این ها یکی از خداهای هندیه. شاهکاره قیافه با نمکشون . اگه می خواین این خداتون بشه
شیتالا ماتا صداش کنین ....
Row , Row , Row your boat …. Gentle head stream
Early , Early ,Early ,Early..……Life is like a dream ...... Life is like a dream
این هم از این
خوشحالی از سر گیجی
از زبان تازه یاد گرفتن.........
همیشه مسافر در مسیر خودش راه می رود
اینجا هندوستان است . کشور رنگ ها و آهنگ ها و هیچ خبری از طوطی های زیرک و شکرشکن نیست ..عاشق کتاب طوطی و بازرگان بودم هشت نه سالگی .. عاشق دنیایی پر ازنشانه و رمز .. عاشق آن تصاویر سبز کتاب .. در این عصر خبری از تعجب زدگی نیست .. سرعت سرسام آور تکنولوژی و فراگیرشدن نشانه های آن علامت تعجب را از ذهن آدم ها برداشته خوشبختانه هنوز نشانه های زیادی را از فرهنگ پر عظمت هند می توان دید .
همیشه دوست داشتم به هند سفر کنم و این برای من رؤیایی بود قشنگ .. اما هیچ وقت فکر نمی کردم که روزی در این کشور جادویی زندگی کنم .. آن هم شاید برای سال ها .. و چه خوب که می توانم بدون نگاه توریستی هندوستان را تماشا کنم .
0. ما ه های آخری را که در ایران گذراندم خسته بودم و افسرده و ملول و به قول دوست خوبم ماندا عاشق ماضی .. اما حالا عاشق حالا ... پر انرژی تر از قبل ... هدفمندتر از گذشته به یاری خدا ...
0. از بس اینجا خداهای رنگ و وارنگ دیدم دلم برای خدای بی رنگ ایران تنگ شده .. راستی چه خبر از خدا ؟ یا از نماینده های خدا ؟!!
ادامه ی نوشتن روی پله ی بعدی
در گیر و دار افسانه ای که زیر یک درخت زیزفون اتفاق می افتد .. در خواب کبوتری سفید با لهجه ای محلی .. مدت ها بود که دچار این سبکی نشده بودم .. به سوی همان ساحل صخره ای با امواج کبود نرفته بودم .. در اشعه های پر از تیغ و جراحت گرما .. آسوده به خورشید خیره نشده بودم .. این ها را به جمله بر زبان آوردم تا بلکه رازی را بگویند این دو کبوتر قدیمی ..
ارباب!
آن سالی که آزادم کردی ارباب
دوست داشتم بار خودم را به دوش بکشم
اما باری ندارم که به دوش بکشم ارباب
آخر همه چیز را برای خود کرده ای
چیزی نمانده تا من به دوش بکشم
بزرگترین بی نیازی ترک آرزوهاست
گاهی هزینه ی خیال پردازی شخصی است و گاهی جمعی ، خصوصن زمانی که جامه ی عمل نپوشد به تبع هزینه های سنگینی پرداخت می شود .
اما زمانی که برای رسیدن به رؤیای شخصی خودت تلاش می کنی و این به توانایی مالی ات ، خودخواهی ات ، غرورت ،... بستگی ندارد و تنها ناشی از فهم و ادراک ات از چگونه زیستن است .
آن وقت است که از مهلکه ی وحشت و از دنیای پر اضطراب خواهی رهید
آن وقت است که می توانی زندگی ات را به خطر بیندازی
آن وقت است که انسانی آزاد هستی بدون ترس از بیرون.
هیچ یک چیزی نگفتند
نه میهمان و نه میزبان و نه گل های داوودی .
یه شاهکار قدیمی
فیلم five easy pieces سال 1970
این فیلم و اگه ندیدین از دست ندین که معرکه است .
بازی شگفت انگیز جک نیکلسون و کارگردانی باب رافلسون
عاشق فضاهای دهه ی شصت هفتاد آمریکا ام من
همدیگر را دوست داریم
و رؤیاهای هم را نادیده می گیریم
حکمت مرگ
گاهی برای زندگی
گاهی برای مرگ
برای رقص
گل های باز
بادهای پشت پنجره
دست زیر چانه
دهان بسته خزه
اما هنوز رؤیای گم شده ام
آن هم با هجای بلند
از زبان گنجشک
از افرا ...
پاها برای باز شدن
فرضاً برای هم خوشه گی
زمان ، زیادی گذشته است
آخرین خودکشی مال خیلی وقت ها پیش بود .
گاهی به سنگ
گاهی به چوب و هندسه
دیدی عنکبوت ...
عجب حرکات وسیعی !
شنیدی ازدحام رنگ را
در صدف های غول پیکر اقیانوس
می خواهی به آدم بدل شوی هنوز ؟
نشان مُهر درب های منبت
در کتیبه ات نوشته بود :
محبت !
دو شاخه ی بزرگ اصلی
سه کوچک تر فرعی
چهار ریشه ی تهی
بدون جوانه های رمانتیک
یک چنین کلماتی در آغاز به چشم می خورد
چون راز مرگ
از زمان زیادی گذشته است......
شعرهای یک دوست
قطعه یخی جدا شده از کوه ام
رها شده در اقیانوس
...........................
همدیگر را در آغوش می گیریم
و هر کدام خواب های خودمان را می بینیم
...........................
قرار نیست قطاری از اینجا بگذرد
قرار نیست کسی بیاید و پل ها را تعمیر کند
یا سوزنبانی ریلی را بگرداند
در این مکان زمان زنگ زده است
و من بیهوده اینجا ایستاده ام
با دل واقعی ام
............................
کودکان در آن طرف رود
به دنبال چیزی نیستند
فقط می خواهند از آب بگذرند
.............................
هنوز در ذهن من آسمان آبی وجود دارد
و خورشید به فراوانی می تابد
پرنده ی قهوه ای پرواز می کند
و بلبل زرد می خواند
در انبار متروکه ی فرودگاه
زیر ماشین قدیمی دراز کشیده ام
و همه ی آنچه که به زبان آوردم
حقیقت دارد
.............................
این ها زیباترین شعرهایی است که پس از مدت ها شنیده ام
اگر شما هم لذت بردید برای رمائیل (علی عربی) این مرد درگزی
ساکن مشهد درود بفرستید و برایش آرزوی آزادگی و قدم هایی
بلندتر کنید همین طور بخت و اقبالی بلند .
عاشقانه
به آهستگی
تکانه های وجودت را
که در کنارم زندگی می کنی
شنیدم
هست بی بهانه ات را به هزار زبان
آماده ام تا نفس بکشم در دنیای تو .
پنجره ی باغ ات را
که هر روز جوانه ی تازه می زند
دیدم
رهیده تر از زمانی که در آغوش می کشی
خلوت بی کرانه ی تن را.
دیدن تو را
بدون چشم
بدون لب
بدون موهایت
نواختن تو را
بدون زخمه
بدون کلاویه
بدون ضربه
تو در خلق سکوت
تو در آفرینش رنگ
شاهکاری
به ظن او تنها راه عاقلانه مهاجرت است
دارد به اوضاع و احوال خودش فکر می کند
دارد به وضعیت اقتصادی، اجتماعی، فکری، روانی خودش و همسرش و کودک اش فکر می کند.
زندگی کردن در یک جامعه ی بیمار کار آسانی نیست ، در این زمان توان آن را ندارد که به کشورش، مردم اش و دوستان اش خدمتی به سزا کند.
می خواهد خودش و خانواده ی کوچک اش را از این منجلاب حرص و طمع و دروغ و فساد و رکود و سطحی نگری بیرون بکشد.
به هر کجای دیگر که می شود ببرد تا اندکی آرام گیرند.
تا بتواند اندک انرژی باقی مانده اش را
تا اندک سلامت روان اش را، تا غرور و آزادگی اش را حفظ کند
هنوز توان نجات خودش را دارد
مهاجرت انسان را غنی می کند. سختی ها و مصائب یک جغرافیای تازه روح و جسم را آماده ی مبارزه می کند
مبارزه برای زنده ماندن
مبارزه برای انسان ماندن
او یک جهان وطن است، مالک زمین و زن و زمان نیست. تنها می خواهد داستان خودش را به آنجایی که می خواهد بکشاند
یک موقعیت تازه....همین
کتاب دلواپسی
من که مالک اندام خود نیستم، پس چگونه می توانستم آن را تصاحب کنم؟
من که مالک روان خود نیستم، پس چگونه می توانستم آن را تصاحب کنم؟
من که از عقل خود بی خبرم، پس چگونه می توانستم با یاری او درک کنم؟
ادراک شخصی ما سپری می شوند ـ چطور می توانستم آنها را تصاحب کنم
و آن چه به ما نشان می دهند، خیلی زودتر نشان داده اند.
اگر کسی مالک رودخانه ای روان باشد، آیا باد وزنده نیز می تواند از آن کسی باشد؟
ما نه صاحب اندامیم و نه حقیقت و نه حتا رؤیا.
ما اشباح پا گرفته از دروغ ایم، از سایه های تلقین ایم،
و زندگی من از درون هم چون برون هیچ است.
کسی که مرزهای روان خود را می شناسد می تواند بگوید: من، من ام؟
ولی من می دانم آن چه را حس می کنم از جانب من احساس می شود.
ما چه چیز را مالک ایم؟ وقتی نمی دانیم چه ایم، پس چطور می دانیم که مالک چه ایم ؟
(قسمتی از کتاب دلواپسی ـ فرناندو پسوا)
نیایش
ای مدار گمشده !
با مداد رنگی ات چه می کنی
حدود تو کجاست
ای تبسم حیات !
رسم کن خطی در انتهای خط خود
لب به اسم من نزن
تر نکن تو حوض را از آب
یواش !
آب را نپاش روی خواب
آن شراب کهنه را نریز
آبروی رفته ام بخر
بند رخت شسته را نَکَن
جا نزن میان این و آن
چاه نکن برای این و آن
حرف ناشیانه ای نگو نزن نخند
ای قلندر قوی !
ای صراط خط خطی !
آن تراش لعنتی چه بود
آن خیال پاپتی که بود
ای رسول غایب از نظر
قایق ات چرا نمی رود به سمت خانه ی قمر
شانه ات چرا چهارشانه نیست
پس مداد من کجاست ؟
اجاره خونه ها خیلی وحشتناکه اما برای من بیشتر غم انگیزه
در باغچه ی کنار پنجره دانه های عزیزی کاشته ام تا در وقت مناسبی عطر آنها بزند توی اتاق ام . صاحبخانه می خواهد این خانه را تکثیر کند به بیست خانه و من فقط به فکر تکثیر شاه دانه های خودم هستم .
هنوز در فکرم که چگونه می شود آنی را که من در اینجا یک جا داشته ام به قسمت های کوچک تر تقسیم کرد
فرقی به حال من نمی کند چون هر روز صبح که از خواب بیدار می شوم دانه های خودم را مراقب ام تا به تمام شان آب برسد حتا به آنها که هنوز جایی برای سر درآوردن از همه چیز پیدا نکرده اند حتا مراقب ام بویی نبرند از اوضاع و شادانه زیر قطره های آب برقصند حتا وانمود می کنم که من هم چیزی نمی دانم از عاقبت کار . آن روز هم که سر برسد آبشان می دهم برایشان آوازی می خوانم و با اینکه از آن به بعد عطر کودکانه ای به مشام ام نمی رسد، کار خودم را می کنم با غمی در درون ام و شادی در چشم هایم .
مسئول شاه دانه های خودم هستم .
برای پیچیدن گل ها
برای بستن روبان ها
به قدر کافی حوصله کن
منو مسخره کن و بهم بخند
توی همه چی مصرف کننده و مقلد بودم تنها مونده بود توی ژست گرفتن که اون هم به ناشیانه ترین شکل اجرا شد (عکس ام و می گم) ،
البته نه راستش ،این طوری ها هم نیست ، عاشق عمو شلبی ام من ، عاشق نگاهش به دوروبرش ، عاشق طنز محشرش ،
گاهی دل آدم می گیره با خودم فکر می کنم دنیا داره از آدمایی مثل شل سیلوراستاین خالی می شه ، آخه دنیای خشک و عبوس به چه درد می خوره ؟ دنیای مطلقن جدی آدم بزرگ ها !؟ به خصوص کم تحملی جامعه ای که توش داریم زندگی می کنیم و داشته باشین که سر یه برنامه ی طنز چه داد و بیدادی راه می ندازه ، حماقت مجسم اند این آدم بزرگ ها ...
اگه بچه ها نبودن ، آخ اگه بچه ها نبودن ، چقدر غیرقابل تحمل تر می شد این زندگی .
برای شادی روح عمو شلبی می خندم و راه دوستی شو نقل قول می کنم :
« راهی کشف کرده ام
که برای همیشه با هم دوست باشیم
این راه خیلی ساده است
هر چه من می گویم، تو انجام بده! »
کتاب مرد بی وطن ونه گوت را معرفی می کنم
همین قدر کافیه.
در ستایش فروردین
محبوبه ی زیبایی است فروردین
فرّ کائنات است
ورد زبان فصل هاست .
با شکستن شیشه های باغ
شکوفه اش را
خودش را
غزل غزل های سلیمان را
برایم می خواند
تا محبوبه ی زیبایم
فروردین ام
مرا با بوسه های دهان اش آشناتر کند .
می نویسم تا نوسان این عقربه های گیج ، هشیاری ام را افزون تر کند
تا فراموش نکنم ادامه ی داستان خودم را
تا سال تازه را در میان غبار و مه مدفون نکنم .
فروردین سرزنده بودن ام را افزون می کند شاید به خاطر کودک این ماه بودن است یا به دلیل عاشق طبیعت بودن .
فعلن که به خاطر هفت چیز زنده ام و همه ی آنها بر اصل لذت و هیجان تأکید دارند :
(با عذرخواهی از علمای قوم)
سفر ـ طبیعت ـ بهار و پاییز ـ شنا و دوچرخه سواری ـ سکس ـ شعر و فیلم و موسیقی ـ غذاهای خوشمزه و قهوه و شراب روحانی (از همان ها که حافظ شیرازی تأکید فراوانی بر آن داشته و دارد)
پس به پاس این روزها و نعمت ها و حال ها و سلامتی شکرگزارم و به همه ی دوستان سلام می کنم.
گم شدن
شب در کوه خوابیدیم و روز به کنار دریا آمدیم
در کنار آب ها ایستادیم و زمان بر ما گذشت
و آنگه نور معکوس تابید و عصر فراز آمد
و آنگه چراغ ها و اسکله ها از دور دیده می شدند
و روزی دیگر می گذشت ، کاملاً بیهوده ، نالازم ، اضافی
و آنگه ما به تخته پاره ای چند نشستیم و هرجا رفتیم
به ساحل هایی دیگر و کنار مردمانی که هر کجایی به مانند همند
با همان دهان ها ، دندان ها ، دشنام ها
و کودکی و کدورت و مزد و کار !
و کامل شدن انسان ،
رؤیایی نبود ، وهمی بود بی گمان
و گم شدن آدم در دنیا
و گم شدن یک روز ، یک عمر ، یک زندگی
و گم شدن کوه و دریا
و گم شدن روز و شب
و گم شدن انسان در مغاک ، در تاریکی ، در بیهوده گی !
«محمد باقر کلاهی اهری»
پی نوشت :
از خواندن کتاب تازه ی محمدباقر کلاهی اهری خیلی لذت بردم و شگفت زده شدم . کلاغ عنوان آخرین کتابی است که از ایشان چاپ شده .
چه خوب که بالاخره یک بار در این کشور جایزه ای به درستی به یکی از لایق ترین شاعران معاصر و مدرن ما اهدا شد .(جشنواره شعر فجر)
غنیمتی ست حضور این شاعر خراسانی در روزگاری که به سر می بریم.
شکایت آخرهای فصل
هیچ کس نیامد تا بگوید
تو به اندازه ی کافی زیبایی !
یا بگوید تو به اندازه ی کافی مهربانی !
باز هم بگوید می شود تا همیشه کنار من بمانی؟
همیشه همین طور است
دلم می خواست من بروم و همه ی این حرف ها را بزنم .
شمعی نذر اسفند
مرا همین بس است
که افتاده ام در این گوشه ی باشکوه خودم
بذرهای فراموشی در جان ام یکی یکی جوانه کرده
بهار آمده انگار !
روزگاری کُشته ی هر شکفتنی بودم
امیر کشور تردیدها
با باران و نارنج و
با هزار حنجره
هنوز کُشته ام امروز
بی تاج و اسب و
با هزار آرزو
در حبس سال های بعد از او .
1)
آب از حوصله رفت
کنار حوضچه
چند ماهی قرمز
زیباتر شده بودند
یعنی تشریف آورده بودند
بیرون حوصله ی آب .
اندکی چرخیدند
یعنی پهلو به پهلو غلت زدند
انگار داشت جهان
حوصله شان را سر می برد .