هیچ می تپد درمن
و هیچ افسانه می شود
در هزار و یکشب قصه ها.
از هزار پیچ هیچ می آیم
از میلادهای دوباره
تا تپیدن هیچ مرگ
از شبانه های گیسو
تا هیچ ساکت هر سپیده دم.
بی اندازه هیچ ام !
بی اندازه !
رگباری بر شکوفه بگیرد
شاخه ای خم بشود
زیر بار عصر تابستان
بشکند !
خواب از مژه ی نرگسی ها
قطره قطره بچکد
بر گونه ی سپیده ،
شکوفه
ورق ورق بشود در باد .
و مرگ ، بخواند
خط سوم جوانی را !
نه کنار گودم
نه میان جمعیت
من جمعیت پنهان خویشم
فراوانی فردیت های لجام گسیخته _
گمراهم نمی کند .
زمان
در ساعت شنی
خوب اجرا می شود
هی پر می شود
هی خالی...
***********************
نترس!
ازجدال ابرهای رو به رو
از نبرد بادهای کین و شاخه های مهر
از نبود صلح و آشتی
نترس نازنین !
بر آرزوی سرزمین هرزمان
برای سبزه های واقعی
در آمدن ببار !
از آمدن نترس !
من یک قاتلم
با دستم
با حباب و کف صبحگاهی
با کشتن
میکروب های بی گناهدر کجا توقف می کنم
در کجا ؟
در کنج کجای لنگر ساکن ،
نزدیک تو من گرفته ام لنگر ؟
در کجای امواج رقص تو
این طور موزون می شدم ؟
در خود می کشیدم
زبانه های تاریک و ساکت ام را
ساحلی می شدم که تو را ...
در کجای خود؟
از میان اشیاء
با آینه صمیمی ترم
اما دوست داشتم
موسیقی دان می شدم
مثل تو
که با شب صمیمی تری
و موسیقی دان شدی .
ما دو نفر بودیم ;
یکی بود !
یکی نبود !
کوله پشتی یعنی مسافرت
با لاک پشت های کولی
مختصر زمین را چرخیدن
پا در رکاب دوچرخه
خواب چادر خواب و دیدن درخت
راه رفتن تا تاریک روشن ماه ...
آدم خودش بود مسافرت
دست به پیشانی می گذاشت
نگاه می کرد رگ راهش را
که به تاخیر می کشید .
در جریان بود
مثل قلب حلزون
عاشق خانه به دوشی بود
عاشق دست زدن به مسافرت
مسافری که می توانست
به آب فکر کند
مسافر یعنی آب ...
سر گوزن از کلبه بیرون زده
مرگ را دیده
چشمی که از ماجرا خبر داشت .
شکارچی خود را دیده بود در آن
و به خودش شلیک کرده بود .
گوزنی در کار نبود
آیینه ای از دیوار کلبه
در شکار بود
بلند شو از خنده ی زمین
لمس تازه ای دست و پا کن
تردامنی موج باش در آفتاب .
می ترسم طبیعت ماسه ها
گلوی تردامنی را بگیرد .
در وقت های دشوار نفس کشیدن
خنده سربرسد
و بی هیچ تاثیر نمکی
گریه آسان شود .
رها شو در خنده ی زمین
تکان بده خودت را در خودت
از سوزن عبور بده گره های کور قرقره را
سکه بازی
سکسکه بازی را
...
داشتم از سربالایی برف
از رف رف سفید
می رفتم .
میخواهم ندوم ندوم ندوم
تا از چرخه ی زمان بیرون بیفتم
تا دست هیچ مرگی
به من نرسد
با دستانی باز بایستم
بارها خورشید در نیم دایره ی دستان ام طلوع کند و
غروب
تا از نمایش بندباز و توپ
حوصله ی دنیا سر برود
با اسب این روزگار نمی شود بگریزم
با خنده های کاغذی
مچاله نمی شود لبهایم
دستی به یال هایش کشیدم و رفت
خنده را می گویم
پرتاب می شوم از روی زین پایین
می افتم زیر پاهای این روزگار
نه زیر دست و پای این روزگار
خاری که در چشم اش فرو رفته ،منم!
در آینه چروک های پیشانی عمیق است
خطوطی در افقی عمیق
آنجا راه آهنی متروک است
و تقدیر
واگن من بود از ریل ها خارج شده
در لبخند او مزارع نیشکر را می دید
بذرهای تلخ قهوه را که به هم رسیده بودند
در کافه می نشست
دهانش را به سلامتی لبخند او باز می کرد
تا ته فنجان می خندید
خنده های او راز تاکستان های دور را برملا می کرد
خوشه های انگور در تابوتی از بشکه های چوبی چرخ می خوردند
و خنده های او جاودانه می شد.
از عمر ساحل
ماه های زیادی گذشته بود
و از عمر دریا
ماهی های زیادی...
امشب سالروز تولد زنده یاد رضا بروسان است وبا تولد دوست و استاد ارجمندم خسرو نوربخش یکی است برایش تولدی گرفتیم و یادش را زنده کردیم وغزلی را تقدیمش می کنیم
از ما یکی کم است کم از ما مبارک ات
بر جمع لحظه، لحظه ی منها مبارک ات
یک لحظه در دو وقت دو مثل مسافرت
اینجا مبارک ات و آنجا مبارک ات
دیروز از آشنایی امروز رد شدی
امروز را غریبی فردا مبارک ات
خوش باشی ای دریغ دریغایی ات قبول
ای قابل قبول! دریغا مبارک ات
آوازهای پرپر لال ات زلال باد
این بال بال چه چه بالا مبارک ات
در جمله ی سوالی تبریک تسلیت
سربسته گفت پاسخ و زیرا مبارک ات
پیمانه ای که بی ملاحظه رد می شد از عبور
با لحظه های بی همه حالا مبارک ات
ای ترس کودکانه درین خواب پلک ها
خوابیدن کنار هیولا مبارک ات
پلک کلید گمشده در پلک بسته ات
پلکی نزد کلید و تماشا مبارک ات
در گور نه ! تو در انگور خفته ای
این مست مستطاب طهورا مبارک ات
سرمستی ات قبول در آن صبح لاجرم
این جرعه از صبوحی آن لا مبارک ات
در هم شکسته بود تن ات مثل توبه ای
ای تن درست ! توبه ی تن ها مبارک ات
فرصت نشد و نوبتی از فرصت ات گذشت
پس نوبت نهنگی دریا مبارک ات
دنیایی از سکوت و دنیایی از غزل
ای شاعر جوان دو دنیا ، مبارک ات
از همه سو باد می آید
و کسی نمی داند که غم به کدام سو می رود ...درها یکی یکی بسته
و آدم ها یکی یکی گم می شوند ...نه آنانی که می رقصند
و نه دیگرانی که نگران می شوند از تماشا
هیچ کس سخنی نگفت
از گلدانی که شکست
اشک می ریخت از سه شاخه ی نرگس ...

چقدر خوب است خود را محروم کردن از آنچه که فکر می کنی فوق العاده ست ولی نمی توانی صادق باشی و ریا می کنی ... حداقل به خودت احترام گذاشتی و این احساس خوبی در تو برمی انگیزد ... این جسارت به تو این اجازه را می دهد که با روش آزمون و خطا زندگی کنی ولی در اولین فرصت دوباره آزادی را تجربه کنی.
برایم فرقی نمی کند
شاعری خوب شدن
اما برایم فرق می کند
شعرهای اکنون را
خوب زندگی کردن .
دوست دارم آغوش تو را که هزار بار برهنه تر بود از هزار گلبرگ شاد
دوست داری غنچه های باغچه ی کوچک ات را که هزار بار دلتنگ تر بود از هزار قناری غمگین
لحظه لحظه مراقب بودی از نزدیک های دور تا دورهای نزدیک همین حالا
مبتلایت می شوم به خدا در تبی که شب می شد از تابستان
می خواستم از ابتدا زیبایی ات را
که هزار بار زیباتر بود از مهتاب و تنبورهای بی تاب بر شاخه های بید
مست تر از هزار نیایش هزار مست
آگاه تر از نگاه صنوبر تو بودی که نظر داشتی بر بی صبری های فروردینی ام
با بصیرت اسپندی ات
با چشم های نگران تماشا...
خنده های ساری تو تا اجرای خنده های شکوفه ،این گنجشک ها تا کجا نشسته اند بر شکوفه های لب های تو که روبه رو می شوند در سطحی از غلتیدن در هوا که خنده ، خنده با خود می آورد به ارمغان و لب را شکوفا می کند از پشت و روی هرچه باشد . از تقلید حضرت خنده که مرجع لبالبی ست از بلوغ و بالاتر از علاقه تا اجتهاد خنده ای واقعی در آیینه های پیش رو ،نشانی آنها بگو کجاست تا بوسه را بنشانند در کمان اشاره تا بنویسند از مدام و همیشه .خنده هایت را می بوسم حاشا نبوسیدن این سرخ های وحشی در دشت های لاله های لیلایی که می تپد یک سرخ واقعی از تاختن اسب خیال...که هجی می کند خنده را هجاهجا در به جا آوردن قضایش بی وقت و ناگهان موانع را عبور می کند از سر راه تا سر بکشد سکوت را بشکند در گلو که خنده هایی تهی ، انعکاس صدایی ست رو به کوه رو به رو ...از خودش که می گذرد می رسد تا اکنون همه ی دهان های قحطی زده رو به دره های بی حوصله . السلام ای خنده های مسافر .... السلام ای تبسم بسم الله در بسم الله خنده های نخستین تا رستاخیز خنده های خراسانی ... تا طلوع خنده های آخرین .
مثل تو باده می خورم
مثل قسم -
که می خوری
باده !
قسم به خوردن ات
وقت نخوردن ام
... بیا
زمان با نقطه هایی تاریک و روشن
تشکیل خطی را می دهد
که می توانی غروب را
آن طور که دلت می خواهد نقاشی کنی .
زمان برای من حجمی از اتفاق هایی ست
که تو هیچ وقت آنها را پیش بینی نکرده ای
زمان ، بین من و تو جریان دارد
می توانیم زمان را نگه داریم
و در ایستگاه تماشا پیاده شویم .
در آبتنی بین یک رودخانه
در آب هایی که از تلاطم ایستاده باشند
ودر دلشان غوغا باشد
و در غوغاشان من وتو ایستاده باشیم .
زمان را هرجا خواستی نگه دار
و شعرهایت را توی کاغذی بدون خط
در شکل های بی زمانی اش بنویس
در حجم عشق هایی که کلمه می شود
در حجم نامه هایی که به دستت می رسد
در حجم تن هایی که در هم می پیچند
و ساعت زمان را
از کار می اندازند .
1. به وعده های زمان گوش نسپار
او کار خودش را می کند
تو هم کار خودت را بکن
2. کفش های زمان را که پاره کردی
کفشی نو برایت می خرم
کفش بی زمانی
3. زمان ،
کودکی ست که نقاشی خوب می داند
موهایم را خط خطی می کند
4. من ناخدای زمان ام
دارم کشتی زمان را
به گل می نشانم
5. تو را زمان به قلب ام راه داد
از من اجازه نخواست
6. دخترم لجباز است
هر چه می گویم زمان چیز خوبی نیست
گوش نمی کند
بزرگ می شود
7. مربی سخت گیری دارم
جریمه ام کرده
تا چند صفحه زمان را
زندگی کنم .
همیشه جای خوبی نیست تنهایی
همیشه در دلم هستی
همیشه پیش از آنکه رفتنی باشی
دل ام را خاک می خوانی
تن ام را ها کنی
تنهایی ام را اوج می گیری
دل ام را وا کنی
دریای بی آبی ،
نه قحطی های بی حاصل
مصیبت های نافرجام
و خالی تر زتنهایی
نمی بینی
نمی بینی ...
1.رویای من
خونی بود که در لب های سیب می دوید
2.سیب بوسه ی تو
بر فنجان لب پریده
بر سیگاری روشن
بر بخارهای شیشه
...
از بوسه ی تو بود
که همه جا زیبا شد
3. بوسه ، وحی است
که بر لبهای ما نازل می شود
رسالت اش بر لبهایم
سنگینی می کند.