در یک وضعیت خاص ذهنی، آزادی پایاو پرحاصل، پرسیدن دائم، نیاز به دوباره و دوباره تجربه کردن جهان در مستقیم ترین و بی واسطه ترین شیوه ی ممکن است ...
سعی در آشتی دادن داروین با مسیح، مارکس با هایدگر، یا افلاطون با بودا، احمقانه ، غیرممکن وبی نهایت بیهوده است. هریک از آنها سطح خاصی از وجود و تجربه ی بشری را می نمایاند و به راه و روش خود به دنیا گواهی می دهد و حتا به من کمک می کنند تا زندگی کنم و نمی فهمم چرا به خاطر یکی باید تجربه ی درست و قابل اعتمادی را که دیگری می تواند به من نشان بدهد ، رد کنم...
آدم هرقدر بنده صفت تر و متعصبانه تر شیفته ی یک نظام ایدئولوژیک ساخته و پرداخته یا یک جهان بینی بشود، به گونه ای محتوم تر تمام فرصت ها برای اندیشیدن ، آزادی و روشن شدن درباره ی آنچه را که می داند را دفن می کند، ذهن را به گونه ای قطعی تر بی حس و بی روح می کند و خدمت به نظم مرگ را در عمل حتمی تر آغاز می کند ...
چند وقته هی می یام پست مطلب جدید و باز می کنم و بعد از چند دقیقه می بندم ، ذهن ام خالی شده از هر فکری ، به قول دوستی یا باید فکر کرد یا زندگی ، اما دارم فکر می کنم که زندگی می کنم به شکل تازه ای ، دنبال خونه می گردم ، دنبال یه کار ، ظهرها توی باغ ملی مشهد زیر درخت تناوری به موقعیت هایی که توان ایجادشو دارم فکر می کنم ، نه به تنهایی این ... کار هم می کنم موقتی اما مورد علاقه ام نیست و خب آزار دهنده است ، تنها ظهرها فرصت دارم به این موضوع فکر کنم چون بقیه ی روز گرم کارم ، یه ماهی هست که از هند برگشتم و می خوام مشهد بمونم ... همه چیز برام موقتی یه ... مثل موندن توی این شهر دوست داشتنی و قدیمی ، قدیمی چون اکثر سالهای عمرمو اینجا زندگی کردم ...بد زمانی رسیدم ایران ... زمان جنگ بود و تنفر ، از صلح و آرامش به جنگ و اضطراب رسیدم ، دوران گذره ، دوران رسیدن به دموکراسی و تحمل اندیشه ی مخالف ، اما همه ی ترسم از اینه که تجربه بکنیم وقایع تلخ رو اما نیاموزیم احترام به همدیگر رو ، و متاسفانه همین طوره ... از برخی که اصلا انتظارشو نداشتم رفتارهای ناپخته ای دیدم ، به نظرم رفتاری که با دوستمون فرهاد جعفری شد یا یا با رای مخالف به شدت توهین آمیز بود پس باید به جای عشق ، نفرت درو کرد از این کشتزار ، که جز این نکاشته ایم تا به امروز ... یاد بگیریم ایکاش مهرورزی رو به همدیگه که جز هم کسی را نداریم که یادآوری کنه ... زمانه ی استاد و شاگردی گذشته و عصر رسانه است پس در رسانه ها بذر نفرت نپاشیم و نگیم چون اون ها اون کارهارو کردن ما این طوری جواب دادیم که خطاست...
همیشه می گفتم دموکرات ام اما باز فهمیدم در عمل کار مشکلیه
این بار نهال دموکراسی و آزادی نباید با خون آبیاری شود تا فرزندان ناهمگون نزاید .
ــــ آنها که مرگ شما را رقم زدند خود از وحشت مرگ در هراسند.
ــــ برای درک حقیقت کافی ست به مردمان بنگرید که چگونه خود را فدای آزادی می کنند.
ــــ زخم های روح ام را نمک نزن ، می خواهم خون اش را بر صورت ات بپاشم.
ــــ پا پس نمی کشم ، تا قدرت کاذب تو را به چالش کشم.
ــــ ای آفتاب صداقت بر سرزمین ام بتاب !
ــــ اشتیاق انسان بودن را در دل حاکمان کشورم بیدار کن
ــــ ای پروردگار جهانیان ! به این حاکمان بیاموز که عاشق مردم بودن هزار بار بهتر است از هدایت آنان به بهشت
ــــ توهم فرزانگی را از جاهلان بگیر
ــــ مالک کشورم نیستم مالک آزادی ام چه ؟
رگ پاره می شود رگبار میشود
رنگین کمان سرخ پدیدار می شود
اشتیاق من برای تو ٬ یک شکوفه از عطش ٬ خواب برف های نو ٬ لحظه ای گریختم به تو ٬ لحظه ای گریختم ز تو ٬ در مسیر بادهای هند ٬ در شیار رازهای سنگ ٬ موج و کشتی و شب ام ٬ انتظار قرمز شفق ٬ روزهای خوب و زنده ام ٬... و تو ... کشتزار بی بهانه ام! ٬ جنگل پر از جوانه ام! ٬ بارها میانه ی سفر ٬ بارها تقدس زمین و آب ٬ بارها قسم به رود گنگ ٬ بارها به جلجتا و خارها ٬ در میان خنده های تو ٬ آب می شدم جواب می شدم ٬ رنگ می شدم درنگ می شدم ٬ بی مقاومت به سوی نور ٬ بال های آن پرنده می شدم ٬ آورنده ی کتاب می شدم ٬ شکل یک سفر به ناکجا ٬ سرو پیر در سلوک ٬ قایق نجات چوبی از درخت ٬ اولن خطی به خاطرت ٬ دوما دقایقی عزیز ٬ سومین الف به سمت او ٬ نه خدا نمی شدم ٬ یک من دوباره می شدم ٬ قطره ی هبوط ابر نازکی ٬ خواب دخترم ترنج می شدم ٬... ای دوباره ها دوباره ها!٬ راه ها کناره ها کناره ها! ٬ نقش هایی از ستاره ها ! ٬ ماه رنگ تازه ای شده ست ٬ این شب از نهایت خودش ٬ کهکشان تازه ای شده ست ٬ هیچ گنگی از صدا ٬ یک نت رها طنین آیه ها ٬ انعکاس واضحی شده ست ٬... سر کشیده ام جنون و عقل خویش را ٬ زهد را شراب را ٬ هجر را وصال را ٬ من بهشت را برای خود خریده ام ٬ من هنوز عاشق ام به اصل ماجرا ٬...
و این روزها اما بازار سیاست داغ است
و اما نه برای من که نگران قیافه ی پرزیدنت بعدی کشورم نیستم
تنها نگران معرفت و درک و شعور خودم و مردم ام هستم
چگونه کارگران جوان هندی می توانند زندگی کنند ٬ کار کنند ٬ و در دنیای مصرفی امروز هیچ نداشته باشند ؟ با ۲۰۰۰ یا ۳۰۰۰ روپیه در ماه (هر روپیه معادل ۲۰ تومان) چکار می شود کرد ؟
جواب اول : می شود شاد بود و هیچ غصه ای نداشت ... غذاهای ارزان و خوشمزه خورد البته به بدن فقط غلات و سبزیجات رساند ... و هرجایی خوابید ... بدویت مطلق
جواب بعدی : می شود تحمل کرد و درد کشید و هیچ نگفت
جواب بعدتر : می شود دزدی کرد و ناعدالتی را دور زد
جواب آخر : می شود به دنیا آمد و خودکشی کرد ... و چون کارمای بدی ذخیره می شود تا ابد در این چرخه ٬ گرفتار ماند
جواب بعد از آخر : می شود باهوش شد و تلاش کرد و شنا کرد و رفت آمریکا
چرا با وجود این همه مشروب فروشی و بار و کلاب های شبانه و اتومبیل های آخرین مدل و مست های از خدا بی خبر و کافرین و چه و چه و چه ٬ این مردم سواره جلوی دختران و زنان پیاده ترمز نمی زنند و انواع پیشنهادهای بی شرمانه و وقیحانه نمی دهند ؟ مگر نه اینکه مست ها تجاوز به عنف می کنند و اوباش ند و رذل و ... یا اصلن چرا این شهر اینقدر امنیت دارد به خصوص برای زنان در پاسی از شب گذشته ٬ که به راحتی می توانند با موتورسیکلت هایشان در خیابان ها تردد کنند و جوانان با غیرت مزاحم شان نشوند آن هم با این همه اماکن فساد ؟ یا چرا دختران هندی با این تلوزیون آزاد و ماهواره ی غیر ممنوع اصلن آرایش نمی کنند یا خیلی کم از ابزار ماله کشی استفاده می کنند و با وجود آزادی در انتخاب پوشش کمتر وقیح اند از دختران آزادی ندیده ٬ از دختران تلوزیون ممنوع از عشق و بوسه و رقص ٬ از دختران توهین شده در خیابان ها ٬ راستی ها ...
گرما ٬ تب های تند ٬ درختان معرکه ٬ گرم شدن کره ی زمین ٬ مانگو ٬ سیرسیرک ها ٬ قدم زدن و دویدن ٬ عرق ٬ عرق ٬ هذیان شعر ٬ آب ٬ کوه های هیمالیا ٬ ترنج ٬ قهوه اسپرسو ٬ انتظار ٬ خدا ٬ الهام ٬ غذاهای اسپایسی ٬ اک ٬ دوست ٬ پشه ها ٬ مردم ٬ عشق ٬ صلح ٬ زندگی ٬ ...
و تنهایی های کشنده
آبستن معجزه ای باشد
چشمان معجزه گری باشد
شاخه ای باشد عشقه وار ٬ سزاوار زیبایی ...
درخت کهنسال با خود چنین می گفت و زیباتر می شد .
آوریل ستم گرترین ماه هاست !
خواستم بگم امروز روز تولدمه پس اگه خواستین به یک فروردینی باشکوه تبریک بگین ٬ خب بگین دیگه دیر نشده ...
شوخی کردم ٬ این لحن من نیست
ممنون که دارین آرزوهای خوب می کنین ...
با مردمی که زندگی می کنم (۱)
توی یک مسیر محلی در یک ریکشا ( تاکسی ) نشسته ام تا مسافرانش تکمیل شود و راه بیفتد . یک اتوبوس از راه می رسد او به هندی متوجه مان می کند که به خاطر اینکه زیاد معطل نشویم می توانیم با اتوبوس برویم و سریع همه پیاده می شوند و من هم و راننده ی ریکشا را نگاه می کنم که باز منتظر مسافر است و چه آرام است و چه زیبا زندگی می کند و اصلن برای رفتن عجله ای ندارد و شب است همه جا ... مقایسه ای کنید با راننده ی تاکسی در تهران ...
اندر باب ریاست
موضوع بحث درباره ی راه های کاهش استرس کارمندان و بالا بردن راندمان کاری بود . هرکسی پیشنهادی می داد : تعطیلی بیشتر ٬ هدیه به مناسبت های مختلف ٬ ناهار دلچسب و نوشیدنی هایی در بین روز ٬ دیزاین و ترکیب رنگ آرامش بخش محل کار ٬ دادن بلیط مجانی برای استفاده از سینما و کنسرت و استخر و ...
یک شرکت ایده ی بسیار جالبی را اجرا کرده ٬ در باشگاه بدنسازی اش یک کیسه بوکس گذاشته که عکس رییس شرکت بر روی آن است . کارمندان با مشت زدن به آن ناراحتی های خود را تخلیه می کنند
پی نوشت : مطمئن باشید که حراست کسی را بازداشت نمی کند یا اخراج نمی شوند .
آدم رئیس هم داشته باشه رئیس با جنبه ...
تا گفتم ...
گفتم رها کنم این تخته بند بی حوصله گی را ٬ این دار یأس را ٬ این حزن و افسردگی و واماندگی را ٬ پس ناگهان اتفاق افتاد ... شدم مثل ده سال پیش و شاید قبل تر ... تنها اندک سپیدی موهاست و باری سنگین در ذهن و سیگاری بر لب ... پس گفتم می شود این ها را به زمین گذاشت ...اما چیزی نگفتم و همه چیز اتفاق افتاد ... خواستم و شد ... اینگونه که خوابی ببینی و خواب گذاران را به خوانی بر بسترت ٬ نه ! ... همه چیز در ادراک تو در آرامش تو در جان و روان تو اتفاق می افتد
گفتم فراموش کنم آدم هایی منفی که حجم زیادی از ذهن ام را اشغال کرده اند ٬ شاعرانی مرده ٬ رسوب و گل و لای افکاری گم و درهم و قاتی و در کمال ناباوری دیدم فراموش شده ام
گفتم خودم را نه در خلاف جهت رودخانه که در مسیر روانی چشمه های جوشان بهاری قرار دهم و نترسم از تخته سنگ های پیش رو ... هوهووو
سفر به هندوستان شروع خوبی بود ... داشتم خرفت می شدم و در جوانی اخلاق و منش بیکاره ها را می گرفتم و هیچ آرزویی و خواستی نداشتم
خدایا ! در قبض شکرت را به جا آوردم ٬ در بسط از اشتیاق تو لبریزم ... در این بهار دوباره شوق ام را همیشگی کن !

سال گاو مبارک
ساقـیـا آمدن عیـد مبـارک بادت
آن مواعید که دادی نرود از یادت

جشن هالی ( جشن رنگ ) در هندوستان -------- از سایت بازتاب آنلاین
درباره شهری که در آن زندگی می کنم(۱)
پونه شهری دانشجویی در هندوستان است و کالج ها و دانشگاه های معتبری در دنیا دارد و قرار است بزرگترین مرکز آموزشی هند شود . اینجا حدود ۱۳۰۰۰ دانشجوی ایرانی در حال تحصیل اند و افراد زیادی هم به دلایل مختلف زندگی می کنند مثل آزادی به خاطر حجاب یا انتخاب پوشش متنوع و غیر محدود یا عدم وجود نگاه های سرزنش گر و گشت های مزاحم پلیسی یا میل به اکتیو بودن و شادی و رقص و ... به غیر از دانشجوهایی از بحرین ٬ عربستان ٬ یمن ٬ کشورهای عربی و آفریقایی ٬ کره ٬ ژاپن ٬ چین ٬ نپال ٬ ....
سیاست گذاری و توجه به توریسم به شدت اقتصاد یک کشور را در دنیای امروز بهبود می بخشد . با اینکه این شهر از شهرهای بزرگ و تاریخی و فوهنگی هند محسوب نمی شود اما به خاطر آب و هوای عالی اش و مرکز تعالیم اشو همواره مورد توجه توریست ها قرار دارد ٬ و ساکنانش از برکت دلارهایی که وارد شهرشان می شود از رفاه خوبی برخوردارند .
احترام به ادیان و فرهنگ ها و خارجی ها از دیگر سیاست های مدیران این شهر است . تقدیس پیری به نام سای بابا که نماد همه ی ادیان را بر دیوارهای خانه و روح و جان اش می آویخته توسط مردم کوچه و بازار و بی سواد و تحصیل کرده دلیلی بر این ادعاست .
به لطف پروردگار و دعاهای مردم اش که با ایمان اند و ساده اند و کم توقع و شکرگذار ٬ شهری پر از باران است و برکت و روزی ...٬ سبزیجات اش و مواد غذایی اش هنوز از عطر خوبی سرشار است و وقتی از یک سبزی فروش خرید می کنی ٬ کم فروشی که نمی کند هیچ ٬ کفه ی ترازویش را به سود مشتری سنگین هم می کند و سر آخر چند تا سیر و فلفل سبز و یک بسته نعنا هم مجانی می ریزد توی سبد خریدت .... ( خداییش اغراق نیست)
خوشبختانه مردم هند شاید فقیر باشند اما دزد و کم فروش نیستند ٬ شاد و مهربان اند و ساده زیست .
هندی ها از آرامش بسیاری برخوردارند و این خیلی برجسته است ٬ بلافاصله که بشود پا از ایران عصبی بیرون گذاشت و در خاک این کشور پیاده شد ٬ می توان به سرعت این راز را فهمید و حس کرد . از کار کردن تا همه ی روابطشان با یکدیگر . شاید از گوشت خوار نبودن شان باشد یا استفاده ی از رنگ های روشن و شاد .... شاید
مدیران با درایت شان تعصبی بر زبان هیندی ندارند و از زبان انگلیسی برای پیشرفت دانشگاه هایشان و بین المللی شدن و به روز شدن و حتا پذیرش دانشجو از قاره های آسیا و آفریقا استفاده می کنند و پیشرو اند . و فرهنگ شان را هم به دیگران معرفی می کنند و به طرز خنده دار و تاسف باری هم قصد گسترش زبان هیندی را ندارند .
آیا به ظن تان کشورهایی که ادعای داشتن فرهنگ و تمدن چندین هزار ساله را دارند یا ادعای دین برتر و کامل تر هنوز می توانند درس بگیرند و متحول شوند و منتقد خود باشند ؟