|
ترا چنانکه تویی هر نظر کجا بیند ................................ به قدر دانش خود هر کسی کند ادراک
|
این بار نهال دموکراسی و آزادی نباید با خون آبیاری شود تا فرزندان ناهمگون نزاید .
مردی نادان یک روز در گذرگاه شمشیر کشید تا سقراط را بکشد ، یکی از شاگردان اش
خشمگین شد و گفت : ای حکیم مرا اجازه بده تا سزای این مرد نادان را بدهم
سقراط لبخند زد و گفت : کسی که اجازه ی شرارت دهد حکیم نیست !
ــــ آنها که مرگ شما را رقم زدند خود از وحشت مرگ در هراسند.
ــــ ما را به جرم عشق به دوزخ کشانده اند.
ــــ خرداد داغ به رگ ها رسانده تب ، زاغ و کلاغ به صورت کشیده شب
ــــ برای درک حقیقت کافی ست به مردمان بنگرید که چگونه خود را فدای آزادی می کنند.
ــــ زخم های روح ام را نمک نزن ، می خواهم خون اش را بر صورت ات بپاشم.
ــــ پا پس نمی کشم ، تا قدرت کاذب تو را به چالش کشم.
ــــ ای آفتاب صداقت بر سرزمین ام بتاب !
ــــ اشتیاق انسان بودن را در دل حاکمان کشورم بیدار کن
ــــ ای پروردگار جهانیان ! به این حاکمان بیاموز که عاشق مردم بودن هزار بار بهتر است از هدایت آنان به بهشت
ــــ توهم فرزانگی را از جاهلان بگیر
ــــ مالک کشورم نیستم اما مالک آزادی ام هستم.
رگ پاره می شود رگبار میشود
رنگین کمان سرخ پدیدار می شود


خس و خاشاک !!!
اشتیاق من برای تو ٬ یک شکوفه از عطش ٬ خواب برف های نو ٬ لحظه ای گریختم به تو ٬ لحظه ای گریختم ز تو ٬ در مسیر بادهای هند ٬ در شیار رازهای سنگ ٬ موج و کشتی و شب ام ٬ انتظار قرمز شفق ٬ روزهای خوب و زنده ام ٬... و تو ... کشتزار بی بهانه ام! ٬ جنگل پر از جوانه ام! ٬ بارها میانه ی سفر ٬ بارها تقدس زمین و آب ٬ بارها قسم به رود گنگ ٬ بارها به جلجتا و خارها ٬ در میان خنده های تو ٬ آب می شدم جواب می شدم ٬ رنگ می شدم درنگ می شدم ٬ بی مقاومت به سوی نور ٬ بال های آن پرنده می شدم ٬ آورنده ی کتاب می شدم ٬ شکل یک سفر به ناکجا ٬ سرو پیر در سلوک ٬ قایق نجات چوبی از درخت ٬ اولن خطی به خاطرت ٬ دوما دقایقی عزیز ٬ سومین الف به سمت او ٬ نه خدا نمی شدم ٬ یک من دوباره می شدم ٬ قطره ی هبوط ابر نازکی ٬ خواب دخترم ترنج می شدم ٬... ای دوباره ها دوباره ها!٬ راه ها کناره ها کناره ها! ٬ نقش هایی از ستاره ها ! ٬ ماه رنگ تازه ای شده ست ٬ این شب از نهایت خودش ٬ کهکشان تازه ای شده ست ٬ هیچ گنگی از صدا ٬ یک نت رها طنین آیه ها ٬ انعکاس واضحی شده ست ٬... سر کشیده ام جنون و عقل خویش را ٬ زهد را شراب را ٬ هجر را وصال را ٬ من بهشت را برای خود خریده ام ٬ من هنوز عاشق ام به اصل ماجرا ٬...
و این روزها اما بازار سیاست داغ است
و اما نه برای من که نگران قیافه ی پرزیدنت بعدی کشورم نیستم
تنها نگران معرفت و درک و شعور خودم و مردم ام هستم
چگونه کارگران جوان هندی می توانند زندگی کنند ٬ کار کنند ٬ و در دنیای مصرفی امروز هیچ نداشته باشند ؟ با ۲۰۰۰ یا ۳۰۰۰ روپیه در ماه (هر روپیه معادل ۲۰ تومان) چکار می شود کرد ؟
جواب اول : می شود شاد بود و هیچ غصه ای نداشت ... غذاهای ارزان و خوشمزه خورد البته به بدن فقط غلات و سبزیجات رساند ... و هرجایی خوابید ... بدویت مطلق
جواب بعدی : می شود تحمل کرد و درد کشید و هیچ نگفت
جواب بعدتر : می شود دزدی کرد و ناعدالتی را دور زد
جواب آخر : می شود به دنیا آمد و خودکشی کرد ... و چون کارمای بدی ذخیره می شود تا ابد در این چرخه ٬ گرفتار ماند
جواب بعد از آخر : می شود باهوش شد و تلاش کرد و شنا کرد و رفت آمریکا
چرا با وجود این همه مشروب فروشی و بار و کلاب های شبانه و اتومبیل های آخرین مدل و مست های از خدا بی خبر و کافرین و چه و چه و چه ٬ این مردم سواره جلوی دختران و زنان پیاده ترمز نمی زنند و انواع پیشنهادهای بی شرمانه و وقیحانه نمی دهند ؟ مگر نه اینکه مست ها تجاوز به عنف می کنند و اوباش ند و رذل و ... یا اصلن چرا این شهر اینقدر امنیت دارد به خصوص برای زنان در پاسی از شب گذشته ٬ که به راحتی می توانند با موتورسیکلت هایشان در خیابان ها تردد کنند و جوانان با غیرت مزاحم شان نشوند آن هم با این همه اماکن فساد ؟ یا چرا دختران هندی با این تلوزیون آزاد و ماهواره ی غیر ممنوع اصلن آرایش نمی کنند یا خیلی کم از ابزار ماله کشی استفاده می کنند و با وجود آزادی در انتخاب پوشش کمتر وقیح اند از دختران آزادی ندیده ٬ از دختران تلوزیون ممنوع از عشق و بوسه و رقص ٬ از دختران توهین شده در خیابان ها ٬ راستی ها ...
گرما ٬ تب های تند ٬ درختان معرکه ٬ گرم شدن کره ی زمین ٬ مانگو ٬ سیرسیرک ها ٬ قدم زدن و دویدن ٬ عرق ٬ عرق ٬ هذیان شعر ٬ آب ٬ کوه های هیمالیا ٬ ترنج ٬ قهوه اسپرسو ٬ انتظار ٬ خدا ٬ الهام ٬ غذاهای اسپایسی ٬ اک ٬ دوست ٬ پشه ها ٬ مردم ٬ عشق ٬ صلح ٬ زندگی ٬ ...
و تنهایی های کشنده
آبستن معجزه ای باشد
چشمان معجزه گری باشد
شاخه ای باشد عشقه وار ٬ سزاوار زیبایی ...
درخت کهنسال با خود چنین می گفت و زیباتر می شد .
آوریل ستم گرترین ماه هاست !
خواستم بگم امروز روز تولدمه پس اگه خواستین به یک فروردینی باشکوه تبریک بگین ٬ خب بگین دیگه دیر نشده ...
شوخی کردم ٬ این لحن من نیست
ممنون که دارین آرزوهای خوب می کنین ...
با مردمی که زندگی می کنم (۱)
توی یک مسیر محلی در یک ریکشا ( تاکسی ) نشسته ام تا مسافرانش تکمیل شود و راه بیفتد . یک اتوبوس از راه می رسد او به هندی متوجه مان می کند که به خاطر اینکه زیاد معطل نشویم می توانیم با اتوبوس برویم و سریع همه پیاده می شوند و من هم و راننده ی ریکشا را نگاه می کنم که باز منتظر مسافر است و چه آرام است و چه زیبا زندگی می کند و اصلن برای رفتن عجله ای ندارد و شب است همه جا ... مقایسه ای کنید با راننده ی تاکسی در تهران ...
اندر باب ریاست
موضوع بحث درباره ی راه های کاهش استرس کارمندان و بالا بردن راندمان کاری بود . هرکسی پیشنهادی می داد : تعطیلی بیشتر ٬ هدیه به مناسبت های مختلف ٬ ناهار دلچسب و نوشیدنی هایی در بین روز ٬ دیزاین و ترکیب رنگ آرامش بخش محل کار ٬ دادن بلیط مجانی برای استفاده از سینما و کنسرت و استخر و ...
یک شرکت ایده ی بسیار جالبی را اجرا کرده ٬ در باشگاه بدنسازی اش یک کیسه بوکس گذاشته که عکس رییس شرکت بر روی آن است . کارمندان با مشت زدن به آن ناراحتی های خود را تخلیه می کنند
پی نوشت : مطمئن باشید که حراست کسی را بازداشت نمی کند یا اخراج نمی شوند .
آدم رئیس هم داشته باشه رئیس با جنبه ...
تا گفتم ...
گفتم رها کنم این تخته بند بی حوصله گی را ٬ این دار یأس را ٬ این حزن و افسردگی و واماندگی را ٬ پس ناگهان اتفاق افتاد ... شدم مثل ده سال پیش و شاید قبل تر ... تنها اندک سپیدی موهاست و باری سنگین در ذهن و سیگاری بر لب ... پس گفتم می شود این ها را به زمین گذاشت ...اما چیزی نگفتم و همه چیز اتفاق افتاد ... خواستم و شد ... اینگونه که خوابی ببینی و خواب گذاران را به خوانی بر بسترت ٬ نه ! ... همه چیز در ادراک تو در آرامش تو در جان و روان تو اتفاق می افتد
گفتم فراموش کنم آدم هایی منفی که حجم زیادی از ذهن ام را اشغال کرده اند ٬ شاعرانی مرده ٬ رسوب و گل و لای افکاری گم و درهم و قاتی و در کمال ناباوری دیدم فراموش شده ام
گفتم خودم را نه در خلاف جهت رودخانه که در مسیر روانی چشمه های جوشان بهاری قرار دهم و نترسم از تخته سنگ های پیش رو ... هوهووو
سفر به هندوستان شروع خوبی بود ... داشتم خرفت می شدم و در جوانی اخلاق و منش بیکاره ها را می گرفتم و هیچ آرزویی و خواستی نداشتم
خدایا ! در قبض شکرت را به جا آوردم ٬ در بسط از اشتیاق تو لبریزم ... در این بهار دوباره شوق ام را همیشگی کن !

سال گاو مبارک
ساقـیـا آمدن عیـد مبـارک بادت
آن مواعید که دادی نرود از یادت

جشن هالی ( جشن رنگ ) در هندوستان -------- از سایت بازتاب آنلاین
درباره شهری که در آن زندگی می کنم(۱)
پونه شهری دانشجویی در هندوستان است و کالج ها و دانشگاه های معتبری در دنیا دارد و قرار است بزرگترین مرکز آموزشی هند شود . اینجا حدود ۱۳۰۰۰ دانشجوی ایرانی در حال تحصیل اند و افراد زیادی هم به دلایل مختلف زندگی می کنند مثل آزادی به خاطر حجاب یا انتخاب پوشش متنوع و غیر محدود یا عدم وجود نگاه های سرزنش گر و گشت های مزاحم پلیسی یا میل به اکتیو بودن و شادی و رقص و ... به غیر از دانشجوهایی از بحرین ٬ عربستان ٬ یمن ٬ کشورهای عربی و آفریقایی ٬ کره ٬ ژاپن ٬ چین ٬ نپال ٬ ....
سیاست گذاری و توجه به توریسم به شدت اقتصاد یک کشور را در دنیای امروز بهبود می بخشد . با اینکه این شهر از شهرهای بزرگ و تاریخی و فوهنگی هند محسوب نمی شود اما به خاطر آب و هوای عالی اش و مرکز تعالیم اشو همواره مورد توجه توریست ها قرار دارد ٬ و ساکنانش از برکت دلارهایی که وارد شهرشان می شود از رفاه خوبی برخوردارند .
احترام به ادیان و فرهنگ ها و خارجی ها از دیگر سیاست های مدیران این شهر است . تقدیس پیری به نام سای بابا که نماد همه ی ادیان را بر دیوارهای خانه و روح و جان اش می آویخته توسط مردم کوچه و بازار و بی سواد و تحصیل کرده دلیلی بر این ادعاست .
به لطف پروردگار و دعاهای مردم اش که با ایمان اند و ساده اند و کم توقع و شکرگذار ٬ شهری پر از باران است و برکت و روزی ...٬ سبزیجات اش و مواد غذایی اش هنوز از عطر خوبی سرشار است و وقتی از یک سبزی فروش خرید می کنی ٬ کم فروشی که نمی کند هیچ ٬ کفه ی ترازویش را به سود مشتری سنگین هم می کند و سر آخر چند تا سیر و فلفل سبز و یک بسته نعنا هم مجانی می ریزد توی سبد خریدت .... ( خداییش اغراق نیست)
خوشبختانه مردم هند شاید فقیر باشند اما دزد و کم فروش نیستند ٬ شاد و مهربان اند و ساده زیست .
هندی ها از آرامش بسیاری برخوردارند و این خیلی برجسته است ٬ بلافاصله که بشود پا از ایران عصبی بیرون گذاشت و در خاک این کشور پیاده شد ٬ می توان به سرعت این راز را فهمید و حس کرد . از کار کردن تا همه ی روابطشان با یکدیگر . شاید از گوشت خوار نبودن شان باشد یا استفاده ی از رنگ های روشن و شاد .... شاید
مدیران با درایت شان تعصبی بر زبان هیندی ندارند و از زبان انگلیسی برای پیشرفت دانشگاه هایشان و بین المللی شدن و به روز شدن و حتا پذیرش دانشجو از قاره های آسیا و آفریقا استفاده می کنند و پیشرو اند . و فرهنگ شان را هم به دیگران معرفی می کنند و به طرز خنده دار و تاسف باری هم قصد گسترش زبان هیندی را ندارند .
آیا به ظن تان کشورهایی که ادعای داشتن فرهنگ و تمدن چندین هزار ساله را دارند یا ادعای دین برتر و کامل تر هنوز می توانند درس بگیرند و متحول شوند و منتقد خود باشند ؟
در یک خانه ی اجاره ای
پونه ٬ شهری که نمی شناختم پیش از این
در های و هوی خدایان اسطوره ای
خدایان جورواجور هندی
و نبرد میان هویت از دست رفته ی خودم و کشورم
حالا که در صلح کامل ام
چه می خواهی از جانم ای عزراییل ؟
شیوه ی زندگی هندو ( ۱ ) ــ سروپالی راداکریشنان
۱. باور کورکورانه به جزمیات ٬ ایمانی نیست که ما را نجات می بخشد بلکه نوعی میراث تلخ و ناگوار جریانی است که الهیات مسیحی در اروپا از آن پیروی کرد مبنی بر اینکه ایمان تبعیت خشک و ظاهری از مرجعیت و اقتدار دینی است .
۲. هنگامی که هندو می فهمید مردمان مختلف از راه های گوناگون به شناخت خدا نایل می شوند ٬ او سخاوتمندانه تمام آن ها را به رسمیت می شناخت و جایگاه آن ها را در جریان تاریخ تصدیق می کرد .
۳. هندوییزم کاملا از وسواس عجیب برخی ادیان که پذیرش اصول یک دین خاص را برای نجات و رستگاری ضروری می دانند و بر این باورند که عدم پذیرش آن گناهی کبیره است که فرد را مستحق کیفر و عذاب ابدی در جهنم می سازد ٬ آزاد و رهاست .
۴. دین عقیده ی صحیح نیست بلکه زندگی درست و عادلانه است . انسان مذهبی واقعا راجع به عقاید مردمان دیگر نگران نیست .
۵. هندوییزم به هیچ یک از روش های قانون رستگاری و نجات اعتقاد ندارد . برنامه نجات آن محدود به آنانی که نظر خاصی نسبت به طبیعت و پرستش خداوند دارند نیست . روز قضاوت و دادرسی در یک آینده ی بسیار دور نیست بلکه اینجا و اکنون است و هیچ کس نمی تواند از آن بگریزد .
۶. ما نمی توانیم وحدت و صلح مذهبی داشته باشیم مادامی که پافشاری می کنیم ما مالک حقیقت هستیم و دیگران کورمال کورمال در تاریکی در جستجوی یافتن حقیقت هستند. همین تاکید به مبارزه طلبیدن دیگران برای جنگ است .
۷. انسان تنها با نان و غذا و همچنین با کار ٬ سرمایه ٬ آرزوهایش ٬ با قدرت یا ارتباطش با طبیعت بیرونی زندگی نمی کند بلکه با حیات روحانی اش هم زندگی می کند . رهایی فردی و کمال یافتن روح در ما در قلب ذات ازلی آرزوی ماست . این آن چیزی است که رضایت مطلق می بخشد .
پی نوشت : هندی ها بسیار مردم ساده ای هستند . و این بی نهایت زیبایشان می کند و دوست داشتنی ... این پیرزن برای درخواست ام به خاطر گرفتن عکس کفش هایش را در آورد و بعد ژست گرفت .
حدیث نفس ...
اگر هشتاد و چهار بار متولد شوم
و چرخ بخورم تا مرزهای ایران
هزار و سیصدوپنجاه و چهار بار عاشق تو خواهم بود
بر اساس طالع حمل
بر طبق قرضی که داشتم با تولد ترنج ٬
دِین ام را پرداخت کردم
ترس ام را پرداخت کردم
جز هربار که عاشق تو خواهم بود ...
این چرخ را بشکنم اگر در جهت انعکاس نوری که از بالا تابیده است ٬
گناه تو خواهم بود
تقدیر مزرعه های گندم
بر چرخ آسیاب بزرگ ...
گنجشکی که دانه ای بگیرد از لابه لای کاه ها
به گمانم ماه ها ٬ خورشیدها ٬
از قرون قبل از کارمای سرنوشت
آن دانه من خواهم بود .
بر اساس قانون تعادل
ذخیره نمی شوم در انبار این آسیاب قدیمی
در هر پره ای از این چرخ
در چینه دان مسافرت
دین ام را به اقصا نقاط قاره های زیر زمین می برم
هشتاد و چهار فرسنگ در اعماق دریاها
در هشتاد و چهار سلول نهنگ
آدم می شوم
پیغمبر می شوم
گندم می شوم
رانده می شوم به سیاره ی دوست
کشتزار سبزی می شوم در دل سیاهی
با وجود قانون شهوت و خشم
به شهادت زن ها ....
درک تو چقدر مشکل است
که هر بار عاشق تو خواهم بود از اول ...
اگر می خواهی همراهم بیا
تا شاخه ی زیتون
تا نوری که ما را در آغوش می کشد
از لا به لای سبز بالاترین جوانه
دستش را بگیر
با انگشتان باریک و بلند اشاره
تکرار کن
تکرار کن
.....
با تو ساعت ها حرف زدن را دوست دارم
مثل ساعت ها زندگی کردن را
وقتی خودش می رسد دلتنگی
از پرده های اتاق ٬ از خانه ای خالی ٬
از شب هایی که به قدر کافی در آغوش
در های و هوی کودکانه ای آرام غلتیده ای
و در دیوانه گی هایت که بی همتاست
که به قدری کافی ست که می رسد
از بک گراند پنجره ها
از سقفی که سنگینی می کند
معبد را که بالا رفته ای
روی گلدسته ی کبوترانش در چراغانی شهر
با عود های اینجا که چقدر آشناست
چایخانه ی پایین را از بوی زنجفیل نمی شود شناخت
اما از بوی تن تو که در کاشی ها می ریزد
از باران صدای تو که در برقص با من جاری ست
وقتی خودش می رسد
همه چیز را می شود شناخت
یکی از عجایب جادویی هند موسیقی کلاسیک هنده ... مثلن راوی شانکهار یا ذاکر حسین یا بسم الله خان یا بهیمسن جوشی ..... شاهکاره ... خارق العاده است ... درست همچون پرنده ای که با جنون خودش تو رو غرق حیرت می کنه
به ظن من زاییده ی رازی است که از آرامشی بی نهایت حکایت داره درست مثل خود مردم هند .... عمیق و رؤیایی .... موسیقی رو باید شنید و به کلام نمی شه درآورد .